ل ج ب ا ز ی....
یا لطیف... مبین جانم داری جا پای بابا حسین ات میذاری... به من می گفتن...از بچگی بابات...از اینکه خیلی دوست داشت بهش بگن آقا!! و اینکه یه لجبازی شیرین بچگونه داشت که خــــــوب تو خاطر همه مونده بود... اونم اینکه.....هرکاری رو وقتی خلاف میلش بود و یا تحکم امیز بود....بابایی برعکسش رو انجام میداد.... دنیا چرخید و امروز....پسر بابا حسین....میخواد همون خاطره رو ثبت کنه.....با همون شیرینی و خاص بودنش....:) اینقدر شگفت انگیزه...که من این روزها دارم ذوقِ کودک آینده ی تو رو میکنم...دلم میخواد منم همین کودکانه ی شیرین رو ببینم....دوباره!!! بهت میگیم....مبین بیا غذا بخور....میگی نمی حورم!!! باید بگیم: نخوری هااااا...غذا ...





