مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مسافر کوچک...

هوالرزاق... اولین بار مشهد بود....درست در هفده ماهگی ات....سوار تاکسی که شدیم...بلند سلام کردی..انقدر واضح که راننده را داد...علیک سلام اقـــــــــا.... و این رابطه ی خوش تاکسی و مسافر برای تو تکرار شد... تنهایی...گاه استقلال می اورد...و این تنهایی هر روزه ی ما...گاها منجر به طیِّ مسیرهای کوتاه به بهانه های مختلف میشود ... اینکه تو هر از گاهی میشوی کوچکترین مسافرِ تاکسی! بعد از سوار شدن و سلام کردن:  ماما بول!.. بده آ آ... کرایه ها را خودت مستقیم به دست راننده میرسانی و زود ممنونی روانه ی خود میکنی و.....تشکرهایشان...که ستایش دست های مهربانت و فهم شیرین و بجایت است هرکدام به نحوی...لبخندت را پررنگ تر و تو را مصمم تر برای تاک...
20 دی 1391

آىنه ..آینه

یا لاحول ولاقوه الا بالله... میگویی: آینه..آینه  این روزهای نوزده ماهگی...استقلالِ کودکی ات به کمد لباس هم کشیده شد....انتخاب میکنی...سرخم میکنی و پا پیش می اوری...کلاه سر خود میگذاری و ...طالب کفشی! این بین...برایت فرقی ندارد...خواسته ات...لباس بابا باشد...یا جوراب پای من! کلاه آبی نوزادی باشد یا کلاه پشمی پدر...کفش سایز ٤١ یا ٠-٣ ماه...بخواهی باید برسی..واین مهم است. گاه برای رضایت من..به طرح و نقشش نگاهی می اندازی و با زیرکی کودکانه ات میگویی: بــَــــه جوجه...بــَـــه آبی...بــَــــــه بابایی!و...گاه خود تلاش میکنی برای پوشیدن...سر داخل بلوز میبری و صدایم میکنی...جوراب را تا نصفه ی راه میپوشی...کلاه ها را ماهرانه! شلوار...
17 دی 1391

باده یا باشه!

عزیزدلم این روزها اگر سوالی بپرسمت که راغب به انجامش باشی این گونه جوابم میدهی... مبین بریم سیب بخوریم؟ بریم تو اتاقت بازی کنیم؟ بریم بهت بیسکوییت بدم؟ بریم باهم حموم اب بازی؟و... تو: باده؟ (باشه) با تکان سر به کنار گاه شک میکنم...به اینکه من سوال پرسیدم یا تو...و جوابت میدهم : باشه!!! تو میخندی و میگویی: بُدّو ..بُدّو شیرینی این روزها بکامم بـــــــاد! شکرالله ...
17 دی 1391

نوش جانت...

مگر نه اینکه تو همان نوزاد تازه از بهشت امده که بزرگترین فتح دستهایش چرخاندن جغجغه ی صدگرمی آن هم بدون تعادل! ؛ هستی...؟؟ راست دستِ مادر؛ بالندگی هر روزه ات مبارک باشد... و من چقدر میتوانم شاکر باشم..برای توان دستهایت؟! دستهای کوچکی که امروز کاملا مستقل قاشق ، قاشق ...غذا روانه ی دهان میکنند...درست مثل یک مرد! اینکه دستهایم به همین زودی خلع مسئولیت شد...و تو میخواهی که خود نوش جان کنی...هرچه بارِ قاشقت باشد فرقی ندارد...بدون کم و کاست به مقصد میرسانی و این بین قاشقکی من و پدر را مهمان!...و این جابجاییِ جایگاه عجب لذتی دارد....احسنت به این دستهای بهشتی...که کاربلدند.... دلِ دستهایم تنگِ غذا دادنت است فرشته...دلِ ماد...
16 دی 1391

مــــــا و یک دنیا عشق...

حُدین...هُدا..مُمی...مـــــــــــــا ماما...باباجی...نی نی! اینها را از زبان تو شنیدن..یعنی من خوشبخترین زنِ روی زمین هستم! با انگشت اشاره ی چهارسانتی بهشتی ات...روی حروفِ روی درِ اتاق میکشی و درست میگویی حُدین...بابا...هدا ...ماما...ممی...من. چه خوب رسم دلبری میدانی...برای جمع کردن حواس پدر بلنـــــــد میگویی حُدین... و ریز میخندی. هربار بعد از پدر صدایم میزنی... هدا...هدا... تا جانم را از آنِ خود کنی... نمیدانی چه لذتِ لاوصفی در آهنگ صدای تو به وقت ادای نام ماست... صدا کن مرا...صدای تو خوب است نازنینم... مهربانِ بی نظیرِ مــــــــا ؛ توراشاکریم...     ...
15 دی 1391

نقش دست تو

کارمان شده...نقاشی برایت بکشیم...هرچه را که میشناسی و خوب آموخته ای میکشیم و میپرسیم :خوب این چیه؟ و تو چقدر سنجیده جواب میدهی...و من ماتِ لبهای صورتی ات وقت ادای کلمات. و این روزها تو درس پس میدهی..قلم به دست میگیری و دل از من میبری...خم میشوی و صدایم میکنی ماما..که حواسم جمع تو باشد!...خطی میکشی...این دیه؟؟ من چه جوابی دارم؟؟ بگویم رسم عاشقی...بگویم خط عشق؟ بگویم ماهرانه ترین اثر هنری تاریخ مادرانه ام؟میگویمت: درخت... نگاهی به نقشت میکنی و میگویی : نه ...اَبِما!(هواپیما) اشتباه گفتم؟؟ قربان روی ماهت میشوم و تو مثل همیشه راضی...میخندی این روزها دایره هایت حرف ندارند...کمی به بیضی شبیه اند اما برای من گرد ترین حالت ممکن! ...
15 دی 1391

اربعین خورشید

چهل روز گذشت.. اربعین خورشید آمد...حال و هوای چشمانم بارانی است...با هر نوایی که یاد اور غریبی و غربت باشد...سینه ام بغض میکند...دستم یاریش میدهد... و این بین...تو ؛پسر مشکی پوشم...چه خوب هوای دلِ مادر را داری...چه خوب حساب دانه دانه اشکم را داری...چه خوب که میخندی تا بخندم...چه خوب که بوسه ای پاک مهمانم میکنی..                    امـــــــــــــــا ؛ می بینی دل مادر ارام نمیشود...تو هم آرام روی پاهایم جایی برای خود باز میکنی و سینه میزنی و گریه ایی کودکانه... راستی که اگر همسفرِ آن غافله بودیم دل من طاقت خارِ پایت را نداشت بندِ دلم!بمیرم برای دل بانــــــو... السلام علیک یا اباعبدالله الحسین... باشد حسینی شوی مــــــــــادر...که...
14 دی 1391

لحظه های نمکی..

به برکتِ وجود خوشمزه ی پسرک شیرین تر از عسل تمـــــام نمکدانهای خانه ی ما بی سوراخ است....یا به قولی...تا اطلاع ثانوی سوراخ های نمکدان مسدود است! دربشان را باز میکنیم تا نمکِ بی نمکدان داشته باشیم...همه خیس و نمدار!!! این لحظه های نمکی باید خندید.... خوشبختی یعنی دیدن چیز های کوچک...حتی به کوچکی سوراخهای نمکدان! خدا زندگیمان را سراسر این لحظه ها گردان.آمین
13 دی 1391

شیرین زبون

هــــــــــزار ماشاالله لاحول ولاقوه الا بالله بدرقه ی وجودت کوچولوی باهوشم یه لحظه هایی هست که فقط تو خلقشون میکنی.... لحظه هایی مثل وقتی که عمو ابراهیم نمازش رو تموم میکنه و تو بلند میگی: دَمـــــــــو دُ د!( تموم شد) مثل وقتی که زهرا دخترعموم جلوت ظرف میوه میزاره و تو بلند میگی: مَنـــــــون ! مثل وقتی که لباسشویی خونه ی بی بی روشنه و ناراضی میگی: دَرخ نه! (چرخ نه...چرخیدن لباسشویی منظورته) مثل وقتی که مجسمه ی کوچولوت رو میشکونی و میگی: تَنده دُد...اَراب! (کنده شد..خراب) مثل وقتی که میری تو اتاق تاریک و میگی : اُشن! (روشن) مثل وقتی که چیزی رو میریزی و میگی : دَمیس ...دمال...( تمیز...دستمال) مثل وقتی که به خال...
13 دی 1391