مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

آىنه ..آینه

1391/10/17 9:49
نویسنده : مامان هدي
353 بازدید
اشتراک گذاری

یا لاحول ولاقوه الا بالله...

میگویی: آینه..آینه 

این روزهای نوزده ماهگی...استقلالِ کودکی ات به کمد لباس هم کشیده شد....انتخاب میکنی...سرخم میکنی و پا پیش می اوری...کلاه سر خود میگذاری و ...طالب کفشی!

این بین...برایت فرقی ندارد...خواسته ات...لباس بابا باشد...یا جوراب پای من! کلاه آبی نوزادی باشد یا کلاه پشمی پدر...کفش سایز ٤١ یا ٠-٣ ماه...بخواهی باید برسی..واین مهم است.

گاه برای رضایت من..به طرح و نقشش نگاهی می اندازی و با زیرکی کودکانه ات میگویی: بــَــــه جوجه...بــَـــه آبی...بــَــــــه بابایی!و...گاه خود تلاش میکنی برای پوشیدن...سر داخل بلوز میبری و صدایم میکنی...جوراب را تا نصفه ی راه میپوشی...کلاه ها را ماهرانه! شلوار ...فقط دراوردنش را استادی...

وقت اجابت خواسته ات....بلند میگویی...آینه آینه...آینه آینه

تخت را بالا میروی و دل انگیز ترین تصویر را در آینه می بینی...همین است که میگویی: بــــــــَــه ممی بَــــه...به لباس دستی میکشی و میخندی...

پسر عزیزتر از جانم..آینه ی نقره ام...دقیقی...پاکی...بی هیچ نقش پیشین...هرچه می بینی بی درنگ می بلعی. همان گونه که هست؛ نیالوده به بدی و نفرت...که گاه به نقش عشق می پنداری اش...این ها از سرشت پاکت است....مومن کوچکم...رسم آینه را امانت دار باش...دل را آینه ی خوبی کن...بدیها را منعکس نکن...آینه ی مومن باش...طریقش را بدان...

خـــــــــدا هم مثل همیشه مطمئن ترین تکیه گاهت است.....توکل به او.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

صدف
17 دی 91 23:15
کاش من آینه ای بودم که تو خودت رو توش میدیدی . دورت بگردم پسری که دلم برات یه ذره شده .



زنده باشی عزیزم..
صدفی چقدر مهربونی تو!
شادي
18 دی 91 3:28
شكر براي حضور تو مبين .
شكر براي لحظه به لحظه هاي بودنت .
شكر براي شيريني اين روزها ...


ممنون عزیزم//شکر برای وجود همه ی فرشته ها
صوفی مامان رادمهر
18 دی 91 7:45
آهان پس همیشه خودت لباسای نازت رو انتخاب میک نی که انقدر خوش تیپی آره؟ عاشقتمممممم ... مامانش انگشتای بهشتی اش رو ببوس از طرف من


میدونی چقدر دلم برای کامنت هات تنگیده بود...
خیلی دوستتون دارم صوفی...خیلی...چشم میبوسم..
خاله کوثری...
18 دی 91 11:17
یا لاحول ولاقوه الا بالله...
قررررررربونت برم من......ووااای چقدر دیدنی و لذت بخخشه وقتی میای رو تخت تا شکل ماه خودتو میبینی...و خوشحال میشی...ومیخندی...عاشق این کاراتم ممی.....


منم عاشق اون شکل خندون توی اینه اشم...
دلم برات تنگ شده اجی کوچولو
فاطمه مامان امیرعلی
18 دی 91 14:52
ای جانم که خیلی شیرینی ممی.
هدی خیلی قشنگ گفتی.


ممنون فاطمه عزیزم....مشتاق دیدن دوباره اتم
الهه مامان گلسا
18 دی 91 17:44
قربون دلت بشم که مثل همین آینه است
بخورمت که از خودت تعریف میکنی جلوی آینه،خب واقعا هم تعریفی هستی،اصلا یه دونه ایییی


هههه اینجوری ازش تعریف نکن خودشیفته میشه هاااا//
ممنون الهه مهربونی...خیلی عزیزی
خاله ندا
18 دی 91 20:18
مثل خاله که هنوز که هنوزه عشقم آینه اس و تو عشق همیشگی خاله
خوبه که توام دوست داری زود خودتو تو آینه ببینی


اخه دلت عین اینه است ندا....خوشبخت باشی به پاکی دست مبین

مونایی
19 دی 91 4:20
پسر ب این خوشتیپی ، دیدن هم داره .

اونکه....بلهههههههه....مرسی مونا جان