مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

هفت آسمان عشق

یا حق.... _مامان من هفت تا دوسیت دارم...یه دنیا!!! تو هرچه بگویی...صادقانه ترین را می گویی...آنقدر پاکی...آنقدر مقدسی...که هنــــــــــوز همه چیز برایت معنای عشق میدهد....خوش به حالت... زمان و مکان نمی تواند مانعِ ابرازِ مهربانی ات شود...هروقت که بخواهی...هروقت احساس نیاز پیدا کنی... دستانت را محکم دور گردنم حلقه میکنی...بهم می رسانی شان...و تمــــــــــام نیرویِ دوسالگی ات را جمع میکنی ،فشارم می دهی... _ مامان خیلی دوسیت دارم....اصلا عاشدِتم... بوسه های محکم و صدا دارت را با مکث نثار گونه هایم میکنی _ آخیش...فدات بیشم مامان هدااااا.... صدایم میزنی... _ مامان مهببونم....عزیز دلم...عِشدَم ...ب...
4 مرداد 1392

سحر دلتنگی...

یا لطیف دیشب... از وقتی دایی شهابِ محبوبت آمد...با هم بالا و  پایین پردید... و پیشنهاد استخر رفتن را با جان و دل خریدید... دیشب بعد از استخر.....و بازی با خاله کوثر و... از وقتِ خوابت گذشته بود... نزدیک سحر بود... رفتیم با هم بخوابیم...کنار هم...خواستم برایت قصه ی همان گرگ و بزغاله ها را مثل هر شب هزار بار تعریف کنم... تو امــــــــــــا دلِ پُری داشتی... این همه دلتنگی را جمع کردی....و دیشب سحر....مرا کُشتی.... دیشب وقت خواب ... _یکی بود...یکی نبود...غیر از .. _ مامان دِصه نَدوووو _چرا مامان؟ پس بخواب... _ نمیخوام بخوابم....مـــــــــــــامـــــــــان _چیه مامان عزیزم...خسته ای؟ _نه! تو بدی! _چرا ...
30 تير 1392

مبین نفسٍ....

یا حق.... عزیزترینِ دنیای مادرانه ام... بازی جدیدی را چندماهی است اختراع کردی... و جرقه اش همان دلتنگی های همیشگی ات برای آنها که دوستشان داری بود... چقدر تو ریز بین و نکته سنجی..چقدر حواست جمع است....و ما چقدر خوش خیال!!!! اولین بار خودت گفتی....همه را....و من فقط خندیدم..عشق کردم ..بوسیدم دهان کوچک و نقلی ات را.... اینکه میدانی هرکس چه اصطلاحی را برایت بکار می برد.... و جدو و مامانی زهرا را که وقتی ازم پرسیدی...یادم نبود..و خودت گفتی.... فدای این همه دقت و مهربانی ات....من با تو چیزی کم ندارم..هیچ! میپرسی.... _مامان خاله بیدا چی میده؟؟ و بازی شروع میشود... این یعنی من یکی یکی بپرسم و تو جواب بدهی..و با هر جواب لب...
29 تير 1392

یادته؟!!!

یا ملک الحق المبین.... این روزها آنقــــــــــــــــدر... آنقدر چه؟؟ هیچ چیز نمیتواند وصفِ‌ این همه تازگی و کودکی و پاکی و شیرینی را به حق ادا کند... وقتی میگویی... _مامان یادته رفتیم پارک؟؟ یادته هلم دادی من خندیدم... _مامان یادته دریا بودیم من شنا تردم...عمه بشرا بود...یادته؟ _مامان یادته آ آ ی صادعی بستنی لباشتی خریدی برام.... _مامان یادته ... و من عشق میکنم با هر کلمه ای که از دهانت بیرون می آید...که چشمانت برق میزند گویی همین دم کنار دریایی....و چنان از لذتِ بستی لواشکی ات حرف میزنی...که دهانم آب می افتد...چنان ماهرانه پارک را مو به مو تعریف میکنی که گویی یکساعت پیش پارک بودیم...و..... این روزهــــــــــــ...
29 تير 1392

تلید مبین!

یاحق.. نمیدونم این عشق تو به کلید ربطی به تبلیغات کاندیدای محبوب و منتخب هجده میلیونی مردمی داره یا نه؟؟ دقیقا یک ماهه که کلید باز شدی... یعنی هروقت میری بیرون....عین آدم بزرگا باید دسته کلید دستت باشه... برای همین یه دسته کلید قدیمی پیدا کردم...و لقبِ کلیدهای مبین بهش دادم و خودمو راحت کردم... بگذریم که توی خونه روزی هزار بار گمش میکنی..من باید هزار بار پیداش کنم... با کلیدات میخوابی..دستشویی میری...بازی میکنی...و کاربردهای فراوانی داره... گاهی یاد شاه کلید دزدا میافتم.... اخه باهاش خونه و ماشین و موتور و اتاق و دستشویی و دوچرخه و....باز میکنی روشن میکنی میبندی... خلاصه شدی مبین کلیدی... اونم به زبون خودت...
20 تير 1392

26 ماه روشنی...

مِه بِه الله لَحمـنِ نَحیـــــم و تو با گفتن ناگهانیِ *بسم الله الرحمن الرحیم* قدم در بیست و شش ماهگی گذاشتی... ...وقتِ خواب...گفتمت مبین بخواب مامان.... گفتی: مه به الله نحیم... خوب شد تاریک بود...چشمانم پر از اشک شد... تکرار کردی: نه !!! مه به الله لحمن نحیم....یا حسین! و من هزار بار فدایت شدم..دل برایم نمانده... راستی که تو خــــوب ترین بنده ای...پاک روزگارم 26 ماهگی ات مبارک..روشنای زندگی...الله ی که اینقدر زیبا بر زبان می اوری اش نگهدارت باشد.... الحمدلله...شکرالله ...ماشاالله ...
20 تير 1392

روزه ی شیر مادر....

سبحـــــــــــــــــــــان المبــــــــــــــین  ١٠تیر..نمک آبرود...توکل برخدا کردم و شیر بیداری ات را تمــــــام کردم... همان شیرِ تدریجی که سه ماه بود کم و کم تر شده بود... که بالا و پایین داشتیم..کم و زیادش کردیم....که زمزمه های وابستگی می آمد... گفتم * مبین دیگه می می شیر نداره...ببین...تو همه اش رو خوردی و تمومش کردی...اگه بخوری شیر تلخ میاد تو دهنت بدت میاد...* و تو نخوردی...خودمان را آماده کرده بودیم...چهارنفری برای *جنگی با احساس*....امـــــــا تو روی ما را سفید کردی...صبوری ات سوغات همان *والعصر* ها ست جانم؟!!! بعد از ٥ قصه...مظلومانه خوابیدی... و این داستان ٩ شب ادامه داشت...هرشب روزمره هایمان را قصه ...
19 تير 1392