مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مردونه پسرونه....

يا حق پسر عزيزم پنجشنبه و جمعه، بابايي كاملا به تو اختصاص دارد..هرچه تو بگويي همان است. پنجشنبه به پيشنهاد بابايي ساكِ استخر را جمع كرديد و برنامه اي براي خودتان رديف كرديد. يك برنامه ي پدر و پسري... يكساعت شركت، تا بابايي كار عقب مانده اش را انجام بده.... خريدِ خورده ريز و ليست خانه.... استخر دوتايي... مي گويي:مامان كاش تو هم ميامدي استخر ولي نميشه اونجا همه مردونه پسرونه س. نميشه بياي. فردا ميبرمت استخر زنونه دخترونه❤️ اين زمانها براي من هم عاليست...كمي براي خودم باشم ارام و بي دغدغه. از ساعت ٢تا ١٠شب زمان زيادي بود...كم اوردم از اين حجم تنهايي... مبين چقدر خوب است كه تو هر روز كنارمي😍 ١٠شب خسته و بي انر...
24 اسفند 1393

صداي تو خوب است....

  يا كافي... صداي تو صداي زندگيمونه... توي دستشويي موقع انجام كارت و دستش شستن بعدش، توي حمام موقع اب بازي تا وقتي من بيام، وقت مسواك زدن...  صدات مياد! صداي ناز و عشقت... يا شعر ميخوني، يا اهنگ ميزني با دهنت، يا قصه ميگي، يا ميزني تو خط من درآوردي! خيلياشون رو ضبط كردم يواشكي😍 ديشب ميخوندي... خدا به ما چي داده؟ چشم داده گوش داده لب داده دهن داده خداي خوب و مهربون چي داده؟ دست داده پا داده و... نميدونم از كجا ياد گرفتي. نميدونم ازجايي شنيدي يا از خودت ساختي... حس خوبي بهم داد ممنون عزيزترينم.   خدايا براي داده ها و نداده هات شكر❤️ ...
24 اسفند 1393

من و تو و كتابها...

يا عالم... باران مي باريد... هوا سرد بود... اما رفتيم، كارتمان را بابايي جان پر كرد، ليستمان را هم خاله مونايي تكميل كرد. راه افتاديم سمت نمايشگاه... تو و كتاب دوستيد...عشق ميكني...كتابها برايت مقدسند... و من در برابر اين همه فهم سكوت ميكنم...خوشحالم از تو. كيسه هاي كتاب را من پُر ميكردم و ليست را خط ميزدم. تو غرفه ها را زير و رو ميكردي كتاب انتخاب شده را مي نشستي و ورق ميزدي... ميداني قانون يكي ست... كاري به كيسه هاي دستم نداشتي! همان يكيِ خودت را برداشتي، راضي و خوشحال بي حرف...مادر فدات. عزم برگشت داشتيم كه بابايي زنگ زد و مژده ي يك دعوت را داد، دعوتي از طرف مهربانترين. تا خانه دويديم، من و تو و كتابها😍...
23 اسفند 1393

كلبه ي ٤ساله....

سبحان المبين... سلام خانه ي مجازي ما!  ميان همهمه ي پست ها، لا به لاي بزرگ شدن پسرك... آمدم بگويم تولدت مبارك! ممنون از دلِ بزرگت... ممنون از اينكه دل به حرفهايم ميدهي...ممنون از اينكه نگهبان و حافظ روزگار بي تكرار و خاص مايي... پاداشت تمــام اعتماديست كه به تو دارم.... روزي كه تو را باز كردم....ساختم و رنگت زدم و شروع كردم نميدانستم دوماه بعد همان روز مبين در آغوشم است... گواراي وجودت اين عشق... كلبه ي امين ما...دوستت دارم. ممنون از ياداوريت معصومه ي عزيزم😍😘 ...
20 اسفند 1393

جشنواره

هوالمبين... جشنواره ي فيلم فجر امسال را در كنارت گذرانديم...بس كه خوب و همراهي... برجِ ميلاد محبوبت...من و تو و خاله ندا...ديدار با بازيگران....دوناتِ شكلاتي و هواي سرد😍 پرديس سينمايي ملت...من و تو و خاله ندا...سه ساعت صف!...هات داگ پنيري...خانه ي دختر. سينما آزادي...من و تو و عمو احمد و بابايي و خاله ندا...پفك هندي ...ابنبات...كوچه ي بي نام. رأي تماشاگر را تو مي انداختي... تمام طول فيلم ساكت بودي با گوشي بازي كردي، راه رفتي، عشق بودي. سانس هايمان از وقت خوابت ميگرفت اما تو عشقي و همراه. خوشحالم از داشتنت...ازاسان گير بودن خودم ..از نتيجه... كودكي كن مبين...دنيا بر مدار سرعت ميچرخد! بي خيال قانون! وقت زياد است و ...
20 اسفند 1393

بسم الله النور...

يا حق.... چشم جانم... چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم..... سه شب تبِ تو! برايم كافي بود تا وزنم به ايده الي كه ميخواهم برسم!!! داغ داغ داغ...بوسه هايت... من و بابايي سه شب ميزبانت بوديم و تختمان مأمنِ آمنِ تو. ارام تر بودي و ما هم... خداروشكر گذشت... عافيتي هميشگي برايت ارزو ميكنم گل عمرم. ...
18 اسفند 1393