مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

هورااااا

اخه به من بگو تو چه میدونی که وقتِ کارهای محبوب و مُرادِ دلت باید بگی هورااااااا دستاتو مشت کنی و دوتاشونو ببری بالای سرت و بگی هورااااا بِ ییم...هوراااا بابایی اومد....هورااااا آدامس...هورااااا ممنتی( همون سیب زمینی سرخ کرده ی معروف)...هوراااا باسی( بازی)...هورااااا می می! و... به افتخار مبین هورااااااااااا راستی بعد از رسیدن به خواسته و هوراااا گفتنت...بهم میگی دیدی؟! خیلی شیرین میگی...از هورا شیرین تر! دوستت دارم فسقلی بادوم.شکرالله ...
24 دی 1391

نورِ چشمم!

یا حافظ... نمیدانم کدامین دعای خیر...از کدام سمت...روانه ی خانه ی کوچک ما شد... نمیدانم خدا کدام فرشته اش را مامور کرد تا تو را وقت زمین خوردن بگیرد وقت حمام! دوش آب باز...تو و تنِ ابریشمی ات بدون دمپایی های آبی! من آماده ی امدن... همه چیز یک آن اتفاق افتاد... وانِ کوچکت را هل دادی زیر دوش تا پُر از آب شود...اسباب بازی های حمامی را از توی سطل روانه ی وان کردی...پایت را گذاشتی داخل... لیز خوردی...از پهلو خوردی زمین...بالای ابرو و زیرچشمت...به زمین خورد...درست کنار گوشه ی تیز دیوار! اشکهایت!...هیچ چیز به اندازه ی اشکهایت حالم را خراب نمیکند...چشمهایت!..کاش هیچ وقت خیس نبینمشان... کم گریه میکنی جانِ مادر...این را آنها که با تو ه...
24 دی 1391

عروسک بازی به سبک پسرانه

پسرکوچولو...پدر آینده... میدونم بهترین پدر دنیا میشی...مثل پدرت... از اونجایی که این روزا برای همه ی عروسک ها پدری میکنی...محکم بغلشون میکنی و میگی ماما نی نی منــــه! و من باید هزار بار بگم نه مال منه..و تو اصرار کنی نه منـــــه! میذاری روی بالش روی پات و تکونشون میدی و میگی لالا آپیش ....به من میگی هیش! انگشتتم میذاری رو بینیت. اسمشون هم ... عیوسک...baby...پیدر که معادل پسر خودمان هست ...پوه...دارا... که سارا خانومه یهو هم داد میزنی ماما پی پی!!! کلی اه اه و پیف پیف راه میندازی و پیشنهاد امون میدی...(حموم) منم باید بیام عوضشون کنم...و کلا اه اه و پیف پیف راه بندازم تا بخندی...بگم که معمولا با پی پی خودت همزمانِ :)...
23 دی 1391

پیامبرٍ کوچک من.

هوالمبین... مبین، سیاره ی کهکشانِ دلم. یه لحظه های اجتناب ناپذیری که شاید تعدادشون به شمارش انگشتای دست هم نرسه ، هست تو زندگی ادم...این ادمی که میگم شامل منِ مادر هم میشه....که همه چیز دست به دست هم میدن و منِ مادر رو به یه درجه ای میرسونه که باید خودم رو کنترل کنم...وگرنه با یه تلنگر ؛ هرچند کوچیک....حتی به کوچیکیه ریختن باقی مانده ی لیوان آبت روی سرامیک و آب بازی شادِ تو...ولی بشکنه و حرکتی رو انجام بدم که دلِ مادرانه ام تا مدتها با یاد اوریش بلرزه...این حرکت میتونه یه نَــــــــــــــکُــــــــــــــن! ِ بلند و بالا و محکم باشه!.... ولی گاهی همین "نکن های " بی موقع همچین چشمای شادِ جگرگوشه ات رو پر از غ...
23 دی 1391

لقمه های خوشبختی و سه فنجان چای!

یا لاحول ولاقوه الا بالله.... این روزهای تعطیل و صبحانه های سه نفره...را عاشقم تره و مَنیر (کره و پنیر)خوردن تو و لقمه های کوچکت...  لقمه های لوله ای که میپیچم و سرش را به سفیدی خامه اغشته میکنی و ببلوده (تولده) را میخوانی... این ذوق تو برای چایی خوردن.. و آهنگ دایی دایی خواندنت.... و ریختن ِ سه فنجان چای ! شکرپاش نارنجی که عاشقش هستی و تو مسئول ریختن دِدَر (شکر) برای ما! این شیرین کاریهای تو وقتِ صبحانه ی روزِ تعطیل برای مامانی و باباجی ...تمام عمرمان را میسازد...باور کن! اَدَ (عسل) هایی که به اصرار بابایی میخوری و مرباهایی که با انگشت دانه هایش را برمیداری... لحظه ی سیر شدنت و لقمه ی اخرت مهمانِ دهان ما...
23 دی 1391

ترش و تند...

پسر کوچولوی عزیزم من فدای تمـــــام حس چشایی ات... مزه ی ترش رو درست از یکسالگی به بعد شناختی!...ترشیِ لیمو ترش و...جمع شدن صورتت و حرکت بانمکی که انجام میدادی..همگی باعث شد تا تُــــرچه (ترشه) تو ذهن فعالت حک بشه... تشخیص ترشی ِ بجایت برایمان هربار تازه است..اینکه تنها یه تستِ کوچولو ،از ترشیِ پرتقال برش خورده یا لواشک باز شده یا انار دون شده خبرمان میکرد و بلافاصله میگفتی : تُــرچه! و در نیمه ی نوزده ماهگی تُند رو درک کردی ...با چیپس فلفلیِ تُند...و آدامس نعنایی و...ادای تند را عاشقم وقتی میگویی: تُـندّه! این استفاده ی درست به هنگامت از این دو حس؛ تحسین برانگیزه....اینکه از این دو کلمه برای شیرینی یا شوری یا تلخی&nbs...
23 دی 1391

دلم خواست...

دلم خواست بیام بگم بهت چقدر آقـــــــــا و فهیمی!... همینکه همیشه میذاری بینی فسقل نخودی ات رو تمیز کنم وساکت تا اخرش وایمیستی! همینکه کافیه بگم این چیز داغه...از هشت ماهگی تا امروز محــــــــــــــال ممکن ..دست بزنی! همینکه درباره ی شومینه شیطنت نمیکنی و خودت هرچند روز یبار با تاکید میگی آتیش داغه! همینکه هیچ وقت با دکتر بردن و دارو دادنت مشکلی نداشتم! همینکه هیچ وقت با خواب شبت مشکل جدی نداشتم! همینکه هیچ وقت تو مهمونی ها اذیتم نکردی...غریبی و وابستگی! همینکه اینقدر همراهی که همچنان فعال و اکتیوم اونم با تو! همینکه با حمام و آب و دستشویی میونه ات عالیه! همینکه همیشه با کلاه و دستکش و جوراب و ...کنار اومدی و مامان رو برای ...
22 دی 1391

" دَ دَ دَ "

فقط باید مــــــــــادرِ مبین باشی تا بدانی " دَ دَ دَ "در پایان هجده ماهگی یعنی چه! و این جمله ی عمیق را در پایان نوزده ماهگی کمی واضح تر بشنوی! که نتیجه اش میشود..." دَ نَ دَن " ! منتظریم تا این جمله ی گرانقدر و عالی مقام واضح تر شود........................... من به خود میبالم..برای مادرِ تو بودن...اینکه مالِ منـــــــــی! شکر خالقِ مبین.
21 دی 1391

بیستِ بیستِ ماه!

یا ماشاالله... تــــــو را آنــــقدر می خــــواهم که از تــــوان حرفــــــهایــــم بیــــــرون است....تمام واژه های عاشقانه را صف میکنم باز دلم آرام نمیشود...فقط ساده میگویم: دوستت دارم مبین عزیز دلِ مامان....جونم فدات پسرم. بیستم هر ماه...گویی وعده ی دیدار دارم...باز با تو و چشمانت مثل آن روزِ بیستِ مقدس! بیست دی ماه...بیست ماهه شدی...مبارکت باشد. خــــــدا دلم به خدایی ات گرم است..توکلت علی الله.   ...
20 دی 1391

مهمونِ خونه ی ما...

هوالمبین... اگر اومدید خونه ی ما و یه کوچولوی بامزه ی ١٩ ماهه بهتون گفت مَمَنتی ...ترجمه ی معادلش میشه...سیب زمینی! اگر مهمون ما شدید و یه کوچولوی ١٩ ماهه با صدای ظریفش بهتون گفت با بو بَ ...مطمئن باشید ازتون بادکنک میخواد! اگر خونه ی ما بودید و کوچولوی ١٩ ماهه ازتون درخواست دَن دین دی یا دَن دَ نی کرد...خودتون باید تشخیص بدید نارنگی میخواد یا صندلی! اگر میزبانتون یه کوچولوی ١٩ ماهه بود با موهای طلایی و ازتون درخواست دیتاب کرد...براش کتاب بخونید! اگر این کوچولوی ١٩ ماهه بهتون گفت دَسب ...حتما یا چسب میخواد یا برچسب های عروسکی دیده! اگه کوچولوی 19 ماهه بهتون یه چیزی نشون داد و گفت دی دید دا ....خوب دقت کنید ستاره رو...
20 دی 1391