کاش من...
امروز صبح با هم رفتیم پارک...همون د د... اینقدر هوا عالی بود که هی صدات میکردم...مبین مامان نفسم؛ نفس بکش...عمیق.. تو معنی حرفمو متوجه نمیشدی...فقط نگاهم میکردی و میخندیدی....و نفست رو بیرون میدادی...منو تقلید میکردی... چقدر دقیق به اطرافت نگاه میکنی...باید این ظرافت دید رو ازت یاد بگیرم... من به ماشین ها نگاه میکردم...و تو به چرخ های در حال حرکتشان... من به تو که روی تاب نشسته بودی و ارام تاب میخوردی نگاه میکردم و تو به سایه ی در حال حرکتت... من به پسر بچه ای معصوم که چندماه از تو بزرگتر بود نگاه میکردم و تو به چشمهایش... من به سبزه ها نگاه میکردم و برایت شعر میخواندم و تو به مورچه ی سیاه و بزرگ روی صندلی... من به تو نگاه می...



