مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

دستهایت سبز است....

هو المبین... دل من كه به اندازه ي يك عشق است به بهانه ها ي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي....  الحمدلله الحمدلله الحمدلله....   دستهایت سبز است... دوستشان دارم....   ببین پسرم دستهایت چه کارهای بزرگی می کند...می کارد و فردا درو میکند...حواست هست؟ کاش حواسم باشد به خودم...به فردایم! وجودت بهار را معنا می کند برایم.... ای همیشه سبزم ریحان ها آرامند ولی سبز می شوند....شاهی هم کاشتیم! اما دو سه سانت سبزی برایشان کافی بود....خم می شدند و زرد شدن را انتخاب می کردند.... گلدان فلفل طعمه ی پرنده ها شد....و پسرک ترجیح داد شاهی بکار...
22 شهريور 1393

قرقان...

یا حق... روشن ترین فرشته...خواندی و آرامم کردی... هر بار برایت *قرقان می خواندم...به خواست خودت! می گفتی :مامان برام قرقان می خونی... و یاد گرفتی... بسم الله الرحمن الرحیم قل ُ ولله ُ احد قل ُ ولله صمد لم یلید و یم یویَد و یَم یکُ کفوبَن احد خدا از این شیرین تر چه می خواهد؟ بنده ی سه ساله اش او را رحمن و رحیم بخواند ....و گواهی دهد بر واحدانیتش! معنی اش را با هم مرور می کنیم....می دانی خدا یکی ست.... بخوان پسر که قلبِ قرآن نگهدارت است...بخوان و قلبت را روشن کن. ان هو الا ذکرُ و قـــــــــــرآنُ مبین. برای همه میخوانی و جایزه می گیری....گاهی درست می خوانی....بزرگ شده ای جانکم...الحمدلله.+ ...
21 شهريور 1393

کلوچه دارچینی خوشمزه...

یا لطیف... خبرِ کلوچه دارچینی به گوشم رسیده بود.... قرار برقرار شد و رفتیم... مبین . رها . رادمهر . رادین . شهاب .... تمام طول نمایش را سکوت کردی....لذت بردیم بهترین نمایشی بود که تا بحال رفتیم.... آنقدر که تمام فکر و ذکرت کلوچه دارچینی شد....بازی هایمان....موضوع پانتومیم...قصه های شبمان... و تمام دغدغه ات عکس نگرفتن با خانوم فلفل بود! دوباره خواستی و رفتیم...باز قرار برقرار کردیم.... کیمیا . امیرعلی . تینا . مبین . گلسا . رها . نیکا .پندار. و  این بار خانوم فلفل را توی قابمان جا دادیم... خاطره ی خوبی شد...هنوز کلوچه دارچینی برایت خوشمزه است... ممنون خانوم مریم کاظمی عزیز. الحمدلله بر...
21 شهريور 1393

روزهاي شگفت انگيز ولي واقعي....

 سبحان المبين.. این روزها سه ساله ها را میشناسم..تشخیص میدهم..میان همهمه ی کودکانه ی بچه های قد و نیم قد! آخر سه سالگی فرق دارد! بلوغ است! شیرین است... یکسالگی را خوب بخاطر دارم...دورانِ شیرینِ بشکن زدن و شنیدنِ قهقهه ...دورانِ شیر و مستی و آرامش....دورانِ اولین و اولین و اولین! مزه ی دوسالگی هم هنوز زیر دندانم است...دوساله های کاشف! دوساله هایِ طالبِ استقلال...دوساله های دنیا ندیده...دو ساله های تجربه! و سه ساله هــــــــــــــا....یک متر نشده هایِ بزرگ! بزرگ های ِ کوچک! آدم کوچولوهایِ سایز بزرگ!  قدمهایشان محکم است...نگاهشان آگاهانه است...فکر میکنند و حرف میزنند...جوابهایشان منطق دارد! منطقشان سه ساله است! آنچه م...
16 شهريور 1393

آقاي بو!

يا لطيف... عزيزترينم..مثل بابايي حسِ بويايي شگفت انگيز و قوي داري....و اين بويايي برات خيلي مهمه! هرجايي که براي اولين بار وارد ميشي..بوي محيط برات موندگار ميشه... براي همينه که عاشق طبيعتي و بوي سبزه و گل....براي همينه که عاشق عطر زدني...براي همينه که بو؛ اولين خصوصيت هر چيز و هرکس و هرجاييه برات... و اولین عکس العملت به خوردنیِ جدید، بو کردنشِِ.... _مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟ _بوي چي مياد؟ _چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم. بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي مامان صورتت بوي خوبي نميده کرمت چيه؟ _ مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟ _ بوي چي مياد؟ _ چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم. بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي ماما...
6 شهريور 1393

شهرزاد قصه گو منم!

يا حق... فرشته کوچولوي مامان و بابا عاشق قصه اي...عاشق کتابي...عاشق شنيدن نقل قول بزرگترايي حتي! اين خوب شنيدن و توجه ت جاي هزارررررر سجده ي شکر داره قطعا...خدايا شکرت. منم شدم شهرزاد قصه گوي تو... خودم بهت خط دادم....غير از قصه هاي شبمون که اونم داستانيه...بنا به حوصله ام انتخاب موضوع رو ميدم به تو و من قصه شو ميسازم... وقت غذا بجاي ديدن کارتون که بهترين زمان بود تا بتونم بين خوردن مستقلت قاشق هاي قاچاقيم رو وارد دهانت کنم...چندماهيه برات قصه ميگم... که هيچ کدومم شبيه اون يکي نيست و غذاي بشقابت هم تمام ميشه... حالا ديگه اين قصه گفتن هاي في البداهه ي من براي تو جزو سرگرمي هاي محبوبت حساب ميشه.... کافيه يه تايمي رو پيدا کني ...
29 مرداد 1393

روستا...

دلم برایت همه ی چیزهایی که لبخندت را می سازد می خواهد... همه را با هم!...دلم میخواهد حیاطی داشته باشیم درست وسطِ روستا...که تو را با دستهایِ قرمز ببینم و شاه توت  و آلبالوهایی که نَشُسته می اندازی گوشه ی لُپ ت.... چند روزی هوایِ آرامِ روستا را نفس کشیدیم....و تو شورِ پسرانه ات را میانِ درخت و آب و خاک رها کردی...انقدر که فقط دو ساعت سیاهیِ چشمانت را منت دارِ شب می کردی و باقی را می گذاشتی برای ما...می خوابیدی که صبحی دیگر را بِدَوی... به همبازی هایت غبطه می خوردم...به شهاب و زهرا سادات و مریم و زینب سادات! ترجیحا مثلِ مریم سادات و مَها و سید حسین نظاره گر بودم... دلم به مهربانی ت گرم است پسر...آن وقت که بشقابِ غذایت را برمی داشت...
26 مرداد 1393

آرایشگاه...

یا حق... یادته مبین...فردیس رو؟ اون تنهایی هایِ دو نفره مون رو...اینکه هرجایی با هم بودیم...من و تو! چه نیاز بود به حضور هم و چه نیاز نبود.....چه منعی بود و چه نبود... راهِ دیگه ای نداشتیم...ما باید تمامِ روز رو با هم می بودیم....چون کسی رو جز خدا نداشتیم...و بابایی که شبهامون رو سه نفره می کرد! یادش بخیر... آرایشگاهِ مه رز،  که میدونست کسی رو ندارم و تنها کوچولویی که قانونِ سفت و سختِ آرایشگاه رو زیر پا میذاشت تو بودی و کالسکه ت!!! از همون سه ماهگی ت با هم رفتیم تـــــــا آخرین باری که دو سال و نیمه بودی.... اینجا فرق کرده همه چیز...خرید هام بی تو...دندون پزشکی بی تو...و آرایشگاه! بعد از مدتها باز دل...
18 مرداد 1393

چشمایِ بادومی...

یا علیم... مدتی است قبل از اینکه بخواهیم خاطره ای تعریف کنیم، مزه مزه اش می کنیم...نکند بویِ پارک و بادام و بستنی بدهد! نکند بشنوی و دلت بخواهد و منطقِ کودکانه ت زمان و مکان را درک نکند.... _رفته بودیم شمال تو راه برگشت تمشک خریدیم... _مامان من تمشک میخوام... باید مراقبِ گفتگوهایمان هم باشیم! _مبین خیلی جیگر دوست داره.. _مامان شام جیگر داریم؟ و حتی توصیه هایی که لا به لایِ حرف هایمان میگوییم... _فرنی خیلی مفیده حتما بهش بده.... _مامان فرنی برام درس میکنی؟ _ پفیلای تولدِ مبین رو خودمون درست کردیم... _مامان خیلی خوبه بیا بازم درست کنیم! و حتی توضیحاتی که در برابرِ پرسشهایِ ذهنِ کوچ...
15 مرداد 1393

فرشته ها نزدیکند...

یا حق... نفسِ مادر....نوبتِ بعدیِ دندان پزشکی که رسید... با ذوقِ بیشتری آماده شدی...آقایِ دکترِ کاربلد، دلیل بود! رفتیم...با داییِ کوچک و مامانیِ مشترکمان....اول دایی شهاب...با پانسمان که بیرون آمد، نوبتِ تو شد...این بار شهاب هم اشکی نریخت! عکسی که بارِ اول گرفتیم را  بردیم و به آقایِ دکتر نشان دادیم...تو رو برد توی اتاق و ازم خواست که برم بیرون...گفت من و این مرد میخوایم تنها باشیم...بعد از 5-6 دقیقه امد بیرون ..و نظرشان : دندون مبین نیاز به ترمیم داره...و میزانِ کاری که میشه براش کرد به صبر و تحملش برمی گرده....طبق تجربه ی من خیلی تحمل کنه...اون آخر می بره و ما می مونیم و یه دندونِ نصفه نیمه! و باید برای باقی کار بریم اتا...
6 مرداد 1393