دویدیم و دویدیم تا به بهار رسیدیم...
هوالمبین... روزهای پایانی سال..میان همهمه های شور انگیز...سه تایی آتش زدیم بر غم هایمان..دودشان کردیم و پریدیم زردیمان را بخشیدیم به آتش و با کمال ميل سرخی اش را بر گونه هایمان مالیدیم...و چه کودکانه اندیشیدی پس کباب کو؟ و ما را کودک کردی...گوشت های یخ زده را به سیخ کشیدیم و با آهنگ تق و توق نوش جان کردیم.... می بینی پسرِ جان...می بینی چه خوش می کنی حالِ روزگارمان را... دویدیم و دویدیم... ساعت های پایانی سال و منی که با ثانیه ها مسابقه گذاشته بودم...تا ساکِ سفر ببندم...خانه را مرتب کنم...نهار بار بگذارم...لباسهای شسته شده را سر و سامان بدهم و... لحظه های پایانی سال و چشمهایم، که تو را کمتر می دید...که مثلِ جوجه ه...
نویسنده :
مامان هدي
15:05





