مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

آشپزخانه ی مشترک ما...

هوالمبین... من و تو ...یه لحظه هایی رو با هم تو آشپزخونه داریم...که برام خیلی ارزشمنده...لحظه هایی که برای من عشق و لذته و برای تو دست ورزی و تفکر و یادگرفتن و تجربه کردن و خوش بودن! باهم توی اشپزخونه ی کوچیکمون... دون دون دو آب پز میکنیم...و تو تمام مدت قل قل زدن آب رو میبینی و مدام یادآوری میکنی ماما آب داغه ...گاهی نیمرو میکنیم... دَره (کره) اش رو تو میریزی.. زیر چایی رو اُشن میکنیم....تو خم میشی و آتیش رو میبینی... آتیش آبی !درب آبمیوه رو باز میکنی و خودت میریزی توی نیوا و میخوری...عاشق آب دیب هستی! مبین میخوام پلو درست کنم..بدو بدو میری سمت سطل برنج...فشارش میدی و میریزی تو قابلمه...بعد چهار پایه رو هل میدی کنار ظرفشویی...
3 بهمن 1391

حسین کوچولو!

هوالمبین... چایی میخورید؟؟ مبین: آده! هوووورا ،دایی.. .و بدو بدو میایی تو آشپزخونه...مثل همیشه سه فنجان چایی می ریزم...دوتا داد (داغ) و یکی دَرم (گرم)! یدونه دَند (قند) برمیداری...میذاری روی لبات...چایی ات رو میاری تا نزدیک دهانت و قند رو یکمی میفرستی تو و یه قلپ چایی رو مینوشی...میخوای حرف بزنی وسطش...قند رو میفرستی گوشه ی لپت و حرفت رو میزنی و دوباره یه هورت دیگه چایی میخوری.....دوباره قند نیمه آب شده میاد روی لبات و هورت بعدی و.... من گویی مهمترین فلسفه ی تکرار نشدنی تاریخِ قرن را میبینم...خوب نگاهت میکنم... این مردانه چای خوردنت را چه خوب از پدر آموختی...این به اندازه قند خوردنت....و گاه هوس چای شیرین و قندهای سف...
2 بهمن 1391

دوست ترت میداریم...

یا لاحول و لا قوه الا بالله ..... سه تایی داریم با هم بیتاب میخونیم...هدا و تو و حدین! کتابهای جدیدی که هدیه گرفتی و عاشقشونی...گاهی ما از تو میپرسیم و گاهی تو از ما... این جیه؟؟ اینقدر شیرین گفتی: اتوبو (اتوبوس) پَنداب (سنجاب) ایرس (خرس) موتو (موتور)... که بابایی طاقتش تموم شد و بوسه بارونت کرد! اینقدر بوسیدت....وبوسیدت....... که داد زدی : بــــــــابــــــــایی نَ تُن!!! هزار ماشاالله.....هنوز شیرینی اون کلمات جدید زیر دندونمون بود....این *بابایی نکن* رو آخه چجوری هضمش کنیم.... اخ که گفتم بابایی بازم ببوسش....به نَ تُن! می ارزه!!!! مبین ؛هر روز به یقین به اندازه ی مثقالی بیشتر دوست ترت میداریم.... ...
1 بهمن 1391

میسات!

فهیمِ کوچکم... اینکه خودت مسواکِ کوچولوت رو برداشتی و درست مثلِ ما به چپ و راست روی دندونای نقلی ات به اندازه ی لبخندِ بی نظیرت کشیدی... برام خوشایند بود...خیلی! چند باری پیشنهاد مسواک زدن رو بهت داده بودم...اما استقبال نکردی...و در حدِ بازی و سرگرمی و تقلید! سه دفعه است..خیلی مصمم...خودت!..مسواک بدست جلوی من ظاهر میشوی...و میگویی میسات(مسواک)! راستی میدات هم میگی! میدانم...باید برای خواسته هایم کمی صبر کنم...تو فهمیده تر از هر انتظارِ منی...به وقتش دقیق انجام میدهی..شکرالله مسواک زدنت مبارک...مستقلِ کوچکم خدا...فهمِ دین و دنیا عطایش کن....آمین
30 دی 1391

زنگ تفریحِ !

یا حق... اولین بار نه ماهه بودی...تکرارش ،یکسال و چهارماهه و دیشب....درست در ابتدای یکسال و هشت ماهگی سومین اش! دلیلشان هرچه باشد...خیلی مهم نیست! به این بازیِ ناشی مردانه می ارزد. همین که بابایی وارد صحنه ی مادری شد ! پمپرزت رو تعویضت کرد و شستت....کلی اب بازی کردید... ساعت ١٢ شب صدای حرفها و خندهاتون ساختمون رو پر کرده بود... البته چیزی شبیه حمام بود، بدون شامپو! نمیدونم چه حسی داشتید...اما خنده هاتون رو دوست دارم. و همینطور پوشک بسته شده به سبکِ یک پدر ! ناگفته نماند دقت و ظرافت کارِ بابایی در انجام هر مسئولیتی در قبال تو ...لباس پوشاندن و پوشک و غذا دادن....واقعا ستودنییه! دوستتون دارم حسین و م...
30 دی 1391

بهار هرلحظه ی من...

پستهای این روهای اخیر را مروری کردم... هرپستی نشانی از حرفهای توست! میدانی چرا؟ آنقدر شیرین؟ نه! این کلمه اشباعم نمیکند! آنقدر نفس شده ای که این حرفهای نخودی ات حسی عجیب و تازه و شگفت انگیز را روانه ی دلم میکند. تصور کن...بهترین جای دنیایی....هوا بهاری است...باران تازه بند آمده...هنوز قطره های شبنم روی گلبرگها میرقصند...زمین بوی سبزه و خاک خیس میدهد...بوی تازگی و بهار نارنج...آسمان آبی است...تویی و... وقتی تو حرف میزنی...برایم حس خوشِ یک نفس عمیق در همچین هوایی است... نخند پسر! مادرم...حق دارم وقتی میگویی دودگ ....ندانم و بخندم و تو متعجب از خنده ی من! دودگ چیست آخر...تکرار کنی و هی بگویم چی؟؟ و تو همان دو...
28 دی 1391

موش و بوس!

مموشک مامان اینقدر وقت گفتن بوس و موش لبات خوردنی میشه که هرچقدر فیلم بگیرم کمه! اخه حرکت سرت و چشات و ابروهات و...نمک میشی. هرچقدر اذیتت کنیم و بگیم ...بگو بوس..بگو موش..ده تا موش برات میکشیم و میگیم این چیه؟ تو هی میگی موش! و ما هی کیف میکنیم... هی میگیم بگو: بوس بوس بوس موش موش بوس موش! اینقدر خوش میگذره.. خدایی بگو موش ! لباتو عشقه موش کوچولوی بوس بوسی! شکرالله
26 دی 1391

درد...بوس...دسب!

عزیزکم... بوسه ی تو برای من شفاست! بوسه ی من برای تو چه حکمی دارد؟ اینکه هر جای تنِ بهشتی و لطیفت به جایی میخورد میگویی: ماما ! درد! درد! و من نازِ نیازِ تو را میکشم و میگویی: بوس...بوس...آی درد! بوسه ام چون مسکن است..میخندی و میدوی سراغ بازی! گاه پیشنهادِ بعد از بوس ات...: دَسب...ماما..درد...دسب! و چسبی را مرهمِ زخم نداشته ات میکنم...برای تو فرقی نمیکند چسب زخم باشد یا چسب نواری! دوستت دارم برای همین بچگی هایی که دلتنگشان بودم! خدا شکرت...هزاران بار.  ...
26 دی 1391

زمزمه های پاکی!

هوالمبین....لاحول ولاقوه الا بالله هیجان زده میشوم... وقتی میبینم تو، داری با خودت آرام بازی میکنی و زیر لب چیزهایی زمزمه میکنی...شاید کمی بعد تر انتظارش را داشتم و تو چه زود... آخ که چقدر این صحنه ها را عاشق بودم و آرزو داشتم... اینکه غرق کودکیِ بی مثالت شوی و آرامش را به شادی دنیایش گره بزنی و زیر لب چیزهایی زمزمه کنی! مشغول رسیدگی به امور خانه بودم...صدایت آرام می امد...فکر کردم فاصله ات با من زیاد است و مشغول بازی هستی...برگشتم دیدم جغدهای چوبیِ کوچک را برداشته ای و غـــــرقِ لحظه های پروانگیِ کودکی هستی...و زیر لب چیزهایی میگویی... صدای قلبم را میشنیدم...میخواستم بگویمش هیس!!! بگذار زمزمه هایش را خوب بشنوم...بازی کودکانه اش ...
26 دی 1391

یباس!

مـــــــــاشاالله لاحول و لاقوه الا بالله قدمی دیگر به سوی استقلال! یکسال و هشت ماهه ی من... یباس ات را خودت تن کردی...شاید درست و کامل نبود....اما برای من عالی بود...مثل همیشه! بعد از ( دوراب )جوراب نصف و نیمه و ( دبش )کفشهای راحت و دمپایی و ( دولاه ) کلاه و ( دادور ) چادرِ من و شلوار از پا در اوردن و ( پودک ) پوشک باز کردن... نوبت یباس پوشیدن بود...میخواهی خودت بپوشی..:::  یباس ببو...من! راستی یک استین کاپشنت هم میپوشی.و ان یکی در هوا میچرخد. چقدر وجودت شادی بخش است... اینکه هر شب که میخواهم بخوابم...روزم را که مرور میکنم..پُر از لحظه های به ظاهر کوچک اما موفقیت امیز و بالندگی های هردمِ توست... اینکه هر ...
25 دی 1391