مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

با شُمام...

یا لطیف... با شُمـــــام! این روزا با شُمـــام گفتنات مثال شده برای همه... تو هر شرایطی...به هر کسی، کوچیک و بزرگ میگی : با شُمام!  با شُمام منو ببین! با شُمام بیا نقاشی بکشیم! با شُمـــام، میشه آب بدی بهم! و.... یادته اولین بار رو؟! من یادمه...به بابایی گفتی: با دومام! مبین، با شمــــام...دوستت دارم عزیزِ مامان.... خـــــــــــدایِ خوبم، با شُمـــــــــام ...الحمدلله الحمدلله الحمدلله.
6 مرداد 1393

امیّد را واجب تویی...

یا لطیف... از دیده برون مشو که نوری وز سینه جدا مشو که جانی آن دم که نهان شوی ز چشمم می‌نالد جـــــــــان من نهانی دلیلِ ادایِ نذرهایم... همین که بدانم؛ بدانــــــــــــم! خوبی...هرکجا باشی...هر سال نذرم را پیش کشِ آن عطا کننده ی بی منت می کنم... هرسال، قدرش را قدر میدانم...اگر لایق باشم... فقط بـــــدانم خوبی...خــوبِ خوب. خدایِ خوبی ها...برایت ...برایش....شکر. ببخش بر من این انسان بودن را...این مادر بودن را....که می دانم رسمِ بندگی این نیست!!! و شرمنده ی خداییت هستم...که دلم گرم است به خداییت...به خالق بودنت...که می دانی چه هستم...چه! امیِّــــــد را واجب تویی.... ...
2 مرداد 1393

دنیایِ پُر فرشته...

سبحــــــــــــان المبین از وقتی مادر شدم دلم دیگر مرزهایِ جغرافیایی سرش نمی شود!  مادر که شدم فیلمِ مهدِ کودکِ رضا را که دیدم هر آن تو را گذاشتم جایش و دلم هزار تکه میشود...بچه هایِ خیابانی را که می بینم دلهره ی آینده شان مرا می گیرد....صدایِ گریه که می شنوم برمیگردم و توی دلم می گویم جـــــــــانم؟ ...خدا نکند این وسط کودکی سه ساله باشد...خدا نکند این وسط کودکی هم جنسِ تو باشد...خدا نکند این وسط کودکی رنگِ مو هایش هم رنگِ موهایِ تو باشد...خدا نکند کودکی که از دردِ گلوله جیغ می زند لباسش همان رنگی باشد که تو دوست داری! خدا نکند دخترکِ سوخته ی روی تخت مثلِ آن وقت که بردمت برای چکاپ، دراز کشیده باشد...خــــدا نکند کودکِ سرطانی، ع...
1 مرداد 1393

مهربانیِ خورشید

یا حق... وقتی آمدیم این خانه...سکوتش دل انگیز بود....صاحبخانه گفت که همه اینجا سن و سالی دارند و دلیل سکوت همین است... همسایه ی طبقه ی پایین...شد تمـــــام دغدغه ام...پیرزنی مسن و تنها که فقط تعریفش را شنیده بودم....مواظب بودم تو هم مراعات کنی...تا اینکه چند باری تویِ راه پله روبرو شدیم.... _سلام من خورشید هستم...اسم گل پسرتون چیه؟ _مبین _به به مبین خان برات یه هدیه دارم دفعه ی بعد یادم باشه بیارم برات. شبِ مبعث بود...با یک جعبه شکلات و یک ماشینِ زرد برای خوش آمد گویی، آمد... _خوش اومدید به این ساختمون... _ببخشید مبین میدوه و سر و صدا داره...خیلی بهش تذکر میدم. _نه خانوم....وقتی مبین میدوه حس خوبی بهم دست میده...رو...
24 تير 1393

فلوراید تراپی

هوالمبین... عشقِ کوچولوم رفتیم دندون پزشکی، اینبار با دایی شهاب و مامانی زهرا...دکترت رو عوض کردم و این بار آقای دکتر رو انتخاب کردم... آقایِ دکترِ کاربلدی که نخِ بچه ها دستش بود...اول ارتباط برقرا می کرد و مراقبِ روحیه ی شما هم بود و با زبونِ خودتون باهاتون حرف زد....جوری که تو داوطلبانه زودتر از دایی برای معاینه رفتی و روی یونیت نشستی... و قرار شد دایی عکس بگیره از دندوناش و تو هم فلوراید تراپی بشی برای جلسه اول که ترست کامل بریزه... باید بگم که تمــــــام مدتِ عکسِ دایی شهاب گریه کردی...و می گفتی منم میخوام عکس بگیرم!  نوبتمون که شد..بازم آقای دکتر پیشنهاد داد اول داداش کوچیکه...و بعد متوجه شد که دایی و خواهر زاده ه...
21 تير 1393

انتخاب و استقلال

یا حق.. عزیز دلم... یک قدم دیگه هم برداشتی...نیازت روز به روز کم تر می شود و استقلالت بیشتر.... دیگه لباسهاتو کاملا خودت در میاری و می پوشی... میری تو اتاق و میای بیرون یه لباسِ جدید تنتِ...شلوار رو خودت پا میکردی ولی تو پوشیدن بلوز و تی شرت هنوز مشکل داشتی...اما این روزها به  راحتی در میاری و تنت می کنی...دکمه بستنِ ت یکمی طول می کشه و داری براش تلاش میکنی... درسته که، وقتایی که خودت لباس می پوشی..شاید بلوزت برعکس باشه...یا عکسِ شلوارکت پشتش باشه...جورابات کج و کوله باشه و کفشاتو  تا به تا پا کنی... ولی همینکه با یه حسِ فوق العاده میای جلوم وای میستی و میگی: مامان من آماده ام! برای من یعنی خیلی چیزا... یعنی د...
20 تير 1393

هیجانِ شاد...

یا علیم.. از همان روزهای نخست بودنت....خودم را آماده ی هیجاناتِ شیرین و خاصِ کودکی کرده بودم.. آنهایی که خودم نشد و نتوانستم انجام بدهم را منتظرم تو انجام بدهی...و آنها که انجام دادم و شیرینی ش زیر دندانِ دلم باقی مانده را منتظرم باز با تو دوباره تجربه کنم فکرش را نمی کردم به این زودی... چند روز پیش...تصمیم گرفتیم لگوهایت را بشوریم...200 تکه لگویی که دوسال بازی کردی....ریختیم شان توی حمام و شروع کردیم به شستن...تو زودتر از من خسته شدی و رفتی بیرون...کارم که تمام شد...آمدم بیرون...داشتم می رختمشان روی ملافه تا خشک شوند... از اتاق آمدی بیرون. قیچیِ ابروی من  به دست!...موهایت هم به طرزِ غیر معمولی به یک طرف شانه شده بود... ...
19 تير 1393

تئاتر

یا لطیف... اولین بار مهر ماهِ سالِ گذشته بود...همراهِ شهاب با اردی بهشتیهای کوچک قرار گذاشتیم و رفتیم *کرم های آوازه خوان* را دیدیم....برایت جالب بود...با تعجب نگاه می کردی و دست میزدی... دیگر می دانستی تئاتر چیست....خوشت آمده بود...مدام می گفتی بریم تئاتر، بهترِ...نریم سینما بارِ دیگر با دایی شهاب و مائده و سپهرِ بهاری همراه شدیم...اجرایِ نمایش متفاوت با قبلی بود..این بار عروسک بود و عروسک گردان....*رازِ کوه مهربان*  و سومین تئاتری که با دایی شهاب رفتیم * قندک* داستانِ شـــــــاد و قابلِ فهم برای گروه سنیَ ت....انقدر خوشت آمد، که هر روز داستانش را با هم بازی میکنیم..نقش می دهیم...می خندیم....نتیجه می گیریم... ...
17 تير 1393

رمضانِ شیرین

سبحان المبین.. از وقتی تو هستی رمضان هم جوری دیگر است...خوب تر از خوب است... همینکه روزه هایم را کامل گرفتم و بعد فهمیدم فرشته ام توی دلم جا خوش کرده...همینکه ولعِ روزه گرفتن داشتم و توئه سه ماه و اندی شیره ی جانم را می خواستی...همین که آنقدر به شیره ی جانم؛ جانت بسته بود که سالِ بعدش هم نشد روزه بگیرم....اینکه سال دیگر که آمد روزه هایمان را با هم شروع کردیم ، تو روزه ی شیرم را گرفتی و من روزه ی جان... و امسال... مبیــــــــن تو که باشی همه چیز بهتر است... حتی رمضان هایِ مهربان ... توئه تازه از بهشت آمده که باشی و مثلِ فرشته ها توی خانه مان وقتِ سحر و افطار شیرین زبانی کنی بَزم مان را کامل می کنی....خدا را می آوری پا...
17 تير 1393

این دوتا پسر و یک دنیا عشق

یاحق... خوبِ عزیزم انگار بعد از سه سالگی ورق برگشت..تو و شهاب شدید همبازی و رفیقِ هم... قبل تر هم بودید اما نه به این شکل.... یک چیزهایی این وسط بود...بزرگتر بودنِ شهاب...خیلی کوچکتر بودنِ تو...ناتوانی در درکِ بعضی بازی ها و انجامشان برای تو...حسِ مسئولیت شهاب... هر دقعه فروشگاه می رفتید...اجبارا لیستِ خریدی از مامانی زهرا می گرفتید و دوتایی با هم راهی می شدید...باران بود..برف بود..آفتاب بود..سرد بود...باد بود.. باز هم می رفتید...چند باری شهاب گفت آجی خیلی مسئولیت داره..خیلی مواظبشم! سه ساله که شدی...بالغ که شدی...شهاب هم کم کم متوجه شد می تواند رویت حساب باز کند...این روزها اسمِ خانه ی مامانی زهرا که می آید یک ذوقِ تازه هم...
12 تير 1393