مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

کلبه ی آبی خاطرات...

یا لطیف... 20 اسفند 89 ...اهواز...با شکمی بالا امده.....نفسهایی تند و گرم...تکانهایی شیرین...حالت تهوع...دردِ آمپولهایی که برای نگه داشتنت میزدم...کمر درد... سکسکه های ناب ات ...لحظه های بی تکرارِ بارداری با تمام مشقت اش! پشت مانیتور...روی صندلی سفیدِ بزرگ...توی همان اتاقِ پُر کتاب....گوشه ی همان خانه ی بزرگ و باصفا.....که از پشت پنجره حیاطِ  پُر گل و الاچیقِ هنرِ پدر را می توانستم ببینم... تصمیم گرفتم برای ت بنویسم..تویی که رویا می پنداشتمت! و شاید برای خودم ... هرچه هست امروز حس خوبی دارم....هرچند گاهی فکر میکنم شاید نخوانی...نخواهی که بخوانی...برایت جالب نباشد...شاید هم باید بدانم چه روزی تقدیمت کنم.......
20 اسفند 1392

این داداشمه!

یا لطیف... روی زمین به شکم دراز کشیده ای...کنارِ شوفاژ، خانه ی همخانه های جدیدمان...سرت سه سانتی زمین است... ساکتی...داری با مورچه ها بازی می کنی...حرف می زنی.. بعد از چند دقیقه...می آیی کنارم می گویی: مامان دستتو بیار...خیلی نازه..کوچیکه..نترس...میخوام بذارم رو دستت باهات دوس بشه! من و مورچه؟!! آبمان توی یک جوی نمی رود! انگار تو هم بو برده ای... دستم را جلو می آورم...میگذاریش روی دستم ..._برو عزیزم این مامانِ منه! خــــدا؛ مورچه روی دستم جولان می دهد...فوووتش می کنم! جلوی چشمِ تو... با اخم نگاهم می کنی ..._چرا فوتش کردی؟ داشت باهات دوس میشد، خیلی کارِ بدی کردی..از دستت ناراحتم ولی دوستت دارم! میخندم ؛ فسقلی حرفِ خو...
15 اسفند 1392

عکاس باشی...

یا ناظر... پسرک دوربین را چنان در دست میگیری گویی حرفه ای ترین عکاس زمانه ای... نگاهت...زاویه ی دیدت...برایم جالب است... یک سال و نیم بیشتر است که دوربین در اختیارت توست... گاه خود طلب می کنی..گاه فرصت را غنیمت می شماری...هرچه هست عکسهایت ...نوع نگاهت برایمان جالب است... این دیدِ هنری کودکانه ات. این عکسها بهترین ها از آرشیوِ عکسهای شش ماهه ی اخیرت است....باقی تکرار است...از زاویه های مختلف...و عکسهایی که سوژه هایش من و بابایی هستیم...با لبخند هایی که فقط به روی تو می زنیم و ثبتشان کردی... خانه ی عشقمان است ... گفتی مامان بده دوربین ُ میخوام از پلند صورتی عتس بدیرم! و پلنگ صورتی که تو هوادارش هستی... از قلبت عکس گ...
15 اسفند 1392

توتاق

یا حق... اتاقت آبی باشد یا نارنجی برایت فرقی ندارد... برایم ثابت شده محدوده ی کودکانه ات برایت ارزشمند و دوست داشتنی ست... و شیرین این علاقه را به اشتراک می گذاری...هر روز صبح من ، هر روز عصر بابایی و هر بار مهمان ها را دعوت می کنی.. _ بیا بریم توتاقم ببین چقد قشنگه! _مبین بریم کجا بازی کنیم؟ _ توتاقم... _مبین کجایی؟ _ توتاقم.... _مبین اسم اینجا چیه؟ _ توتاق !  این توتاق گفتنت برایمان آنقدر خوش طعم است که لذت می بریم از این اشتباه...اینکه اتاق را خالی نمی گویی، کوچولو جان. خدایا شکرت.   اتاق نارنجی... + توتاق گفتنت قدیمی است...و همچنان ادامه دارد...لا به لای روزمرگی ها گم شده بود.......
12 اسفند 1392

یه شیزی...یه صدایی!

یا ماشاالله... ساعت 1 و نیم نیمه شبِ و تو هنوز نخوابیدی...داری مقاومت میکنی.. میگی : مامان یه شیزی دیدم... ردِ نگاهت رو میگیرم تا برسم به اون چیز! میگم مامانی چیزی نیست که... میگی خودم دیدم یه مار اومد بیرون...از اون سوراخه... با تردید نگاه میکنم...ترسِ مارمولک تموم تنمو می لرزونه... نزدیکِ سوراخ میشم..کنترل رو بهش میزنم...تو هم پشتِ سرمی...دستت روی شونه امه... منتظر می مونم یه چیزی بیاد بیرون...میگم: ببین مامانی چیزی نیست.. میگی: نه خودم دیدم...مار اومد بیرون..ترسیدم...نگا کن باز با کنترل چند تا ضربه به اطرافش میزنم...تو بیشتر بهم می چسبی.. میرم و بابایی رو بیدار میکنم..._حسین پاشو ببین تو سوراخِ کنار دستشویی چ...
9 اسفند 1392

مامان فرشته!

هوالمبین... سالاد درست می کردم...یادم نیست تو چه می کردی...فقط شنیدم گفتی: مامان فرشته . هوا نبود که نفس بکشم! برگشتم دیدم باز روی اُپن نشسته ای...روی جای ممنوعه! چشمانت برق می زد! موهایت باز خوشرنگ تر از همیشه شده بود...چالِ گونه ات دلم را مالش داد...می خندیدی... یک نگاه عاشقانه ی پاک! باز گفتی : مامان فرشته... گفتم : جانم؟ گفتی : بیا بغلت کنم...بیا تا بپرم تو ب غل ت! بیا عقب تر! آمدم جلوتر...دستانم را آنقدر باز کردم تا وقتی می پری توی آغوشم خوب جا شوی...که شیرین فشارت بدهم...جگرگوشه ی من.. گفتم : چرا میگی مامان فرشته؟...من اسمم مامان هداس.. گفتی : آره خوب تو مهربونی دیگه...مامان فرشته ای! امروز مبین؟ همین ا...
4 اسفند 1392

رنگبازی...

یا لطیف... آبی، قرمز، زرد، نارنجی، صورتی، خردلی، بنفش، طوسی، خاکستری، زرشکی، مشکی، سیاه، قهوه ای، سورمه ای، سفید، سبز و... رنگهایی هستن که بلدی و به خوبی تشخیص میدی... خریدِ فرهنگی این ماه...به خواست خودتت، مداد رنگی ٢٤ رنگ بود...مشغولت کرده، پر رنگ و کم رنگ ها برایت جذاب شده...گرچه هنوز نقاشی برایت جز خط و رنگ معنایی دیگر ندارد و من همین را عاشقم! همین فهمت از دنیای رنگ...که عشق می کنی با دفتر و مداد و رنگی هایت...با سنگ ها و آبرنگ و کاج...با قلم مو و رنگ روغن و بومِ جامانده از روزگارِ شیرینم...با پاستل و سرامیک و مقوا و درِ کمد! رنگین ِ من... چند شب پیش آمدی کنارم و گفتی مامان اگه گفتی این چه رنگیه؟ گف...
3 اسفند 1392