مسافر کوچک...
هوالرزاق... اولین بار مشهد بود....درست در هفده ماهگی ات....سوار تاکسی که شدیم...بلند سلام کردی..انقدر واضح که راننده را داد...علیک سلام اقـــــــــا.... و این رابطه ی خوش تاکسی و مسافر برای تو تکرار شد... تنهایی...گاه استقلال می اورد...و این تنهایی هر روزه ی ما...گاها منجر به طیِّ مسیرهای کوتاه به بهانه های مختلف میشود ... اینکه تو هر از گاهی میشوی کوچکترین مسافرِ تاکسی! بعد از سوار شدن و سلام کردن: ماما بول!.. بده آ آ... کرایه ها را خودت مستقیم به دست راننده میرسانی و زود ممنونی روانه ی خود میکنی و.....تشکرهایشان...که ستایش دست های مهربانت و فهم شیرین و بجایت است هرکدام به نحوی...لبخندت را پررنگ تر و تو را مصمم تر برای تاک...






