بالندگی ات پیاپی...
دیشب...
پاهایت را هزار بار بوسیدم....
اشکهایم....بند نمی امد...دست خودم نبود...شیشه ی اشکم شکسته بود...
چشمهایم...تازه فهمیدم چقدر دوستشان دارم
زبانم بند امده بود...کلمات؟! هیچ کدام نبودند جز یک کلمه شکر!
پاهایم ناتوان شده بود...
قلبم....ضربانش انقدر تند بود که نمیتوانستم درست نفس بکشم
انگار روز تولدت بود...یادت میاید...روز دیدارمان را میگویم....
اعتراف میکنم....نمیدانستم لذتش تا این حد است...
تو...
خدای من...تا چه اندازه شیرین تر خواهی شد؟!
ریباترین لحظه ی زندگی ام بود بعد از اولین دیدارمان....
شاید چون انتظارش را نداشتم...
شاید برای همه ی لحظه های ناب بالندگی ات همین جمله را گفته ام...
شاید چون مادرت هستم....
شاید ....
کاش میدانستی مرز خواستنم تا به کجاست مبین.
دیشب...من و پدرت داشتیم عکسهای شمال را میدیدیم...
تو مثل همیشه توی اتاق ما داشتی کنجکاوانه بازی میکردی...
حس مادرانه ام گفت مبین!
دیدمت...خودت تنهای تنها راه رفتی...شاید چند قدم بیشتر نبود...ولی با ارده و خواسته ی خودت بود نه تشویق من!
خودت راه رفتی محکم تر از قبل...میخندیدی....من خشکم زد....به طرف ما می امدی...
افتادی زمین اما میخندیدی....انگار میدانستی مهمی اتفاق افتاده....تازه به خودم امدم....
امدم....پاهایت را بوسه باران کردم...
پاهایت خیس شد....
مبین؛ تو سرم را بوسیدی....صورتم را بالا اوردی و گفتی داااااا
نمیخواستی صورتم خیس باشد اشکهایم را با دوتا انگشت کوچکت میخواستی بگیری...
خدایا فقط شکررررررررررررررررررر فقط
خدایا......به خودت میسپارمش.....خدایا در پناه خودت....مهربانم دستهایت را باز کن...کودکم در اغوش امن تو باشد من خیالم راحت تر است....
١١ ماه و نوزده روزگی....دیگر چیزی تا راه رفتنت نمانده....سالم باشی پسرم



بالندگی ات پیاپی...
