مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

دویدیم و دویدیم تا به بهار رسیدیم...

هوالمبین... روزهای پایانی سال..میان همهمه های شور انگیز...سه تایی آتش زدیم بر غم هایمان..دودشان کردیم و پریدیم زردیمان را بخشیدیم به آتش و با کمال ميل سرخی اش را بر گونه هایمان مالیدیم...و چه کودکانه اندیشیدی پس کباب کو؟ و ما را کودک کردی...گوشت های یخ زده را به سیخ کشیدیم و با آهنگ تق و توق نوش جان کردیم.... می بینی پسرِ جان...می بینی چه خوش می کنی حالِ روزگارمان را... دویدیم و دویدیم... ساعت های پایانی سال و منی که با ثانیه ها مسابقه گذاشته بودم...تا ساکِ سفر ببندم...خانه را مرتب کنم...نهار بار بگذارم...لباسهای شسته شده را سر و سامان بدهم و... لحظه های پایانی سال و چشمهایم، که تو را کمتر می دید...که مثلِ جوجه ه...
8 فروردين 1393

صورتیِ پسرونه...

یا لطیف.. مردونه ، زنونه...دخترونه ، پسرونه! آقا ، خانوم ، دختر ، پسر... این روزا که خوب معنی این کلمات رو درک کردی....رفتی عضوِ حزبِ باد شدی...تا جایی که امکان داره روی جنسیتت تعصب داری ولی کافیه پای یه چیزایی بیاد وسط! مثلا تا می بینی من لاک میزنم...بدو بدو میای و میگی : من دخترم، مامان برام لاک بزن ! بهت میگم نه تو پسری عزیزم..میگی باشه من پسرم ولی لاک دخترونه بزن برام باشه؟ و البته رژ لب...میگی: بیا باهم لوژ لب بزنیم بعد همدیگه رو ببوسیم جلو آینه بخندیم! ولی وقتی میخوام برات دمپایی بنفش بخرم زود میگی: من پسرم بنفش دخترونه اس! یا وقتی همه ی مردا یه جا جمعن، به دخترِ توی جمع میگی من پسرم؛ اینجا مردونه اس! ولی وقتی ...
6 فروردين 1393

آقای خواب...

یا لطیف... عروسکم خوابت بهم ریخته...یادش بخیر اون دوسال و دوماهی که اراده میکردم میخوابیدی....یعنی واقعا در حدِ اراده!!!..بوی شیر که به مشامت میخورد نصف راه رو رفته بودی...:) درست تا یکماه بعد، واقعا نمیدونستی چطور بخوابی...انگار یه چیزی گم کرده بودی... تا اینکه با همکاری همدیگه تونستی نظم پیدا کنی... بــــــاز دوماهی میشه که خوابت بهم ریخته ...یعنی تا تنظیم میشه دلیلی جور میشه...که ساعتت بهم بخوره..آدم دقیقی نیستم..اما نگرانِ آرامش تو هستم... توی این هاگیر و واگیر....یبار که نمی خوابیدی...گفتم: بخواب، آقای خواب الان میاد ...دیدم ترسیدی قربون چشمای بی نظیرت.... سریع جبهه رو عوض کردم و گفتم: آقای خواب میاد تا ببینه کی خوابه ...
25 اسفند 1392

صدای پای تو...

السلام علیک یا فاطمه الزهرا... شکوفه ی بهارم... گوش کن..صدای پای بهار می آید... تب و تاب این روزها را دوست دارم...برایم نوستالژی کودکی ست...روزهایی پُر از شوق و انتظار...بوی نو شدن....روزهای آخر مدرسه ، پیک و ماهی قرمز و سَفَر... خریدهای عیدانه ای که انصافا هنوز مزه ی آنها که در خاطرم مانده ، زیر دندانِ احساسم است... و این بهار ، چهارمین نوروزیست که تو با منی..با هم شستیم و ریختیم بیرون و مرتب کردیم...با هم سبزه ی عدس گذاشتیم و هر روز چِک میکنیم ببینیم چقدر بزرگ شده! تخم مرغ ها را رنگ زدیم...به روشی نوین حتی! ظرف های سفره ی هفت سین را با آبرنگ نقاشی کردیم...چقدر کیف کردی...چقدر از این همکاری ها حسِ خوبت را حس می کردم! روی ...
24 اسفند 1392

نمکدون

یا حق... کوچولوی بامزه... امشب ظرف ماکارونیت قبل از اینکه بخوری از دستت افتاد زمین و همش ریخت... بلند و با ناراحتی گفتی: خـــــدایا حالا چکار کنم دیگه غذا ندارم از گرسنگی می میرم! بابایی برای دلداریت گفت : چـــرا عزیزم؟ گفتی: چرا داره!؟ خداجونم ممنون.نگهدارش باش. ميگم:من رباتم...س ل ا م ميگي :مامان ربات که حف نميزنه!ادم اهني حف ميزنه... ...... ميگم:واي چه سرد شد هوا.... ميگي:اره ديگه مامان خوب زمستونه! ..... میگی : مامان فیمالیت چیه؟ میگم چی؟ میگی: فیمالیت دیگه مث من که کودری ام! فیمالی تو چیه؟ تازه متوجه میشم منظورت فامیلیه! .... ...
23 اسفند 1392

خونه ی خــــــدا

هوالمبیـــــــن عزیزترینم، نفسم داشتی میچرخیدی و میخوندی چرخ چرخ عباسی... یهو وایسادی...تو همون حالت سرگیجه ای بهم میگی: _ مامان من خــــدای مهربون دارم...خدای منِ...خدای تو ام هست...خیلی مهربونه...میخوای بریم با هم خونشون؟ اینقد خوش میگذره...با هم بازی می کنیم...من دزد می شم خــــدا پلیس میشه...میدوه دنبالم...همش میخندیم. تو هم بیا مامان...خونش تو آسمونه...خیلی دوسم داره...تو رَم دوس داره...باشه؟ و باز چرخیدی.... فقط نگات کردم و لبخند زدم... حرفی برای گفتن نداشتم...برات همونجا دعا کردم....خـــدات رو صدا زدم..گفتم وقتی دلش میاد خونتون...مراقبش باش که تو بهترین حافظی.... ولله حافظُ  و هو ارحم الرحمین... دیشب خوابِ ا...
21 اسفند 1392

دنیات قشنگه...

هوالمبیــــــــــــن.... عزیزِ دل دنیات قشنگه! کافیه ابنبات چوبیِ رنگی رنگیِ بزرگت که هنوز یه لیس هم بهش نزدی از دستت بیافته زمین! اشکات گوله گوله میریزن رو صورتِ ابریشمیت... چشات برق میزنه وقتی بهت می گم جایزه ی امروزت یه آدامس خرسی! یه سوزن ته گرد می تونه تو و قالی رو ساعتی به بازی بگیره... حلزونِ وسطِ گل کلم شاید برای من فقط یه حلرزون باشه...برای تو میشه دوستم حلزونِ عزیز و یار غارت میشه... دنیات قشنگه که دنیامونو قشنگ میکنی...وسط برف، ماشین لاستیک می ترکونه و ما نگران ...خیلی جدی می گی... بابا اگه حرکت کنی شپه میشیم می میریم ! (شپه : چپه!) اینکه از مگس و مورچه می ترسی و با یه ترس بانمک توی صورتت بهم میگی....
20 اسفند 1392