مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

تب...

 داغی جان مادر.... انقدر داغی که پاشویه هم جواب نمیدهد... انقدر داغی که دلم ...دلم گرفت... نمیخوام اینجوری ببینمت....اصلا!!! من مبین وروجک خودمو میخوام....دلم میخواد همین الان ساعت ٥ و ٧دقیقه ی صبح بیدار بشی و بگی داااا و من دیگه نگران بیخوابیم نباشم... دلم میخواد همین الان دوباره صدای افتادن یه چیزی بیاد...و من دنبالش رو که بگیرم تو رو ببینم و تو بادیدن من بگی اااا.... دلم میخواد همین الان صدای سوت تلفن اشغال شده رو بشنوم...و بعد صدای شکستن چوب های شومینه... دلم میخواد همین الان یکی بیاد از سرو کولم بالا بره و زود رو لب تاب بشینه و نذاره من اینجا باشم تو فقط تبت بیاد پایین! تو فقط خوب باش! اخه من که هیچ وقت از شیر...
11 ارديبهشت 1391

بالندگی ات پیاپی...

دیشب... پاهایت را هزار بار بوسیدم.... اشکهایم....بند نمی امد...دست خودم نبود...شیشه ی اشکم شکسته بود... چشمهایم...تازه فهمیدم چقدر دوستشان دارم زبانم بند امده بود...کلمات؟! هیچ کدام نبودند جز یک کلمه شکر ! پاهایم ناتوان شده بود... قلبم....ضربانش انقدر تند بود که نمیتوانستم درست نفس بکشم انگار روز تولدت بود...یادت میاید...روز دیدارمان را میگویم.... اعتراف میکنم....نمیدانستم لذتش تا این حد است... تو... خدای من...تا چه اندازه شیرین تر خواهی شد؟!   ریباترین لحظه ی زندگی ام بود بعد از اولین دیدارمان.... شاید چون انتظارش را نداشتم... شاید برای همه ی لحظه های ناب بالندگی ات همین جمله را گفته ام... شاید...
10 ارديبهشت 1391

ارزو کردم...

اقای کوچکم... امروز داشتم پیراهنت رو اتو میزدم... عشق کردم....خندیدم...پیراهن یک وجبی مردانه ی تو رو... اتو از سرش به تهش نرسیده تموم میشد.... اخ که پیراهن پسره یکی یکدونه رو اتو زدن چه لذت بخشه... این یعنی تو هستی... عزیز دل مادر؛ دلم میخواد اولین پیراهن دامادیت رو خودم اتو بزنم ....ان شاالله... نفسمی بخدا.... ...
10 ارديبهشت 1391

سبز...آبی...تو

بالاخره رفتیم شمال... باتو! عالی بود....لذت بردم...کیف کردم... نه اینکه سخت نبود...بود...ولی..لحظه های با تو بودن همه رو می ارزید شیرین تر از جونم... سبز... دوست داشتم هوای بهاریه شمال رو با تو نفس بکشم نفسم...کشیدم....من بازدمهای تو رو عمیق نفس کشیدم....اخ که بهاری ترین نفسم بود! .همیشه سبزی جنگلهای گیلان رو دوست داشتم....و اینبار با تو...سرمون رو از پنجره بیرون بردیم و منظره ی زیبای سبز بهار رو دیدیم....تو هر بار توتو میدیدی و خوشحال میشدی... آبی... دریا...ابی تر شده بود....از همان جایی که ما ایستادیم...از همان جا شروع میشد تا به اسمون میرسید... تو دریا رو میدید...از حرکت موج ها لذت میبردی...و بیشتر ...
10 ارديبهشت 1391

زیر و رو...

مشغول درست کردن سوپ برای کوچولوی خونه هستم... قاشقم از دستم میافته زیر کابینت...خم که میشم...چندتا قاشق و یه عروسک تولو و چندتا بیسکوییت نیمه خورده پیدا میکنم...اخه این روزا اشپزخونه , خونه ی بازی تو شده! میام تو هال دراز میکشم...چشمم به زیر میز تلویزیون میافته...توپ چراغدار...عروسک بوقی...بازم قاشق...جغجغه!!! یه لبخند میزنم و به اون طرف میچرخم...زیر مبل...ماشین کوچولوی بنفش...چند برگ دستمال کاغذی خورده شده...هویج دیروزت! زیر تخت پارکتم چندتا توپ رنگی و یه عالمه سنگهای شومینه... بلند میشم و تصمیم میگیرم برای هزارمین بار زیره تمام زیرهای خونه رو ؛ رو کنم! میارمشون بیرون و تو بادیدن هر کدوم یه جوری ذوق میکنی انگار صدسال بود...
2 ارديبهشت 1391

تو که میخوابی...

تو که میخوابی دنیا هم میخوابد... و معصومیتت ؛ هزار برابر میشود... اصلا تو میشوی معصومیت محض! و عطرش همه جا را میگیرد... انقدر این لحظه را دوست دارم که میخواهم همان لحظه بنشینم و سیر تماشایت کنم! خوابت را ؛ خواب یک فرشته ی پاک. چه ناز و دلنشین میخوابی راستی...چشمهایت...همان هایی که عاشقشان هستم...حتی وقتی که بسته است زیباست...زیباترین... تو که میخوابی شاید زمان هم محسور این معصومیت میشود و می ایستد می ایستد و خواب تو را تماشا میکند! خوابهایت پر از ارامش پسرم... آمین. ...
31 فروردين 1391
10511 0 11 ادامه مطلب

با هم...

ساعت 10 و 20 دقیقه ی شبه... و بابایی از صبح رفته و هنوز نیومده... چقدر خوبه که تو هستی...خیلی خوبه...تمام روز با هم ایم... تو مرد کوچیک خونه ی منی...و من دیگه تنها نیستم!! سرگرمم میکنی کوچولو...نرم و لطیف...گاه با گریه...گاه با دالی بازی...توبلدی...خوب میدونی چجوری منو عاشقترت کنی... ولی نمیدونی این عشق اسمانی ایه... با هم منتظریم...از ساعت هفت....تو ده باررفتی تلفن را برداشتی و گفتی ایو بابای..بابا منتظریم تا دوباره خانواده شویم... یک خانواده ی سه نفره که عطر وجود تو...گرمای نفست...گرمش میکنه منتظریم زنگ خونه به صدا در بیاد....چه انتظار شیرینی... خدایا نگهدارشون باش... فالله خیر حافظا و هو ارحم ...
28 فروردين 1391