کلبه ی آبی خاطرات...
یا لطیف... 20 اسفند 89 ...اهواز...با شکمی بالا امده.....نفسهایی تند و گرم...تکانهایی شیرین...حالت تهوع...دردِ آمپولهایی که برای نگه داشتنت میزدم...کمر درد... سکسکه های ناب ات ...لحظه های بی تکرارِ بارداری با تمام مشقت اش! پشت مانیتور...روی صندلی سفیدِ بزرگ...توی همان اتاقِ پُر کتاب....گوشه ی همان خانه ی بزرگ و باصفا.....که از پشت پنجره حیاطِ پُر گل و الاچیقِ هنرِ پدر را می توانستم ببینم... تصمیم گرفتم برای ت بنویسم..تویی که رویا می پنداشتمت! و شاید برای خودم ... هرچه هست امروز حس خوبی دارم....هرچند گاهی فکر میکنم شاید نخوانی...نخواهی که بخوانی...برایت جالب نباشد...شاید هم باید بدانم چه روزی تقدیمت کنم.......







