مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مترسك خودت باش...

هوالمبين... با تئاتر حالمان را خوش ميكنيم... من هم كنار تو لذت ميبرم از اين حجم كودكي! با مهرسام و رها رفتيم تئاتر...مترسك خودت باش... خوب بود فقط ما بوديم و دوقلوهايي كه حسابي به بازي دعوتتان كردند...  يك سالن اختصاصي، يك اجراي خصوصي.☺️ بعد از نمايش، پارك! مدتها بود نرفته بوديم. بعد از پارك به پيشنهاد مصرانه ي تو، سه نفري فست فود و سه تكه سوخاري...😋 دلت كه سير شد، چشمت باز شد... گفتي: ميخوام ببرمتون گردش!  گفتم: كجا؟ گفتي: مثلا قدم بزنيم گردش كنيم بستني بخوريم... گفتم: ما خسته ايم. گفتي: گردش بايد سه تايي باشه من ميخوام ببرمتون گردش قدم بزنيم...بچه هاي خوبي باشيد. گفتيم چشمممم  و رفتيم...
28 اسفند 1393

الله اكبر...

يا رئوف... پسر قشنگم يادش بخير مسجد رفتن هايمان...من و تو و شهدا و مسجد! اين يكسال سعادت نداشتم قدم به خانه ي خدا بگذارم، اما تو داشتي... خدا تو را دعوت كرد، و من نميدانستم تو با دايي شهاب مسجد ميروي. تا اينكه شبي كه از بيرون برگشتم برگه ي كوچكي را نشانم دادي و گفتي: مامان اين برگ جايزه ي مسجدمه اگه شيش تا بشه بهم جايزه ميدن. دايي شهاب خنديد و گفت: تو پنج تا، من ده تا. خيلي خوشحال شدم، باليدم از اين دعوت خودجوش، از دايي شهاب پرسيدم: واقعا كنارت نماز ميخونه؟ حرف نميزنه؟  دايي شهاب گفت: نه آجي از اول بهش گفتم نه اين ور نه اون ور رو نگاه نكن فقط روبرو ، وقت نماز حرف نزن، هركار من ميكنم تو هم بكن.  تازه يبارم...
26 اسفند 1393

باران تويي...

  يا لطيف... آهاي پسر! من فهميدم تو بعد از فرشته بودن، بعد از نور بودن، بعد از مبين بودن چه هستي! تو بـــاراني... بي اغراق، تو باراني... مگر ميشود باران ببارد و تو خيس نشوي؟ محال است! هرجا باشي، هرچه " نه " هم كه بشنوي.... خيس ميشوي! باران كه ميبارد عقل و دلت باراني ميشود... ميدانستم اما يقين نداشتم..ديدم شيشه ي پنجره ي ماشين را هربار پايين ميدهي تا همان چند قطره خيست كند ... ديدم باران كه ميبارد هربار كلاهت را در مي اوري! ديدم چتر را براي بازيهاي خانگي دوست داشتي كه هربار زير باران بستي! ديدم چطور براي ضد اب بودن كاپشنت گريه كردي كه چرا اين ضد ابه من ميخوام با اب باشه خيس بشم...! و امروز ؛ ...
26 اسفند 1393

فيلم ترسناك و جنگي...

يا حق.... من: حسين ميشه اين فيلما رو نذاري؟  بابايي:😊 من: اين بچه ميترسه شب و نصفه شب خوابشو ميبينه! بابايي:☺️ من: من به اين بزرگي والا ميترسم اينا رو ببينم . تو: مامان نترس اينا همش فيلمه الكيه ترس نداره😉. من:😳 بابايي:😎 ...
26 اسفند 1393

١٢٥

يا صديق.... بهونه ي قشنگم تو دليلي براي متر كردن دنيا... براي ديدن جاهايي كه خيلي ساده از كنارشون ميگذريم... يه سوال پرسيدي! مامان اون ماشين اتش نشانيه؟ پس شلنگش كو؟ بهونه شد و رفتيم. دو روز در هفته رو به گردش علمي اتش نشاني اختصاص داديم. اطلاعاتت كامل شد، روز دوم ماموران اتشنشاني مهربون تازه از ماموريت اومده بودن و تو تونستي تمام اجزاي ماشينشون رو همراه يه لبخند ببيني! شماره شون رو هم ياد گرفتي. راستي؛ پرسيدي مامان خطر يعني چي😆 خيلي سخت بود خدايي جديدا سوالايي ميكني كه مصداق واقعي نداره براي مثال زدن!   ميگي: مامان من اتشنشانا رو خيلي دوست دارم خيليييي قوين نميترسن خوشبحالشون😍   خدايا به ت...
25 اسفند 1393

پيراهن شماره ١٠

يا حبيب... جانِ جان... سركلاس بودم كه آقاجون زنگ زدن: سايز مبين چنده؟ ٤٥ يا ٥٠؟  جواب دادم ٤٥ فكر ميكنم. آقا جون گفتن: چه رنگي؟ سفيد يا رنگي؟  گفتم: رنگي! كلاس تمام شد و طبق سه شنبه هاي معمول برگشتم خانه ي ماماني زهرا... تو در را باز كردي با بلوز شورتِ سرخابي سرمه اي شماره ١٠ messi !! چشمانت برق ميزد، مامان ببين آقاجوو برام چي خريده...لباس فوبالي مسي شماره ام دهه! ماااادر فدات پسر كوچولو😍 اين لباس سه روز از تنت در نيامد كه نيامد😄خوشبحالش بابت اين همه عشق. ممنون آقاجون جونمان.   خدايا عمر باعزت و سلامتي به پدرم عطا كن..الحمدلله ماشاالله شكرالله. ...
24 اسفند 1393