بازی های ما در آوردی..
هوالمبین.. بهارِ عمرم...این روزهایمان به بازی و بازی و بازی میگذرد...نمی دانستم باید برای این روزهایت انرژی ذخیره کنم...باید بدوم پا به پایت...بخندم مثلِ تو....و آنقدر دنیا برایم بِکر باشد که هر بار از دیدنِ زاغکی ذوق کنم! به خیالم بزرگ می شوی و میروی پی بازیت... اما گویی تا تو باشی بازی هم هست... کمی طولانیست..اما ماندگار! میدانم ثبتش نکنم به ازای شیرینی روز افزونت فراموشش میکنم! این روزهایمان ، لباسهایت سبک شده و خوشحالی از اینکه دیگر خبری از کت و کلاه و سرما نیست..خوشحالی که می گویمت همین دوتا رو بپوش! خوشحالی که می توانی راحت بدوی...خوشحالی از آزادیِ سه چرخه ات...پیشنهادِ پارک که می دهم بی چون و چرا قبول می کنی... می رو...









