مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

والعصری مادرانه...

سبحان المبین می خوانی و سرچ می کنی و گوش هایت را ورِ دلِ آنها که قبولشان داری ، تیز می کنی... چشمهایت می چرخد همه جا...حتی کانال که عوض می کنی کافی است چیزی در این مورد بشنوی... توی ذهن ات قبل از آمدنش هزار تصمیمِ‌ کبری می گیری!!!! بماند آن قضاوت  های ناعادلانه .....که اگر من بودم چنین و چنان! ...اشتباه است....احساس ندارد...و توی دلت زیر سوال بردنشان! خودت را خــــــــــــوب آماده میکنی...برای پیاده کردنِ اندوخته هایت....فکرت...آنچه درست می پنداری و ایده آلِ مادرانه ات. کودکت بدنیا می آید....و تمــــام اطلاعاتت پــــــَــــــر!!! مادرانگی هایت شروع می شود...به خودت می ایی می بینی تمام دغدغه ات شده پوشک و لباس و میزانِ...
5 تير 1392

نبال!

سبحان المبین تنِ کوچک و پاکِ بهشتی ات...زیرِ دوش آب  به اندازه ی کافی دلم را برایت می میراند... اینکه صدای در بشنوی و از سرِ دلتنگی بگویی... _مامان نَبال اومد؟ خنده ام بگیرد بپرسم..._نوال؟ _اره ؟نَبال اومد؟ کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم... _نوال کیه مامان؟ _نَبال بی بی یه! اینقدر فشارت دادم....زیر همان دوش...اینقدر دهانت را بوسیدم....داغی اش مستم میکند..بوی شیرش...آخ دیوانه اش هستم...ماهی لیزِ من. این شیرین زبانی هایت  هر روزم را می سازد پسر. شکرالله ماشاالله. +نمی دانستم میدانی! نوال اسمِ بی بی توست...من و بابا برایت نگفته بودیم تا به حال....اینقدر ریز توجه کرده ای...وقتی همه میگویند..عمه نوال! ...
4 تير 1392

با مبین...

یا ماشاالله...هوالمبین. بندِ دلم... هر شب وقتِ خواب...می گویی بِسار برم تنِار پَندِره..ماه ُ ببینم...باهاش حَف بِسَنَم. سرت را از بینِ همان نیمه ی باز بیرون می بری...ترسم از این است که پایت را لبِ طاقچه ی پنجره نگذاری....میگویم..._مبین بالاتر نری مامان... ..._ میدونم ماه ناراخت میشه! میخندم...چه خوب که یکبار گفتنم کافی است. با ماه حرف میزنی..._ خوبی ماه....دیتاره ها کوجان پس؟ مبین ُ دوسش داری؟ بیا خونمون پیشم بخواب! و من بجای ماه با تو حرف میزنم... _مبین بسه دیگه بگو شب بخیر و بیا بخواب... _باشه ...الا میام ؛ ماه خدابِس...برو فردا باسم بیا... میخوابیم..دیگر برای شیر شب بیدار نمیشوی...راحت میخوابی تا صبح! صبح به مح...
2 تير 1392

آقای نیمه شب کوچک...

یا ماشاالله دوبار... اولین بار ٥ روز از آقا شدنت گذشته بود.... و دومین بار درست ١٤ روز... که نیمه شب اینقدر غلت زدی...که بیدار شدم....ازت پرسیدم..مبین مامان جیش داری؟؟ گفتی آره... بلندت کردم رفتیم دستشویی... و بار دوم خونه ی بی بی ...بیدارم کردی...جیش دارم... هردوبار تمام مدتی که بردم و اوردمت چشمات بسته بود... و من حسی وصف نشدنی...زیر لب برایت آیت الکرسی خواندم....خدا را شکر. گویی مدال قهرمانی را از آن خودمان کرده بودیم.... این دنیای مادرانه هم عجب دنیایی است......همین اتفاق هایی کوچک و حتی نیمه شبی....برایت با ارزش و خاطره ساز می شوند ...سالها میگذرد و شاید همه فراموش کنند ...اما تو یِ مادر....جایی میان قلبت نگهشان می...
1 تير 1392

کارگردان

وجودم... بازی هایمان رنگی دیگر گرفته... خودت کارگردان می شوی....و من بازیگری که منتظرِ نقشِ پیشنهادی.... فدایت می شوم آن دم که می گویی... مامان بیا باسی کنیم....من آ آ ی صادعیم....تو مبین توچولو...بیا .. و خانه ی عشقمان می شود مغازه ی کوچکِ‌ آقای صادقی و تو ... _ این چنده آقای صادقی.... _ هفت تــــــا... _ ماست هم دارید؟ _ بله اونداست تو یخدال! بردار! آقای صادقی نباشی....مامان یا بابا می شوی... _ مامان من بابا مبین ام...تو مبین ! _ بابا مبین من جیش دارم.... _ آفرین پسرم بیا ببلم بریم دسدویی... _ مامان من مامان هدام... _ مامان هدا  _دونم؟!  _چی بخورم...؟ _ صَب تون الان با هم تِ یت  می پَسیم! باشه؟ ...
31 خرداد 1392

مامان خدا خانوم...

سبحان المبین عشقِ پاکِ من... این روزها این گونه صدایم میکنی... مامان خُدا دونم....مامان خانوم عسیسم...مامانِ خوشدلم...مامان خدا خانوم....مامانِ خودم...مامانِ مهببونم..مامان دشندم...مامان خانوم.....مامانم ... این ها را میگذاری اولِ خواسته هایت و .... منِ هدا خانوم ، مادرِ مبینِ شیرین زبان نمیدانم اجابتت کنم یا دلم را برایت کنار بگذارم... با این زبان نقلی ات سخت میکنی نه گفتن هایم را... بگو تکلیفِ من این روزها چیست؟ این روزهای دوسالگی ات ناب است...مثلِ روزهای آغازِ بودنت پُر از تازگی است ....دلم میخواهد شیرینی اش را فریز کنم....کاش میشد...جایی مخصوص، بینِ آلبالو های باقی مانده از مربای دست مادرم برایشان پیدا...
29 خرداد 1392

25 ماهگی مهم!

هوالمبین... * برای این دوست داشتن ت فکری بکن جا نمی شود در من! ٢٥ ماهگی ات مبارک ... خدایا شکرت. یا ماشاالله... درست ده روز است... با پسرم خرید که میرویم...پارک که میرویم...مهمانی که میرویم...گردش که میرویم...ساکمان یک چیز کم دارد!!! درست ده روز است... پوشک های سایز٤ ما...خریدار ندارد!!! همان گوشه ماندند که ماندند! درست ده روز است...دو جمله ی کوتاه به گفتگوهایمان اضافه شده....مامان بیا جیش دارم...مامان بیا پی پی دارم...:) پسرم بی پوشک است....و ما روزی هزار بار آب بازی میکنیم...لباس میشوییم و آب می کشیم ... درست ده روز است...می بینم و هیچ نمی گویم و نفسی عمیق می کشم و خود را آرام می کنم... چون قدم مان مهم ا...
23 خرداد 1392

یک گفتگوی شیرین...

یا لطیف مبین زبون نقلی ام... ناگهان  " ح " هایت " خ "   شدند.... این روزها ...میخوری...میخوای...میخوابی و .... قسمتِ جالب ماجرا...اینکه " خ " هایت زیاد شده.... با تاکید بر "خ". گاهی ح را خ میگویی که نباید! درست مثلِ *بابا حُدین* که به *بابا خدین *تغییر کرده.. راستی این " ف " های تازه وارده ات را عاشقم... شیرین زبان ترت کرده... وقتی به من میگویی...آفرین مامان... با تاکید بر "ف" عاشقم تو را...مبین دوساله و چند روزه ی من...   یاماشاالله....لاحول ولاقوه الا بالله صدات می زنم... مبین جونم...بیا مامان جواب میدی‌ : الان نـــمـــی یـــام!!! صدام میکنی...مامان بیا...یه لحدِه بیا...تا...
22 خرداد 1392

دیده پودَت ندارم!

هوالمبین قدمی دیگر به سوی استقلال و بالندگی... برای بزرگ شدن و کامل شدنت... باز هم من و تو...با هم. قدمهای قبل مان....تفریحی بود...قصدی نداشتیم...جدی نبود! تو خواستی...این اقدامِ ناگهانی انگیزه اش خواستنِ تو بود... دیروز که از خواب بیدار شدی...پوشک نشدی...مثل روزهای قبل که گاهی پوشک نمی شدی... صدای خنده و حرف زدن و برچسب چسباندنمان هر یک ساعت به یک ساعت از دستشویی خانه مان بلند می شد.... تا خوابِ ظهر...برخلاف روزهای قبل....بدون پوشک خوابیدی... بیدار شدی...حمام رفتیم... شب شد...بابا آمد....برایش تعریف کردم...تو گوشهایت را تیز کرده بودی.... خودت تعریف کردی... _دیده پودَت ندارم ! باز هم هر یک ساعت دعو...
12 خرداد 1392

خوبتر از این...

یاحق... بلنـــــــــــــد تر از حدِ معمول صدایت می کنم!!! _مبـــــــین...سطل برنج رو برگردوندی؟.....از دستِ تو! تو هم ، بلنــــــــد تر از حدِ معمول...درست مثلِ من جواب می دهی...با همان لحن! _مامان...داد نَــــدَن!!! خنده ام می گیرد... آرام می شوم...در اوج عصبانیت! برای بار هزارم سطل برنجی که چهارپایه ی تو شده، را برمی گردانم...برنج های ریخته شده را جمع می کنم... می دانی آرامش برقرار است....صدایم میزنی...مامان دونم؟ جوابت می دهم...جـــــــــــــانِ دلم... کنارم می آیی...با همان لحنِ من...با همان تُنِ صدا می گویی: " مامان اَشندم....عدیدم...حوبی؟" و من نفسم را در سینه حبس می کنم....بغلت میکنم..محکم...محکم تر از محکم....
11 خرداد 1392