مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

اِ بابا!!!

وقتی یه چیزی از دستت میافته که نباید! وقتی یهو وقت شیرین کاری میخوری زمین...وقتی سی دی ات رو نمیتونی بذاری تو دستگاه...وقتی شوخ میشی و میخوای منو بخندونی...وقتی دلبر میشی... عین آدم بزرگــــــــــــا میگی: اِ بـــــــابــــــا !!!(ای بابا..) اینقدر بجا و شیرین میگی... که دلم میخواد قورتت بدم...و لبخند رو تو هر حالتی مهمونم میکنی... میبینی چه ساده خوشبختم میکنی؟! شکر برای تو...
10 دی 1391

گردنِ عشق!

هوالمبین بچه که بودم...گاهی ،وقت نماز مادر و پدرم...با ذوق و شوق منتظر سجده هایشان میشدم.. وقت سجده...می پریدم روی کمر و گردنشان را محکم می چسبیدم...چقدر برایم لذت بخش بود...هنوز هم که ان لحظه ها را به یاد می اورم...کودک میشوم! و تداعی کننده ی وقت بازی با شانه های پدر...نوبتی سوارمان میکرد و دور خانه می چرخیدیم و می خندیدیم... این بازی آموختنی نبود...گویی کاملا غریزی و کودکانه بود! امروز من در جایگاه دیروز مادر و پدرم هستم موجودی فوق العاده...و وقت شناس...گردن را نشانه رفته...برایش فرقی نمیکند ؛ وقت نماز است یا کار با لپ تاپ...وقت جارو دستی کشیدن یاغذا خوردن... دلش که بخواهد...می پرد و گردنم را محکم میچسبد! میداند...
5 دی 1391

آ ایش...

آ ایـــــــش! دقت کردم...تا ببینم چه وقت از این کلمه ی خوش اهنگ استفاده میکنی... متوجه شدم؛ وقتی اِرادی دراز میکشی و استراحت میکنی میگی: آ ایــــــــــش! وقتی از بیرون وارد خونه میشیم میگی: آ ایـــــــــش! وقتی بوسه مهمونم میکنی میگی: آ ایـــــــش! وقتی... و این یعنی آخیــــــــش.... الهی من فدات شیرین زبونم...عزیز فهمیده ام... ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله. آخیش که من مادر توام و تو فقط پسر منی...آخیـــــــش! خدایا به تو میسپارمش فقط.
4 دی 1391

سرکـــــــــــار!!!

از چکاپ 19 ماهگی که برگشتیم...به داروخانه رفتیم تا اطاعت امر کنیم. تو مستقیم به سمت قسمت محبوب لوازم بهداشتی و ارایشی رفتی...با پیشخوانی کوتاه که شروع شیشه به نوک بینی نقلی تو میرسد....مسئول جوان و خوش برخورد! من این سمت...نسخه را دادم...منتظر ماندم. سلام کوچولو اسمت چیه؟؟ ....آ آ اَ اونــــــــــــــا....انگشت اشاره ی چهارسانتی ات را سمتی مجهول نشانه رفتی! اول اسمت رو بگو تا بهت بدم... ...آ آ اَ اینــــــا... از کدوما میخوای...از این؟؟ ...نــه آ آ  اَ اونـــــــــا... از اونا؟؟ اشاره به سمت پستونک ها... ...نه آ آ  اَ اینــــــا................................ داروها اماده شد...تحویل گرفتم...پرداخت کردم...امدم...
29 آذر 1391

آلبومِ حضور تو...

عسک...ماما عسک! بابا عسک! این روزها مـــــا با تو...مرور خاطرات میکنیم....خاطراتی که گویی سالهاست از ان گذشته....فایل عکسهایمان را می تکانیم و به روزهای آغازت دل میسپاریم تا امروز و تو...عکسها و فیلمها را خوب تماشا میکنی... من عکسها را رد میکنم و تو شیرین و به جا عکس العمل نشان میدهی... گاهی از سر کودکی...فضای فیلم را میخواهی...قاطعانه! گاهی دلتنگِ انها که دوستشان داری میشوی و حضور آن دمِ شان را میخواهی...مصرانه! گاهی برای سوژه های مورد توجه ات بهانه میگیری! دلبندِ مادر،  شک دارم به بودنم قبل از تو....به کامل بودنم! تو آمدی و همه چیز را کامل کردی...روحم...احساسم...خودِ خودم....حتی عکسهای دونفره مان! عسک دیدن با تو ...
29 آذر 1391

برف...

پاک سرشت مادر... برف بارید...مثل همیشه آرام و بی صدا... سپید و پاک...نرم و لطیف... صبح یک روز پاییزی...اولین برف دومین پاییز را دیدی... با هم پشت پنجره...نشانت دادم..مبین این برفه؛ ببین چقدر قشنگه سفیده...میبینی مامانی...تو هم برفی...ذاتت..سرشتت پاکه..مثل برف...نکنه بذاری آلوده ی دنیا بشه...نکنه بذاری گرد و غبار غرور و تکبر بشینه روش...نکنه بذاری سپیدی اش رو از دست بده... نمیدانم حرفهایم را آگاه بودی یا نه...هرچه بود...گفتم و دل مادرانه ام کمی ارام شد.. پسر...دانه ی برفم...اگر هم خدای ناکرده برف زندگی را ناغافل الوده کردی...نکند ناامید شوی...تو خدایی داری که صاحب چرخ و فلک است....همان دم که بخواهی فقط از خودش! ؛ خورشیدش...
29 آذر 1391