آىنه ..آینه
یا لاحول ولاقوه الا بالله...
میگویی: آینه..آینه
این روزهای نوزده ماهگی...استقلالِ کودکی ات به کمد لباس هم کشیده شد....انتخاب میکنی...سرخم میکنی و پا پیش می اوری...کلاه سر خود میگذاری و ...طالب کفشی!
این بین...برایت فرقی ندارد...خواسته ات...لباس بابا باشد...یا جوراب پای من! کلاه آبی نوزادی باشد یا کلاه پشمی پدر...کفش سایز ٤١ یا ٠-٣ ماه...بخواهی باید برسی..واین مهم است.
گاه برای رضایت من..به طرح و نقشش نگاهی می اندازی و با زیرکی کودکانه ات میگویی: بــَــــه جوجه...بــَـــه آبی...بــَــــــه بابایی!و...گاه خود تلاش میکنی برای پوشیدن...سر داخل بلوز میبری و صدایم میکنی...جوراب را تا نصفه ی راه میپوشی...کلاه ها را ماهرانه! شلوار ...فقط دراوردنش را استادی...
وقت اجابت خواسته ات....بلند میگویی...آینه آینه...آینه آینه
تخت را بالا میروی و دل انگیز ترین تصویر را در آینه می بینی...همین است که میگویی: بــــــــَــه ممی بَــــه...به لباس دستی میکشی و میخندی...
پسر عزیزتر از جانم..آینه ی نقره ام...دقیقی...پاکی...بی هیچ نقش پیشین...هرچه می بینی بی درنگ می بلعی. همان گونه که هست؛ نیالوده به بدی و نفرت...که گاه به نقش عشق می پنداری اش...این ها از سرشت پاکت است....مومن کوچکم...رسم آینه را امانت دار باش...دل را آینه ی خوبی کن...بدیها را منعکس نکن...آینه ی مومن باش...طریقش را بدان...
خـــــــــدا هم مثل همیشه مطمئن ترین تکیه گاهت است.....توکل به او.



آىنه ..آینه
