مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

خانه ی کوچک مــــا...

سبحان المبین همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی کلید می اندازم... وارد خانه می شوم..کسی نیست! کفشهایم را در می اورم...جاکفشی پُر است...باز نامرتب! کفش قهوه ای ام را کسی با مشکیِ مردانه جفت کرده....جایی بین کفشها برایش پیدا میکنم...چشمم به دو جفت کفشِ کوچکِ  سایز ٢٢ می افتد،لبخند می زنم... تشنه ام! راهم را به سمت آشپزخانه کج می کنم...باز درِ شیشه ای ویترین باز است...و صندلی زردِ کوچک  با عکس پو زیرش است...و مثل همیشه چندتایی خرمای خشک دورِ ظرفِ پذیرایی ریخته ،لبخند می زنم... آب می نوشم...با یخچالِ باز...عادتم است!نگاهم می چرخد ،تخم مرغ های رنگی و ظرفِ کوچکِ ماکار...
14 ارديبهشت 1392

یه دره!!!

_سکانسِ مادرانه... بعد از ده روز...یهو هوسِ شیرم رو کردی...اومدی بهم میگی... مامان می می میدی؟؟ گفتم نه پسرم...بزرگ شدی...تپش قلب گرفتم...انگار انتظار نداشتم... سرتو کج کردی و تو چشمام خیره شدی و گفتی... مامان یه دَره !! مامانی یه دَره بده بحورم! حال آن لحظه ام وصف نشدنی بود! مـــــــادر باشی و جگرگوشه ات چیزی بخواهد که داشته باشی و حق اش باشد و ندهی!! بخواهد آن هم اینگونه...خواهش کند و تو.... سخت بود...سخت! _سکانس کودکانه... خانه ی دوستِ عزیزمان هستیم... تو و یسنا دخترکِ پر از شور و هیجان با آن برقِ چشم های خوش رنگش! بازی می کنید.. تاب تاب عباسی را که سمیه زیر لباسها از دید شما پنهان کرده بود را پیدا کردید...گویی ...
10 ارديبهشت 1392

خوابیدی...

هوالمبین می خواستم تا تولدت چیزی ننویسم... نه اینکه خواسته ی دلم باشد...دست و دلم به نوشتن نمی امد...منم و یه دنیا احساسِ کاملا مادرانه! هنوز دلتنگِ خواب ظهرمان بودم...دلتنگِ شیر روزت....دلتنگِ آرام کردنت با شیره ی جانم... و دلهره ی شیرِ شب با من است... شوقِ دوسالگی ات تمامِ وجودم را گرفته... و... تکلیفم با دلم معلوم نیست! امروز...تو بعد از یازده روز گذشتن از قطعِ شیر روز...بالاخره خوابیدی... آن هم نه با محبوبِ همیشگی ات..نه با من... با تابِ آبی... دلت را به آن خوش کردی...خواندی تاب تاب عباسی..حودا منو ننداسی...و چشمانت بعد از یازده روز آرام شد...دلت اما نه... صدایم کردی..مامان حوابم نمیاد....نمیحوام بحوابم...گفتی و گف...
9 ارديبهشت 1392

پس...

یا حق سراغِ ماشینت رو می گیری ازم...بهت میگم توی اتاق کنارِ تخت افتاده! میری که بیاری... دست خالی برمی گردی و بهم میگی: اوجاست پَس؟؟ و این *پس* ِ بانمک توی حرفای این روزهات پرکاربرد شده... _پسته کو پس؟؟ _بابا نمیاد پس؟! _نیومدی پس! _نبود پس! و... راستی خیلی دوستت دارم پس! الحمدلله....
2 ارديبهشت 1392

درک احساس!

سبحان المبین تازه یاد گرفتم... بچه ها فقط با احساسشان زندگی می کنند اصلاً با عقل زندگی نمی کنند؛ هنر مادر این است که لحظه به لحظه بتواند نقش درک کننده ی احساس را ایفا کند مثل وقت هایی که زمین میخوری...برخلاف همیشه که میگفتم پاشو مامان چیزی نشده...آفرین پسرم مرد شده...قربونش برم گریه نمیکنه... بگویم... دردت گرفت عزیز دلم... بذار بوسش کنم... و این روزهایی که با دانسته ی به ظاهر کوچک اما پر اهمیتم...درکت میکنم...احساست میکنم... تو چه خوب و فهیم حس میکنی...و جواب میدهی... درست وقتِ درد زانو...ممکن است آهی بشنوی...سریع نقشِ درک کننده ی احساس را برایم به زیبایی ایفا میکنی.. ممنون پسرم ممنون استاد سلطانی بزرگوار ممن...
1 ارديبهشت 1392

قدمی دیگر برای بالندگی ات....

یاحق. مبـــــــین ام.....بیا.... دلمِ، تنگِ خوابهای نیمروزی مان شده... مثل آن وقت ها که من دراز می کشیدم و تو مشتاقانه می دویدی...خودِ نیم وجبی ات را بین دستانم جا میدادی و صورتت را توی بغلم فرو می بردی و من مستِ عطر تو می شدم و تو سیرابِ شیره ی جانِ من!!! یادت می ماند...روزهایی که تو دعوتم میکردی...ماما لالا!! مامان آبم میاد...مامان بیا بحابیم می می بحورم!!! مگر می شود فراموشم شود...ایندوری ایندوری گفتنت را.....مرا طاق باز خواباندن و روی بدنم لم دادنت را...خنده های مستانه و شیطنتِ نگاه پاکِ بی نظیرت را... من دلتنگم...دل تنگ همین نیم روزهای به ظاهر ساده....امــــا برای من پر از لحظه های ناب و بی تکرار.... من هنوز بعد از دوس...
30 فروردين 1392

مامان بیا بودت تونم!

یا لطیف... اینکه چطور وقت پیاده شدن از مینی بوس؛ آن سه پله و ارتفاعشان را تا زمین را ندیدم..بماند... اینکه با بچه و ساک دستی قهوه ای خوردیم زمین...بماند.. اینکه کبودی و کوفتگی نوید این افتادنِ شیرجه ای مان بود...بماند... اینکه تا خانه خودم را کشاندم و تنهایی خودمان را از دو طبقه بالا کشیدم....بماند... اینکه درد بود و درد بود و درد...بماند... وقتِ افتادن به هیچ چیز فکر نمی کردم...فقط میدانم ...محکــــــــــــــــم تر از جانم.... تو را چسبیده بودم!!!! و تو چه خوب جواب پس میدهی..مرهمِ دلم را با همان مهربانی ات گذاشتی... مامان بیا بودِت تونم...دردت دِرفت؟؟دِرا آتادی؟؟ درد می تونه؟؟ بودت تونم اوب میشی؟؟بی...
30 فروردين 1392

سین جیم...

هوالمبین..  مشغول خوردن عصرانه ایم... کنار من نشسته ای...به زور قدِ نشسته ات تا وسط بازویم می رسد...از این بالا نگاهت می کنم...چقدر خوب که پسرم آرام کنارم نشسته و به من تکیه کرده... فکر هایم باز به ناکجا آبادِ مادرانه می رود.... صدایت رشته ی افکارم را بهم می ریزد... _مامان آآ جی میده؟؟(آقا چی میگه) فیلمی که مناسب تو نیست را تماشا می کردی و من تمام حواسم به تو بود.... برایت گفتم...میگه مبین عصرونه اشو بخوره! _جی؟؟ آآ میده؟؟ هاااا !!! خنده ام گرفت... دوباره... _ مامان آنوم جی میده؟؟ (خانوم چی میگه؟) من...میگه مبین دستاشو بشوره... دوباره..._ مامان آنوم دیرا دریه میتونه؟؟ آآ جی میده؟؟ من...خانوم پاش درد گرفته...آقا...
28 فروردين 1392