مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

جوجه فسقلی...

یا عزیز... رفتیم امامزاده صالحِ مهربان...با اعضایِ خانه ی امیدمان... سوارِ اتوبوس شدیم و ایستگاهِ آخر پیاده شدیم... امامزاده صالح همیشه دوست داشتنی به رسم همیشه پذیرایی کرد... نون پنیر سبزی و خرما...آجیل مشکل گشا.... تو و شهاب حسابی توی حیاطش آب بازی کردید...و از بازارِ خوش رنگ و لعابش تمـــامِ نوبرانه ها را تست کردید... عصرانه خوردیم..از همان غذای خانگیِ خوش طعمش.. رسیدیم به جوجه! شهاب که در این زمینه حقِ آب و گل دارد...توئه تازه کار با تعجب جوجه های محلی را وارسی میکردی..وقتی پسرک فروشنده جوجه ی قهوه ای مشکیی که دایی برایت انتخاب کرده بود را توی جعبه ی کفش گذاشت و دستت داد، هیجان زده شدی! بلند بلند می خندیدی..از مام...
13 خرداد 1393

آن بالا...

یا عزیز... جمعه عصر...برای اولین بار با تو رفتیم دربند! سه تایی...بی تصمیمِ قبلی...تله سی یژ! هیجان انگیز بود...تو را به بابایی سپردم...و کنارتان نشستم...رفتیم بالا...توی دل آسمان سه تایی...نیمه ی راه گفتی بسه مامان پیاده شیم! گفتم ترسیدی؟ گفتی آره...گفتم منم یکم ترسیدم..ولی چون تو و بابا کنارم هستید بهترم....تازه وقتی از این بالا به پایین نگاه میکنم خوشم میاد ببین همه چیز کوچیک شده...ماشینا مثل اسباب بازی شدن...الان می رسیم عزیزم! درک احساس کردم...فکر نمیکردم بترسی...وانمود کردم که درکت کردم! و تو به راحتی آرام شدی جانکم... وقتِ برگشت...نمی دانم چه شد...یک آن بابایی پیشنهاد داد که ..من و مبین میریم تو بعدش بیا که هم عکس بگ...
7 خرداد 1393

دایی داداش...

سبحان المبین.. شهابِ زندگیمان هشت سالش را تمـــام کرد و ما همه شاکر...برای وجودش...برای شادیی که دوم خردادِ آن سال به ما هدیه داد...آن روزِ بارانی... شهابی که جای خالی زندگیمان را پُر کرد....آن نقطه چین ها را پُر کرد...دادا شادی!!! تولدت مبارک عزیزترین برادرِ دنیایم... تولدت مبارک دایی شهابِ محبوبِ بندِ دلم! تولدت مبارک... مبین تو را آماده کرده بودم...که تولدت نیست...که می رویم و هدیه ها را دایی باز میکند و ما برایش دست میزنیم..که کیکِ تولد از آنِ تو نیست... . و جوابم فقط یک جمله بود... میدونم تولدِ داییِ! خودم میدونم! همکاری میکردی برای بستنِ کادوها...انتظار میکشیدی برای شروع ....و باز هم نشان دادی که برای من ...
5 خرداد 1393

طعمِ زندگی...

یا رحیم... روزهای اردی بهشتیمان گذشت... و توئه بالغ! چه عطری داری این روزها... نمیدانی محورِ زندگی مایی...و سعی در شیرین بود و خوب بودن میکنی... نمیدانی لبخندِ زندگی مایی ....و برای خنداندنمان تلاش میکنی... نمیدانی پسر...که جــــان می بخشی... هیجان می دهی...شور و نشاطی...انرژی بخشی... می دوی ..می پری...حرف می زنی...اظهار نظر می کنی...گاه چنان تخیلاتت را وارد میدان می کنی که شک می کنم به جاندار بودنِ چراغِ پارک! و گاه چنان واقعیت نگر می شوی...که حرف زدن از زبانِ مورچه ها مساوی است با مورچه ها که حرف نمیزنن گفتنت! سه ساله ی قشنگم...دنیای منی!!!   لاحول و لا قوه الا بالله... آنقدر ساده لحظه را شاد میکنی...کا...
4 خرداد 1393

موهای تو...

سبحان المبین.. عمرِ منست زلف تو.... دوشنبه دومین باری بود که رفتیم آرایشگاه...من و تو...بماند چه کردی! مهم نتیجه بود...که در دومرحله بدست آمد.... روز اول، منطق و جایزه و زبان خوش، کارساز نشد که نشد..... به ِپیشنهاد آقای آرایشگر نشاندیمت و 20 دقیقه گریه و مقاومتت رابه جان خریدیم...اما آن نشد که باید! و فردایش باز تکرار شد..با این تفاوت که کاملا برعکسِ روز اول بودی...خودت روی صندلی نشستی و تا آخرین مرحله که ماشین زدن بود به شدت همکاری کردی... چهره ی جدیدت را دوست دارم...پیشانیِ بلندت را که می بینم دلم هُــــری پایین می ریزد...این مبین جدید مرا به روزهای آتی می برد...روزهایی که تمـــام شوقِ فردایم است...روزهای مدرسه و بزرگ شدنت.....
1 خرداد 1393

بخواب آرامِ جــــانم

سه سالِ پیش اولین شبی که کنارم خوابیدی...اهواز...آن اتاقِ صورتی...و تختِ یکنفره ای که سمت راستش بوی بهشت می داد...بوی پاکی..بوی فرشته ی تازه از بهشت آمده...لذتش وصف ناشدنی است پسر! اما تو همین را بدان که آنقدر به جـــــانم چسبید که سه سال هرشب تکرارش کردم! و تو بی تکرارِ روزگارم...چه شبهایِ آرامی را به من هدیه می دادی...شبهایی با صدای نفس هایت...شیر خوردنت...غلتیدنت و... دو سال و دوماهه که شدی و شیرِ را سیر! مهمانِ تخت پارکت کردم...همان تخت پارکی که همیشه بود! و من باز تو را داشتم...همین جا ، توی اتاقم! از توریِ تختت می دیدمت و صدای نفس هایت اکسیژنِ اتاقمان بود!!! وعده مان از همان شبِ اول سه سالگی بود...یادت که هست؟ و من شبِ ت...
31 ارديبهشت 1393

مهربانیِ بهارِ باصفا...

یا لطیف... یک روز قبل از جشن تولد...ساعتِ 9 صبح پستچی زنگ زد:_خانوم بفرمایید پایین بسته پستی دارید! غافلگیر شدم...بسته را تحویل گرفتم...وقتی مبدا را خواندم...حدس زدم که لطفِ چه کسی است...منتظر ماندم تا بیدار شوی.. صبحانه را که خوردی...بسته را نشانت دادم و گفتم: اینو برای تو فرستادن..باز کن ببین از طرفِ کیه و چیه توش! هیجان زده شده بودی...بسته را پاره کردی...عطرِ مهربانی پخش شد... گفتی: مامان ببین چه پیرهن راه راه رنگی رنگیی...خیلی قشنگه...کی داده؟ متنِ لبریز از احساسش را برایت خواندم... خوب گوش دادی...و آخر گفتی..بهم میگه پرنده ی خوشبختی! :) پیشنهادِ همیشگی ام را دادم..._میخوای با خاله بهار صحبت کنی؟ جوابت این با...
22 ارديبهشت 1393