مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

کلاسی...

سبحان المبین... تو نمیدونی که چقدر لذت بخشه... وقتی چهار تا خانومِ محترم با یه جنتلمنِ یک متر و چند سانتی متری میرن کافی شاپ! به پیشنهاد ایشون همون خانه ی پنیر... بعد اون آقای کوچک خوب و با دقت به سفارشاتِ خانوما گوش میده و بلافاصله میگه منم سفارش دارم! وقتی براش از روی منو میخونن ایشون میگه... _منم بستنی ِ...چی بود؟؟ دوباره از روی منو میخونم و.... _همین بستنی کلاسی! خیلی هم متفاوت و شیک....عاشقتیم آقایِ مو طلایی... جانِ جانِ جانی.... خدایا نگهدارش باش...الحمدلله..ماشاالله...شکرالله. +عمه بشری...خاله ندی..خاله کوثر...مامان هدی. +بستنی کلاسیک!!! ...
16 اسفند 1393

توچالِ بی برف....

یا حبیب... جمعه باشد و عمه بشری باشد و بابایی زودتر از خواب بیدار شود و نهارکی آماده و ..... کوهنوردی می چسبد.... رفتیم توچال... عمه بشری هشت روزی مهمانمان شد... تله سیژ را برای دومین بار تجربه کردی...آن بالا آش رشته خوردی و ورزش کردی و گفتی: به به مامان هوا چه خوبه من عاشق اینجام... پاهایت همیشه محکم عزیزم...که ما خسته شدیم و تو نشدی... عصرانه را مفصل نوش جان کردیم و آنقدددددر تحمل کردی که تمام راه برگشت را خوابیدی... ببین مبین...تو انگیزه ای...برای همه چیز... این توچال رفتنمان فقط به عشقِ برف بازیِ تو بود...که عشق بود و برف نبود! مهم هم نبود...همینکه تو بگویی خیلی کوهنبردی خوب بود...کافیست. بخند مبین م...
16 اسفند 1393

بولینگ عبدل...

یا سبحان... میان هیاهویِ کریسمس و جشن سال نو....نت برگی به پستمان خورد به این مضمون...جشن سال نو مادر و کودک... با بهاری ها قرار گذاشتیم و راهیِ جشن شدیم... چیزی از جشن ندیدم و فهمیدیم پولمان به باد رفته.... به تو خوش گذشت... توی عاشق تئاتر...همه ی دوستانت نمایش را نیمه رها کردن...خودِ من هم بی حوصله شده بودم...اما تو با دقت تا آخر تماشا کردی جانکم.... دنیایِ بازی هم خوب بود....کمی اعصاب ما درد گرفت اما به شما خوش گذشت...تمـــــــــــام بازی های کامپیوتری را بازی کردی..قطار هم! نهارکی دادند..الویه ی غیر محبوبِ تو! نخوردی.... حلالشان مبااااااد حرامشان صدقه ی خنده هایت مادر.... +نیکا - سپهر - رادوین - کیان - رهام -...
16 اسفند 1393

٢٨ساله شدم.

يا لطيف... يك زمستانِ ديگر... هفتِ دوست داشتني ام😍 كيك و شمع و فووووتِ تو كادو و خنده و بغضِ تو اعتراضِ شيرينت! تولدِ منه چرا به مامان ميگيد مباركه؟ تولدم مبارك... خوب است زمستانهايمان برنامه داريم يلدا، تولد....تو كه باشي دليل هست... برنامه هايش با ما خنده هايش با تو! ٢٨ساله شدم، در كنارِ تو و حسينم. دركنارِ عزيزاني كه وجودشان آبِ حيات است و بس. خدايا شاكرم براي اين نعمت ها... دوستت دارم. مبين خوشحالم كه شبِ تولدم صدايم ميزني مامان. مبين خوشحالم از اينكه هستي.  مبين تو روشني، نوري....  الحمدلله شكرالله ماشاالله       ...
8 بهمن 1393

يلداي سه نفره

  يا عليم گلدونه ي مادر شب يلداي امسال سه نفره بود، با هم چيز كيك درست كرديم مرحله به مرحله...چيزكيكِ انار! نتيجه اماده شد و بساط يلدا را پهن كرديم... برايت توضيح دادم و حافظ خوانديم... پرسيدي مامان الان يلداس؟ گفتم بله گفتي يعني چيزكيك بخوريم؟ گفتم بله يعني من ميتونم امشب يك دقيقه بيشتر بهت بگم دوستت دارم😍 تو يلدايِ عمر مايي... خدايا شكرت براي وجودش.
8 بهمن 1393