مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مثلا...

یا حق این روزها میگویی مثلا و ... این مثلن با مثلا های ما فرق دارد....کاربردش بیشتر است.... فدای این استفاده های کودکانه ات... _مامان جونم مثلا من نی نی ام...اووووو ووووه اوووو ووووه _مامان هدا مثلا من پلیسم تو بدو یلام دوربان! (تو بگو سلام قربان!) _مامانی مثلا من هاپو ام هاپ هاپ...دَزامو بنداز برام من رو زمین بخورم! (غذامو ) _مامانی جونم مثلا من دوربه ام میو میو ...بهم دوشت بده! (من گربه ام بهم گوشت بده) _مامان مثلا من آ آ ی دوتورم...بیا پیشم من آمپولت بسنم! _مثلا من آ آ شیرم....هاااام....نه نه..آ آ پَلَندم...یاااااه....نه نه تو پلند باش من دورَدم (پلنگ و گرگ) _مثلا بهم می می بده..یه ذره مامان! _مثلا مبین آب ...
17 تير 1392

سبز...آبی...مبین

بار سفر را بستیم... برای همان خطه ی سبزی که عطرِ هوایش مست ات میکند...آبی دریا....آرامت میکند... سفری پر خاطره و پر تجربه! هنوز هم با همان قاطعیت می گویم... تو بهترین همسفر دنیایی!!!! ..کوچکی اما همراه تر از هر بزرگ ... کودکی اما فهیم تر از هر عاقل ....من که به تو ایمان داشتم مثل همیشه.... برای همسفرهایمان جالب بود... مبین ... سفر را تو خاطره انگیز کردی... ماشین و جاده و مسیرِ سبزش ، شیطنت ها و جنب و جوشِ‌ پسرانه ی تو  ، این رفت و آمدِ مکرر به عقب و جلو...آبمیوه را ریختن ...تخمه را ورانه کردن...فلش را کشیدن...تا نیمه از پنجره بیرون رفتن....جشنی که با هر تونل برپا میکردی...و بازی هایی که اختراع میکردی تا حوصله...
17 تير 1392

یا ابورفرس...

لاحول ولاقوه الابالله... همدمِ همیشگیِ مادر به دنبال کارهایم میروم...همینکه سطلِ اب را کفِ اشپزخانه می ریزم....تو پیدایت می شود... محکم میگویم: اینجا رو میخوام بشورم...لیز شده...مراقب باش ...نیا تو تا من کارم تموم بشه. فقط نگاهم میکنی...از وقتی بابایی موهایت را کوتاه کرده هر بار نگاهت میکنم دلم ضعف میرود پسر! برمیگردم تا تی را بردارم.... صدای افتادنت ...و یا ابوالفضلِ همیشگی من....سکوت  را می شکند. بلندت میکنم...پوشک نداری و ضربه کمی اذیتت کرد....روی اپن می نشانمت..بوسه و نوازشم آرامت میکند... بستنی پرتقالی مهمانت میکنم....و دوباره مشغول می شوم... پایم لیز میخورد....خودم را کنترل میکنم ؛ این بار صدای تو م...
14 تير 1392

ایستخ...

یاحق... دلم میخواست با هم اولین استخر رفتن ات رو تجربه کنیم... همراه نداشتم...این هم از تنهایی! حمام و آب بازی آن روز هم خوب بود....امـــــا دلم استخر میخواست... بابا که آمد... این اولین را به بابایی سپردیم.... و تو اولین استخر زندگی ات را با بابایی رفتی... خودم ساکِ ورزشی مشکی تان را بستم...وسایلِ بابا که مثل همیشه سرجای خودش بود. برای تو...یه شورتِ نارنجیِ کش دار ، یه کلاه بنفش ، حوله ی آبی ، دمپایی ماشینی ، جلیقه ی نجاتِ یه وجبی ، یه ظرف سوپ ، سیب زمینی سرخ شده ، و دلِ حسودِ مادرانه ام را گذاشتم....و زیپ اش را بستم... رفتید و من همان پستِ سفر را نوشتم....دلم تنگت بود و هزار تصویرِ استخری از تو می ساخت...!!! فدای...
14 تير 1392

والعصری مادرانه...

سبحان المبین می خوانی و سرچ می کنی و گوش هایت را ورِ دلِ آنها که قبولشان داری ، تیز می کنی... چشمهایت می چرخد همه جا...حتی کانال که عوض می کنی کافی است چیزی در این مورد بشنوی... توی ذهن ات قبل از آمدنش هزار تصمیمِ‌ کبری می گیری!!!! بماند آن قضاوت  های ناعادلانه .....که اگر من بودم چنین و چنان! ...اشتباه است....احساس ندارد...و توی دلت زیر سوال بردنشان! خودت را خــــــــــــوب آماده میکنی...برای پیاده کردنِ اندوخته هایت....فکرت...آنچه درست می پنداری و ایده آلِ مادرانه ات. کودکت بدنیا می آید....و تمــــام اطلاعاتت پــــــَــــــر!!! مادرانگی هایت شروع می شود...به خودت می ایی می بینی تمام دغدغه ات شده پوشک و لباس و میزانِ...
5 تير 1392

نبال!

سبحان المبین تنِ کوچک و پاکِ بهشتی ات...زیرِ دوش آب  به اندازه ی کافی دلم را برایت می میراند... اینکه صدای در بشنوی و از سرِ دلتنگی بگویی... _مامان نَبال اومد؟ خنده ام بگیرد بپرسم..._نوال؟ _اره ؟نَبال اومد؟ کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم... _نوال کیه مامان؟ _نَبال بی بی یه! اینقدر فشارت دادم....زیر همان دوش...اینقدر دهانت را بوسیدم....داغی اش مستم میکند..بوی شیرش...آخ دیوانه اش هستم...ماهی لیزِ من. این شیرین زبانی هایت  هر روزم را می سازد پسر. شکرالله ماشاالله. +نمی دانستم میدانی! نوال اسمِ بی بی توست...من و بابا برایت نگفته بودیم تا به حال....اینقدر ریز توجه کرده ای...وقتی همه میگویند..عمه نوال! ...
4 تير 1392

با مبین...

یا ماشاالله...هوالمبین. بندِ دلم... هر شب وقتِ خواب...می گویی بِسار برم تنِار پَندِره..ماه ُ ببینم...باهاش حَف بِسَنَم. سرت را از بینِ همان نیمه ی باز بیرون می بری...ترسم از این است که پایت را لبِ طاقچه ی پنجره نگذاری....میگویم..._مبین بالاتر نری مامان... ..._ میدونم ماه ناراخت میشه! میخندم...چه خوب که یکبار گفتنم کافی است. با ماه حرف میزنی..._ خوبی ماه....دیتاره ها کوجان پس؟ مبین ُ دوسش داری؟ بیا خونمون پیشم بخواب! و من بجای ماه با تو حرف میزنم... _مبین بسه دیگه بگو شب بخیر و بیا بخواب... _باشه ...الا میام ؛ ماه خدابِس...برو فردا باسم بیا... میخوابیم..دیگر برای شیر شب بیدار نمیشوی...راحت میخوابی تا صبح! صبح به مح...
2 تير 1392