مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

من والیبالم!

یا علی... تب و تابِ این روزهای پُر هیجانِ جام جهانی تو را هم گرفت... بازیِ فوتبالِ ایران که بود...تمــــــــامِ مدت خواندی  جینگالی گالی گالی جینگالـــــــــــی رفتم بچینم آلـــــو   دستمو گزید زالــــــو الهی بمیری زالـــــو     تا من بچینم آلو و... جیغ و صداهای ما را که می شنیدی...تو هم همراهی می کردی...بازی که تمام می شد...تشویقِ ایران  ایران هی هیَ ت فضایِ خانه را پر میکرد...بهت می گفتم فوتبالیست کوچولو...جوابم میدهی... من فوبّال نیستم. بازی های والیبال را با علاقه ی بیشتر نگاه می کردی..پرسیدی: مامان چرا اینا توپ رو با پا نمی زنن.... و توضیحات مربوطه را خوب گوش دادی...بدو ب...
9 تير 1393

تِشمَک!

سبحان المبین نورِ چـــشمانم... برایمان تشمک میزنی...به همین شیرینی...یک تِشم ت را با دست می گیری و آن یکی را تند تند پلک می زنی.. یعنی کیفی می کنی دیدنی...ما هم که قربانِ چشمهایت می رویم و آن دهانِ نیمه بازت که تمرکزت است.. بدونِ دست هایت هردوچشمت پلک میزند آن هم با فشار! _مامان می خوای برات تشمک بزنم؟ آه ببین! چشمِ زندگی مایی..روشن باش چون نامت روشنا و آشکار. ماشاالله..الحمدلله.شکرالله. ...
2 تير 1393

لواشکی...

یا عزیز... بندِ دلم...آن روز صدایم کردی... _ رَفیـــــــق بیا کارت دارم ، رفیق جون بیا اینجا..هی رفیق! باز این دل را به دلت بند زدی...این رفیق گفتن هایِ بجا و مطمئنت حسی خوب برایم دارد...اینکه می دانی _خوب رفیق یعنی دوستم دیگه ؛ تو دوستمی دیگه یعنی رفیقمی مامان رفیق! این روزها روشهای دیگر دلبری را نیز امتحان می کنی... _مامان گوشتُ بیار می خوام لواشکی بهت یه چیزی بگم ...گوشم را می آورم نزدیکِ نزدیکِ دهانت...صدایت آرام می شود و نفس گرمت به گوشم می خورد...می گویی : وایسا فک کنم چی میخوام بگم! فکر میکنی و آرام و لواشکی می گویی : بعدش بریم بستنی بخوریم رفیق. قانعم می کنی آن هم به رسمِ خودت..._ آه ببین اینم از این!  نا...
28 خرداد 1393

عصر و پارک و دنیا...

سبحـــــــــان المبین... نفسم... پارسال همین موقع ها که باهم می رفتیم پارک...همان پارکِ سنگی و کوچکِ انتهایِ کوچه ی روبرویمان را می گویم...صبح ها می بردمت....چون عصرها شلوغ بود و تو هنوز کوچک بودی...نوپا بودی...ترسِ هُل دادن و حقت را پایمال کردن و بدو بدو های بچه های بزرگتر، دلم را می لرزاند... امسال بزرگ شده ای...کودک شده ای...فهیم و شیرین....فکر میکنم اصولِ اولیه را خوب آموختی...از من...از دنیا...از ما...مایی که همه دخیل بودند....و منی که جاده ی ذهنی ات را فقط هموار میکردم..مسیر را نشانت می دادم تا خودت چند و چون را امتحان کنی.. باز برنامه ی پارسالمان تکرار شد..با هم می رویم پارک....این پارکِ پله ای کمی فرق دارد...بزرگ تر است و...
17 خرداد 1393

شعرِ من

یا ماشاالله گلِ قشنگم...شعرِ دومت رو هم گفتی...اینبار برای من! یه ماه دارم خوشگله میخنده توی جاده یه ماه دارم نازونی مثلِ مامان نازونی ممنون بی تکرارِ دنیای من...ممنون از این همه عشق! نمی دانم چه بگویم...اشک هایم گواه بود؟؟ خـــــدایا فکرش را هم نمی کردم این روزها را توی تقویمِ زندگی ام ثبت کنم..روزی که پسرم برای من شعر بگوید! هر روز و هروقت به من بگوید دوستت دارم زیاد! و بوسه هایش را سخاوتمندانه تقدیمم کند... خدایا شکرت..خدایا نگهدارش باش....الحمدلله. ...
16 خرداد 1393

خوابِ نیمروز

یا لطیف.. عشقِ کوچولوی من مدتی است خوابِ نیمروزی ات را حذف کرده ای و بجایش شبها زودتر می خوابی..و این زود خوابیدن یعنی فرصتی برای من بودنم! هر روز تایمِ خواب نیمروزی ات که می رسد کِسِل می شوی... برایت شرایط را آرام می کنم تا دراز بکشی و بدنت کمی آرامش داشته باشد...کارتون می بینی ، بازی نشستنی انجام می دهیم ، کتاب می خوانیم... رَد شدنِ تایمِ خوابت برابر است با مضاعف شدنِ انرژیت... و باز برنامه داریم هر روز... پارک ،پیاده روی ، خرید با سه چرخه...کلی خوش می گذرد... این وسط گاهی من کم می آورم عزیزکم.... زودتر بیدار شدن و دیرتر خوابیدن و هم پا و همبازی بودن با تو ، دلیل می شود... چندباری امتحانی بود...نیم ساعت خودم را به خ...
14 خرداد 1393