مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

سفید...

امدم بگویمت... هنوز وقتی میخندی...زبانت...سفید است! و من...هربارمیخندی...دهانت را میبینم...زبان سفیدت ؛خیالم را اسوده میکند! هنور پاکی...سفیدی ...به سفیدی شیرهای روی زبانت...کاش همیشگی بود! هنوز وقتی شیر میخوری و صدایت میکنند ...دو سه قطره ی سفید از دهانت بیرون میریزد... هنوز دهانت برای من بوی عشق میدهد...بوی بهشت! دوستت دارم کوچکم...خنده ی زبان سفیدت را دوست دارم! خدایم تو را بیشتر!  
10 تير 1391

یک قرار...

میخواهم با تو یک قرار بگذارم... یک عهد.. باشد؟؟ تو یکی ببوس....اما من؛ هرچه دلم خواست...هرچقدر خواستم... تا جایی که سیراب شوم... میخواهم طعم بوسه هایت زیر دندان احساسم تا ابد بماند. من مادرم... تو هر چقدر میخواهی ببوس...اما ببوس ! من ولی...مادرانه میبوسم... گاه با یک بوسه گاه باید هزاران بوسه را روانه ی وجود نرم و ابریشمینت کنم فقط یک چیز...سیر نمیشوم!!! هیچ گاه ! زنده باشی عمر مادر. ...
7 تير 1391

هام...هام

برق چشمانت...دیوانه ام میکند... بازی این روزهایمان... تو میگویی...هام هام...و فرار میکنی..میخواهی از من تا دنبالت کنم... و من کودک میشوم...برایم مهم نیست زمان و مکانش را...تو میخواهی...همین کافی است! چهاردست و پا دنبالت میکنم...هام هام...و تو... ذوق کودکانه ات...صدای خنده ات...هیجان فرار...و قدمهای کوچک و پی در پی ات... میدوی و من دنبالت... و حالا نوبت تو میشود...تو میگویی هام هام...و دنبالم می ایی...و باید فرار کنم...قانون بازی است..اما گاهی قانون شکنی لذتی دارد شیرین! مثل وقتی که تو می دوی و میخواهی من را هام هام کنی و من بجای فرار تو را سفت در اغوش میکشم و میچرخیم و میخندیدم و میبوسیم و کیف میکنیم... چقدر خوب...ا...
5 تير 1391

خانه ی امید...

  اینجا... لبخندت همیشگی است...همبازی پیدا کردی...همه چیز ارام است. اینجا... پر است از اسباب بازی های دلخواهت... توتو ها در دسترست هستند...اب حیاطشان برای تو باز است. اینجا... میگویی و عشق میکنند....ناز میکنی و نازت میکشند...دل میبری و قربان صدقه ات میروند. اینجا... هنرنمایی میکنی...میخواهی...ارامی...شادی...فرمانروایی میکنی! اینجا خانه ی پدری من است... میبینی من هم ارامم! اینجا همه چیز بر وفق مراد است.... اینجا خانه ی امید است....اهواز است...شهر گرم و صمیمی تو! من اینجا را این خانه ی پدری را با جان و دل دوست دارم... سایه شان مستدام... و عاشقم لحظه هایی را که میچشی طعم محبتشان را...سیرابشان میکنی...و میبینم...
2 تير 1391

قصه ی عاشقی

  چه قصه ی عاشقانه ای است این قصه ی مادر و پدری و فرزند.... همه ی تازه مادر و پدر شده ها...می اندیشند...پاره تنشان باهوش ترینند... و این زیباست...بخدا ناب است....همینکه برای تو اون با همه ی دنیا فرق دارد...همینکه می اندیشی زیباترین باهوش ترین مال توست... این قصه انقدر عاشقانه است که میبینیم...پدره دوباره پدر شده...ذوقی میکند بس دیدنی از قاشق دست گرفتن دخترک چندماهه اش...گویی خاطرش نیست اولی را..اما من میگویم....یادش است...خوب...این عشق از دیدن این تکرار...این ناب بودن این تکرار....اینها عشق است...اینها عطر وجود خدا را دارد....خدایمان اینگونه میخواهد...میخواهد جگر گوشه مان برایمان اسطوره باشد...همیشه تازه...همیشه ناب! و تو....ب...
2 تير 1391

نهمین!

یک ماه است...اب دهانت تمام یقه ی لباسهایت را خیس میکند... و همه میگویند...دندان در می اورد... تو از عید هشت دندونی بودی... و امروز...داشتی میخندیدی...دیدمش...نهمین دندانت را...پسر صبورم ان اخر اخرهاست. مبارکت باشد فندق کوچولو...مبارکم باشد...دوست دارم بخندی از ته دلت...تا ببینمش... نهمین دندان...بگویمت...بهانه ای شدی برای خنداندن شیرینم...ممنون. شکر مهربان روزگارم...شکر
27 خرداد 1391

تو همونی...

الان....شیرت دادم..... وای بخدا تو همون پسرک ٣-٤ ماهه ی پارسالی... همونی که سرش مو نداشت...و من دلم به همون چندتا تار گندمی اش خوش بود.... تو همونی....همون که زیر باد کولر میخوابیدم و شیرش میدادم و پتو رو روی سر کم موش می انداختم....میترسیدم سرش یخ بزنه.... تو همونی...امشب تو رو اونجوری دیدم...مثل پارسال.... شیرت رو خوردی..وقتی ول کردی...داشتم بلند میشدم... دیدم دستت رو بردی سمت دهنت ...دوباره شیر خواستی...دوباره و اینجوری گفتی...دستاتو مکیدی.......... خداییییییییییییییی من میخوای منو عاشقتر کنی؟! این صحنه مستم کرد ...وای نوزاد کوچولوی من میدونم یکسال و ...ولی تو برای من همون پسرکوچولو شدی که وقتی هنوز گرسنه ات بود دستت رو...
27 خرداد 1391

آرامشت...آرامشم

لذت بخشه... خیلی چیزا این روزا لذت بخش شده برام... لذت بخشه وقتی داری تو دریا شنا میکنی و میخندی و خوش میگذرونی....صدات میزنن ...بیا...بچه ات بیدار شد...تو رو میخواد لذت بخشه وقتی میری ارایشگاه و برمیگردی و میگن...بدو بیا...بچه ات گریه کرد فقط تو رو میخواست لذت بخشه وقتی داری یه دوش اب گرم میگیری و صدای گریه بچه اتو میشنوی...صداش قطع نمیشه...میکوبن به درب و میخوانت... لذت بخشه وقتی تو مهمونی صدات میزنن مامان مبین...بیا پسرتتتتتتتت.... لذت بخشه وقتی دارن با بچه ات کیف میکنن و بازی میکنن و تو از کنارشون که رد میشی...فرشته ات تو رو میبینه و وسط بازی تو رو میخواد.... لذت بخشه وقتی همه ی همه خوابن و تو بیداری چون پسرکوچولوت خوابش نم...
25 خرداد 1391

این روزها صدای خدا را حس میکنم...

این روزها.. روزهایی که کودکی نوپا مهمان همیشگی خانه مان است را میگویم این روزها...حالمان خوب است دیگر برایمان یکی دوسانت بلند و کوتاهی قدش مهم نیست... دیکر برایمان دویست سیصد گرم کم و زیاد وزنش مهم نیست... همینکه او بخندد کافی است... بخدا راست میگویم...همسایه های دلمان را میبینیم..حالا بلند باشد یا کوتاه...تپل باشد یا لاغر...سلامت باشد! این روزها...خدایم....نزدیک تر امده...در گوشم زمزمه هایی را میشنوم...خدایم است...دارد زیر گوشم چیزهایی میگوید..که فقط باید حسشان کنم و من حس میکنم و هزار بار شاکرتر... برای نوپایی که سالم است....هنوز تعادل ندارد...تقلیدش بیست است...موسیقی را میفهمد...مخاطب شده...سوم شخص شده...بازی میکند و واد...
23 خرداد 1391