جوجه فسقلی...
یا عزیز... رفتیم امامزاده صالحِ مهربان...با اعضایِ خانه ی امیدمان... سوارِ اتوبوس شدیم و ایستگاهِ آخر پیاده شدیم... امامزاده صالح همیشه دوست داشتنی به رسم همیشه پذیرایی کرد... نون پنیر سبزی و خرما...آجیل مشکل گشا.... تو و شهاب حسابی توی حیاطش آب بازی کردید...و از بازارِ خوش رنگ و لعابش تمـــامِ نوبرانه ها را تست کردید... عصرانه خوردیم..از همان غذای خانگیِ خوش طعمش.. رسیدیم به جوجه! شهاب که در این زمینه حقِ آب و گل دارد...توئه تازه کار با تعجب جوجه های محلی را وارسی میکردی..وقتی پسرک فروشنده جوجه ی قهوه ای مشکیی که دایی برایت انتخاب کرده بود را توی جعبه ی کفش گذاشت و دستت داد، هیجان زده شدی! بلند بلند می خندیدی..از مام...
نویسنده :
مامان هدي
1:49









