مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

تولدِ آراد...

يا عالم.... دعوت شديم تولد...تولد مهربان ترين آراد دنيا؛ پسرِ مهربان ترين صدف دنيا... رفتيم و چهارمين بهار را به وجود يكي يدونه اش تبريك گفتيم... تولدي داييناسوري و شاد! سام و نيكا هم بودند، كيك دايناسوري سبزي كه دلش خواست همچنان نسلش منقرض بماند... هزارساله شوي پسر يكي يكدونه ....     ...
26 فروردين 1394

آمد بهار جانها....

يا مقلب القلوب و الابصار.... مبين،  بهار ِ جانم   تا هميشه ي مادرانه ام بهار، يعني تو... روزهاي آخر اسفندِ امسال پُر از توست...نگاههايِ جستجوگرت...حالا ديگر خوب ميداني بهار يعني نو شدن!  لمس كردي، ديدي، فهميدي برگهاي سبزِ كمرنگ يعني بهار. فهميدي شاخه ي تٓر درختان يعني بهار... فهميدي قاصدك ها بهار را زيباتر ميكنند.. فهميدي شكوفه يعني گلِ كوچك ، يعني بهار... فهميدي ماهي گلي و سبزه ي خانگي يعني عيد... فهميدي سين يعني هفت سين... فهميدي سال نو ميشود، تولدت نزديك است... فهميدي بهشتِ بهار از آنِ توست... فهميدي عيد و سفر و نو شدن از بهار است... و من فهميدم جانم به تو بند است... فهميد...
1 فروردين 1394

دوست بازي...

يا محبوب... مبين عزيزترينم... يسنا تنها همبازي ِ دوست داشتنيِ توئه... چقدر خوبه كه منتظر هم ميمونيد...مشتاقيد... زمانتون فقط به بازي ميگذره... اينقدر مشغول ميشيد كه من و خاله سميه زمان كافي براي حرفاي دلمون داريم.... گاهي من و خاله سميه يادمون ميافته ساعتي گذشته و شما هنوز سراغمون نيومديد.... از همه چيز بازي ميسازيد بي دعوا بي كشمكش بي رقابت هدفتون يكيه ! استفاده بهينه از وقت براي بازي..... يكم تو كوتاه مياي، يكم يسنا.... ياسين هم اين وسط گاهي مياد كه صداتون رو دربياره😃 اگرم دلش بخواد هدايتتون كنه و قهقهه هاتون بره بالا... دو روز زمان زيادي نيست برا اين دوست بازي... كاش نزديك هم بوديم. دوستتو...
29 اسفند 1393

لاكي....

يا عالم... عزيز دردونه... تويي و يه ماماني زهرا و يه دنيا عشق. با همه ي غمي كه داره مراقبه حال و هواي عيد شما هست ولي...براتون لاكپشت خريد، تنگ خريد، ماهي خريد... تو و شهاب، آرومش ميكنيد. لاكپشتاتون، باهم مسابقه ميدادن به خواست شما... مال تو گم شد، كاراگاه شدي.. برديش بيرون، پارك... خوشحالي از اين داراييِ زنده... منم خوشحالم از داشتن شماها...تمام دارايي من. 😍 خدايا حافظشون باش. ...
29 اسفند 1393

مبين آلماني...

يا هو.... اقا كوچولو موهاتو كوتاه كردي و شدي مبين آلمانيِ واقعي.... خدا خاله باجي رو رحمت كنه❤️❤️❤️خيلي دلم تنگشه. باهم رفتيم آرايشگاه دوست بابا.. همونجا كه براي بار اول خيلييي گريه كردي و دو مرحله ايش كردي... اينبار خيلي آقا و شيك رفتي و روي صندلي نشستي و تمام تايم اصلاح بهم نگاه ميكردي و ميگفتي خوبه؟ مامان فدات بشه...معلوىه خوبه ...از اين بهتر نميشه دونه ي انارم. تموم كه شد منتظر جايزه ت شدي رفتيم و برات بادكنك و قيچي خريدم😍 دنيامو روشن كردي عسل جان. خدايا به تو ميسپارمش😍 ...
28 اسفند 1393