مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مبین، سه سالگیت مبارک

هوالمبیـــــــن... دیشب میانِ هیاهویِ مهمان ها...میانِ بدو بدو کردن های میزبانی....میانِ استرسِ کم نبودنِ شام برای 15 نفر...دیشب گوش های مادرانه ام شنید صدایت را....صدای پسرکی که از صبح وقتی نگاهش میکردم دلم هُری می ریخت پایین و به بالندگی اش می نازیدم... دیشب صدایت را شنیدم...صدایِ ظریف و آرامت را ؛داشتی برای خودت زمزمه میکردی امــــا من شنیدم! _مامانِ مهربونم  مامانِ من عزیزه مامانِ خوبم مامانِ مهربونم آمدم روبرویت نشستم ...نگاهت کردم، چشمـــــــهایت! از صبح حالم عجیب بود و تو اینطور بَندِ دلم را تاب دادی...از صبح دلم خلوت میخواست...درست مثلِ نوزدهمِ اردیبهشتِ هر سال! که دل توی دلم نیست...چشمهایت را که د...
20 ارديبهشت 1393

تو شعری...

این قرارِ کتابی مان...برای من هم خوب است...مثلِ قبل کتابخوان شده ام و ذوقِ اولِ هرماه را دارم که شهر کتاب را زیر و رو کنم....البته مهم نیست که بعد از دورِ لذت بخشی که میزنم...باز برمیگردم کنارِ همان قفسه ی درباره ی کودکان..مهم این است که احساس رضایت دارم... کتابِ جدیدم به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن است...کتابِ تمرین و راهکار است...عالی! می آیی کنارم...دراز میکشی.. _مامان میشه اینو بدی به من؟ _عزیزم این مال منه...شما برو یه کتاب از کتابخونه ات بردار بیار بخون... _نه این مال منم هست...ببین عکس وقتی کوچولو بزرگ بودم روشه... لبخند میزنم..عکس روی جلد پسرکی پنج شش ساله است که فقط معصومیتِ بی نظیرش مثل توست... _مامان بده من...
14 ارديبهشت 1393

بابا بازی...

یا حق... این روزها صدایت می آید...صدای بازی کردنت...صدای حرف زدنت... این روزها بیشتر با خودت بازی میکنی و حرف میزنی...خودت را غرق میکنی توی دنیای تخیلات...توی جنگل و فروشگاه و خانه... دنیای اطرافت را خیال انگیز میکنی و کودکانه می سازیش... من هم این روزها شنونده ام...حرفهایت را گوش میدهم....برایم لذت بخش است...که در آنِ واحد فروشنده و خریدار میشوی... و برای عروسک هایت بابا می شوی جـــــانکم! عزیزم... _پسرم بیا ، پسرم بیا...بیا پیش بابایی دراز بکش...بابا فدات...جیگر بابا...میخوام برات قصته بخونم...به مبینم بگو بیاد... خودت پسر می شوی..._داداش مبین بیا خودت صدای مبین می شوی..._بله بابا منم اومدم از توی آینه نگاهت می ک...
11 ارديبهشت 1393

الکی ...واقعی...

یا حق.. مشغولم....مشغول روزمرگی های آشپزخانه ی عزیزم...پیشنهاد بازی می دهی..باید جوری سرگرمت کنم که به کارهایم برسم... _برو عروسک پوه رو بیار باهاش بازی کن...ببین داره صدات میکنه! و به جای پوه حرف میزنم! مبین مبین.. می دوی سمت اتاق..برمیداری و می آیی همان حوالی من... من هم مراقبم که حواسم به بازیت باشد..به پوه..چون من زبانش هستم! ساعتی بازی می کنی..و من ساعتی زبانِ پوه می شوم...بجایش کمک می خواهم..بجایش هیجان می دهم..بجایش گریه میکنم و تو خوشحال از همبازی دوست داشتنی ات! یکهو کاسه و کوزه را بهم میزنی..پوه را پرت می کنی و خودت را روی زمین می اندازی و شروع میکنی به مثلا گریه... _مامان پوه که واقعی نیست! الکیه...تو بجاش هی حف می...
7 ارديبهشت 1393

بازی های ما در آوردی..

هوالمبین.. بهارِ عمرم...این روزهایمان به بازی و بازی و بازی میگذرد...نمی دانستم باید برای این روزهایت انرژی ذخیره کنم...باید بدوم پا به پایت...بخندم مثلِ تو....و آنقدر دنیا برایم بِکر باشد که هر بار از دیدنِ زاغکی ذوق کنم! به خیالم بزرگ می شوی و میروی پی بازیت... اما گویی تا تو باشی بازی هم هست... کمی طولانیست..اما ماندگار! میدانم ثبتش نکنم به ازای شیرینی روز افزونت فراموشش میکنم!   این روزهایمان ، لباسهایت سبک شده و خوشحالی از اینکه دیگر خبری از کت و کلاه و سرما نیست..خوشحالی که می گویمت همین دوتا رو بپوش! خوشحالی که می توانی راحت بدوی...خوشحالی از آزادیِ سه چرخه ات...پیشنهادِ پارک که می دهم بی چون و چرا قبول می کنی... می رو...
7 ارديبهشت 1393