مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

یک روزِ داییناسوری...

یا رحیم... عزیز دل مامان... علاقه ی جدیدت شده داییناسورها و اژدها.... این کارتونِ اژدها رو هم دیدی و الان آرزوتِ یکی از اونا رو داشته باشی و بری روشون سوار شی و بری تو آسمون.. با هم تو اینترنت تحقیق میکنیم درباره شون... کدومشون بال داره....کدوم دمش قوی تره...کدوم علف خواره... اینجوری شد که یه روز جمعه دایی شهاب جون رو دعوت کردیم تا با هم چهارتایی بریم ژوراسیک پارک! یه پارک پر از داییناسورِ متحرک!!! قبلش براتون توضیح دادم که کجا میخوایم بریم و اینا واقعی نیستن و فقط برای شناختِ ما مجسمه های متحرک گذاشتن... هیجانِ توی صف موندنتون خیلی دیدنی بود....وارد پارک که شدید از این داییناسور به اون داییناسور میرفتید و دایی شها...
6 بهمن 1393

دل نوشت.....

هوالمبین... اینجا بسته نمی شود....هیچ گاه... وقتی دلیلِ این کلبه ی آبی فرشته ای چون تو باشد....پس همیشه دلیلی برای این دل نوشته ها هست... تو دلیلی...روشنی...نوری....هستی! پس من و انگشتهایم اینجاییم... مگر می شود تو باشی و حرفی برای گفتن نباشد؟ درست این روزها که شیرینیِ وجودت ثانیه ثانیه است.... قبل تر می پرسیدم....بچه ها تا چه سنی شیرینن؟ و جوابِ مادرها برایم عجیب بود... امروز من هم آن عجیبِ دیروز شدم....هر سنیشون شیرینیِ شگفت انگیز و تکرار نشدنیِ خودش رو داره... خدایا دل و جانم را به تو میسپارم که فالله حافظ.... دوستتون دارم همراهانِ همیشگیِ این خانه ی آبی...   ...
6 بهمن 1393

اولین آرزو

یا علیم... می خواستم آرزو داشته باشی... چیزی آرزویت باشد و من بتوانم برآورده کنم...منتظر بودم...شنیده بودم بچه های این دوره، آرزو ندارند...بس که همه چیز برایشان محیاست... قبل تر از عیدِ نوروز بود...خانه ی عمه منیره...دیدیَ ش و آرزویت شد... مــــــــدام می خواستی...آنقدر که مامانی زهرا برایت از شاه عبدالعظیم مختصرش را خرید... هرجا می دیدی...دستم را می کشیدی و میبردی و نشانم میدادی...ولی میدانستی هنوز وقتش نیست! اصرارت کوتاه بود ولی مداومت داشت... آنقدر که از دایی شهاب هم امانت گرفتی وسایلش را... می خواستی و این انتظار برای من هدف بود... تمــــــــــــامِ مدتی که کلاسِ مادر و کودک میرفتیم ، مسیرِ رفت و برگشت می دیدیش...
25 آذر 1393

سفیدسیاه سفیدک...

یا حق... یه روزِ جمعه باشه و من مشغول! تو و بابایی یه فرصتِ عالی پیدا میکنید برای بیرون رفتن...یک بیرون رفتنِ پدر و پسری... قبل از رفتن ازم میپرسی که : چیزی نمیخوای برات بخرم مامان؟ موقع کفش پوشیدن میگی: دلم برات تنگ میشه مواظب باش. از پله ها که داری میری پایین میگی: صب کن کارت دارم یه چیزی بهت نگفتم! میای بالا و تو گوشم مِن و مِن میکنی و بعدش میبوسی و میگی: دوست دارم. و میری! گردشِ دو نفره تون خیلی طول کشید! زنگ زدم به بابایی که بیاااااید دلم گرفت تنها... بابایی عکسِ تو رو فرستاد که خــــــــــــواب بودی... اومدید امـــــــــــــا.... با یه پاکت آجیل و یه قفس! با بابایی رفته بودید آجیل فروشی و به انتخابِ شما آقا...
22 آذر 1393

یک متر!

سبحان المبین... _کنارِ دیوار وایسا...صاف...پشتِ پات رو بچسبون به دیوار..آهان همینجوری خوبه...سرت رو صاف بگیر....روبرو رو نگاه کن. _ قدم چند بود مامان؟ _یه متری شدی! تو کی اینقدر بزرگ شدی مبین؟ وقتی زمینی شدی پنجاه سانتی بودی...حالا دقیقا دو برابر شدی... و من بی تابِ این گذرِ بی ملاحظه ی زمان...آخر دلِ مادرانه ام حساب و کتاب ندارد، دلتنگ است و مشتاق! هر ماه مترِ سبز رنگِ عهد بوقم را در می آوردم و چنان با دقت قدت را متر می کردم که گویی منتظرِ یک عدد شگفت انگیز بودم...شاید هر ماه یک سانت یا حتی نیم سانت اضافه می شد و دل من سانتی مترهاااااا شاد!  گاه تقلبی لطیف صورت می گرفت و عدد را با خوشحالی به بیشترش رُند می کردم! ...
18 آذر 1393

صحنه...

یا عالم... آنقــــــــدر تئاتر رفتن را دوست داری که اشتیاقت مرا هم به وجد می آورد... وعده ی *خاله سوسکه* را به تو داده بودم...همان شب که رفتیم شهربازیِ یاس! برگه ی تخفیفش هم دستت بود و مدام می پرسیدی کی میریم؟؟ ماموریت رفتنِ دو روزه ی بابایی دلیلی شد تا بریم تئاتر...به آنجا که رسیدیم متوجه شدیم *خاله سوسکه* دی ماه به روی صحنه می رود و اینطور بود که رفتیم *سفرِ شگفت انگیز*... یک تئاترِ دو نفره ی مادر و پسری... هنوز برگه ی تخفیفِ *خاله سوسکه* دستت هست و منتظری... مبین این تئاتر رفتن...این چشم در چشمِ بازیگر شدن...این فهمِ سکوت...این دقت...این بازتاب...این تکرار...همان چیزهایی ست که می خواستم..... و این خواستنِ خود جوش...
17 آذر 1393