تب...
داغی جان مادر.... انقدر داغی که پاشویه هم جواب نمیدهد... انقدر داغی که دلم ...دلم گرفت... نمیخوام اینجوری ببینمت....اصلا!!! من مبین وروجک خودمو میخوام....دلم میخواد همین الان ساعت ٥ و ٧دقیقه ی صبح بیدار بشی و بگی داااا و من دیگه نگران بیخوابیم نباشم... دلم میخواد همین الان دوباره صدای افتادن یه چیزی بیاد...و من دنبالش رو که بگیرم تو رو ببینم و تو بادیدن من بگی اااا.... دلم میخواد همین الان صدای سوت تلفن اشغال شده رو بشنوم...و بعد صدای شکستن چوب های شومینه... دلم میخواد همین الان یکی بیاد از سرو کولم بالا بره و زود رو لب تاب بشینه و نذاره من اینجا باشم تو فقط تبت بیاد پایین! تو فقط خوب باش! اخه من که هیچ وقت از شیر...



