یار مهربان...
هوالمبین عزیزِ فهمیده ی من. دوستی تو با کتاب..من را عاشقترت کرد! منتظر بودم تا خودت...بخواهی...اشتیاق نشان دهی...به دنبالش روی...بخوانی...ورق بزنی... چند روزی است...مهمانم کردی... این علاقه ی لاوصفت به 3کتاب کوچکت...قند در دلم آب میکند... من برایت میخوانم و تو خـــــوب گوش میدهی... روی پاهایم مینشینی...من دستانم را دورت حلقه میزنم و کتاب در دست هردویمان...با هم ورق میزنیم و من میخوانم...گاهی برمیگردی و نگاهم میکنی و میخندی... گاهی باید مخاطب باشی و روبرویم بنشینی...تا هیجانی دهم وقتِ تعریف! و نوبت تعریف تو که میشود...من تمام وجودم را گوش و چَشم میکنم...دکمه ی ریکورد حافظه را فشار میدهم و خوب به خاطرِ جانم میسپارم... و هما...




