مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

لحظه های نمکی..

به برکتِ وجود خوشمزه ی پسرک شیرین تر از عسل تمـــــام نمکدانهای خانه ی ما بی سوراخ است....یا به قولی...تا اطلاع ثانوی سوراخ های نمکدان مسدود است! دربشان را باز میکنیم تا نمکِ بی نمکدان داشته باشیم...همه خیس و نمدار!!! این لحظه های نمکی باید خندید.... خوشبختی یعنی دیدن چیز های کوچک...حتی به کوچکی سوراخهای نمکدان! خدا زندگیمان را سراسر این لحظه ها گردان.آمین
13 دی 1391

شیرین زبون

هــــــــــزار ماشاالله لاحول ولاقوه الا بالله بدرقه ی وجودت کوچولوی باهوشم یه لحظه هایی هست که فقط تو خلقشون میکنی.... لحظه هایی مثل وقتی که عمو ابراهیم نمازش رو تموم میکنه و تو بلند میگی: دَمـــــــــو دُ د!( تموم شد) مثل وقتی که زهرا دخترعموم جلوت ظرف میوه میزاره و تو بلند میگی: مَنـــــــون ! مثل وقتی که لباسشویی خونه ی بی بی روشنه و ناراضی میگی: دَرخ نه! (چرخ نه...چرخیدن لباسشویی منظورته) مثل وقتی که مجسمه ی کوچولوت رو میشکونی و میگی: تَنده دُد...اَراب! (کنده شد..خراب) مثل وقتی که میری تو اتاق تاریک و میگی : اُشن! (روشن) مثل وقتی که چیزی رو میریزی و میگی : دَمیس ...دمال...( تمیز...دستمال) مثل وقتی که به خال...
13 دی 1391

اَ بَتین...

انقــــــــدر برای هرکاری تحسینت کردم که این روزها.... برای هرکاری که میدانی عالی و شیرین انجام میدهی میگویی: ماما اَ بَتین... و من هم باید تاییدت کنم و بگویم: آفــــــــرین مامانم. اَ بَتین به پسر یکی یکدونه ی من. فتبارک الله احسن الخالقین
12 دی 1391

اوووبی؟؟

ماشاالله.......یاحق داریم عروسک بازی میکنیم... با پوه بهت سلام میکنم: سلام تو میگی: اوووبی؟ کمی به گوشهایم شک میکنم! دوباره تکرار میکنم...اینبار با انگشتم که با خودکار نقش صورتک خندانی را گرفته... انگشت خندانم: سلام مبین تو: اوووبی؟ انگشت خندانم: من خوبم تو خوبی؟؟ و تو میخندی...مثل همیشه ...فهمیدی که فهماندی ام....که نشان دادی اوووبی را میدانی کجا بکار ببری...و من مثل همیشه عاشق ترت شدم... فدای این لحظه های تکرار نشدنی خاصِ وجودت بهترینِ مادر. شکرالله +اولین بار شب یلدا گفتی...عمه بشرا شنید...یکی دوبار ارام گفتی.... اما این روزها به جا استفاده میکنی! راستی یک ساعتی میشه لباس تنت نیست...نمیذاری...به معنای واقع...
11 دی 1391

خـــــــــدایی

مدتی است تمام ذهنم درگیر است.... فقط برای این جمله ی کوتاه! ***پدر و مادر از بدو تولد برای کودک حکم خدا را دارند*** شانه هایم سنگینی میکند پسر... کاش خوب خدایی باشم؛ منــــــــی که هنوز رسم بندگی نمیدانم! اخر من کجا و بزرگِ مهربان و بخشنده کجا....من کجا و بخشایش گر و ستارالعیوب کجا...من کجا وان کریم بی نقص کجا.... اگر گاهی خوب خدایی نیستم بگذار به حساب بندگی ام... امــــا تو بهترینی مبین....بهترین بنده....پاک و معصوم و بی الایش! خـــــــدا...کمی هوایم را داشته باش... این روزها باید بیشتر بدانم....باید دقیق تر عمل کنم...باید سنجیده بگویم....باید خدایی شوم که چه سخت است.... توکلت علی الله.     ...
11 دی 1391

هفتِ دی...

هوالمبین...   هفتم دی ماه شد روز دوست داشتنی من...مقدس و محبوبِ همیشگی ام... راستی چند ساله شدم؟! حساب روز و ماه را ندارم.... به تقویمِ مادرانه ام ...درست دوسال و چهارماه ! شاید هم یکسال و هفت ماه و هجده روز ! با شمارشِ عشق ... ده سال و نیم ! به حساب رازدلم ، شش سال و اندی ! هرچه بود گذشت و امروزم مهم است... اینکه مـــــــــــادر توام.....مبین یگانه ی زندگی ام اینکه همــسر نجیب ترین مردِ روزگــــــــارم... امروز من....دقیقا بیست و شش سال ام و ...ثمره ی زندگی ام..یکسال و هفت ماهه است... اینکه هنوز فرزندم ! و این حسِ فرزندی...عجیب شیرین است...اینکه در مقابلشان خُــــرد میشوی...اینکه وقتی ...
10 دی 1391

زود تند سریع جواب بده!

ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله... این روزا همش ازم میپرسی... ماما آتیــــــــش؟؟ منم باید زود جواب بدم...داغـــــــه!! و این اول ماجراست...شروع میشود: دادووووووو(چاقو)؟؟ بَده! پولوووووو(پلو)؟؟ خوشمزه است... مامانییییییی؟؟ مهربونه... داییییییی؟؟مدرسه است بی بیییییی ؟؟ عزیزه... و.......همینطور یکی یکی اعضای دوست داشتنی خانواده رو میپرسی من هم باید صفتی در خورشان پیدا کنم و زود جوابت را بدهم دَتــــــــــار(قطار) ؟ ؟ ؟ ماجین(ماشین)؟؟؟ ماه؟؟ دیرَخ(درخت)؟؟ نای نای(سی دی ات)؟؟ درابه(زرافه)؟؟ بیل(فیل)؟؟ مورجی(مورچه)؟؟ مووووش؟؟ بَبَلو(تولد)؟؟ اَ اینا؟؟ دِدا(کتاب)؟؟ و..... همینطور تمام کلماتی که میدانی را میگویی و من باید صف...
10 دی 1391