قصه ی عاشقی
چه قصه ی عاشقانه ای است این قصه ی مادر و پدری و فرزند....
همه ی تازه مادر و پدر شده ها...می اندیشند...پاره تنشان باهوش ترینند...
و این زیباست...بخدا ناب است....همینکه برای تو اون با همه ی دنیا فرق دارد...همینکه می اندیشی زیباترین باهوش ترین مال توست...
این قصه انقدر عاشقانه است که میبینیم...پدره دوباره پدر شده...ذوقی میکند بس دیدنی از قاشق دست گرفتن دخترک چندماهه اش...گویی خاطرش نیست اولی را..اما من میگویم....یادش است...خوب...این عشق از دیدن این تکرار...این ناب بودن این تکرار....اینها عشق است...اینها عطر وجود خدا را دارد....خدایمان اینگونه میخواهد...میخواهد جگر گوشه مان برایمان اسطوره باشد...همیشه تازه...همیشه ناب!
و تو....برای من...زیباترینی...ناب ترین...باهوش ترین...
بگویم قصه ی عاشقی مان را؟!
بگویم لحظه های ناب مان را؟!
بگویم از منحصر بفرد بودنت برای دنیای من؟!
بگویم این همه عشق را.....

تو این روزها من را میکشی...از دلبری ات کوچکم...از اینکه میدانی چه میگویم...
میگویی...اب بیده...با ان ریتم خاص خودت...که من هزار بار فدایت میشوم..باهم سر یخچال میرویم...شیشه کوچک اب سیبت را میدهم..نگاهی می اندازی...ننوشیده...میگویی...اهههه اب بیده و شیشه را دستم میدهی...نمیدانی حالم را از بالندگی درک و فهمت...شیشه را خالی کردم و شیرش کردم...دیدی...ننوشیده باز هم گفتی اب بیده...و شیشه را انداختی زمین!و من ابت دادم با یاد تشنه لب...
بخار....برای تو...یعنی داغی یعنی حرارت...هر چیزی که بخاری داشته باشد...میدانی از حرارت است و میگویی اوففففف....اوففففف...دست نمیزنی...مثل اتو...که میدانی داغ است...اما...دستگاه بخور با ان همه بخار را....دوست داری...متمایزش کردی...میدانی سرد است...دوستش داری...میدانی چه حالم را خوب میکند....اینکه سیب زمینی های سرخ شده...غذاهای کشیده شده...همه برایت حکم اوفففف دارد و احتیاط میکنی...تا من بگویمت سرد شد بخور جان مادر....
هر زنگی برایت حکم ا او دارد....هر زنگ تلفن خواه صدای زنگ تلفن خانه همسایه وقت ظهر و ارامش...خواه صدای سریالهای روزانه مان....همه برای تو ...ا او ...است....ومن میمیرم...برای فهمت از زنگ ایفون...در هر خانه ای میدانی این یعنی امدن شخص و مهمترینش برای تو باباست...زود میگویی ااااا بابا...
اشاره دستم...ردش را دنبال میکنی...انقدر با دقت....اگر پیدا نکردی...دوباره نگاه میکنی اول دستم را بعد ردش را....گوش میدهی راهنمایی هایم را....بالا....پایین...اونجا مامان..پیش الو....و مییابی و میخندی و قندش در دل من اب میشود....
هر غذایی...هر خوراکی دوست داشتنی ایی برایت حکم به را داد ...یک بـــــــــــــــــه ...درست به همین کشیدگی....
هر چهار پایی بسته به شباهت به گوسفند یا سگ یا گاو برایت حکم این سه را داد...و میگویی...ما ما....بع بع....آپ آپ...
اتاقت...تم پوه دارد...و جشن یکسالگی ات با پوه بود...و تو میشناسی اش...میگویی پوه و میخندی...نشانش میدهی هر جا ببینی...برایت شناخته شده است...
تاب بازی ...صدای خواندن تو...دنیا را وادار به سکوت میکند...شاید برای من اینگونه است...که در همهمه ی بازی کودکان...صدای خواندنت میشود تمام اهنگ روزگارم...میخوانی...تا تا اباااااا....تا تا ابا.... و قافیه جور در نمیاید با شعر من...میخوانی دوباره ....تا تا اب بیده...تا تا اب بیده...من فدای تو شاعر کوچکم
جاروبرقی.....اووووو........ابمیوه گیر....اییییییی.....هر جا ببینی صدایش با توست!
حیاط خانه ی بی بی ...پرده را که میبینی هنوز وارد حیاط نشدیم...تو تو گفتنت شروع میشود...میدانی انجا پر است از توتو...داخل خانه...جای قفس پرنده ی زرد خالی است و تو میدانی...جای خالی را نشان میدهی و میگویی توتو؟؟؟
تو خوب موسیقی را میفهمی و من خوشحالم...میدانی و اهنگ را تکرار میکنی...ریتم دارد صداهای نامفهومت....تق تق...صدای دهانت..بشکن میزنی با دهانت...با زبانت...تق تق...هماهنگ با اهنگ...صدای دست هایت دیوانه ام میکند..کوچک بهشتی
ماشین...عشقت...شیشه اش که پایین باشد کاری با کسی نداری...نیمت بیرون است ...و رهگذران را شاد میکنی...شیشه که بالا باشد...تو راننده ای...همه چیز در اختیار توست...
پله را بالا و پایین میروی...با احتیاط...من فدایت...فیلم زیباکنارت برای همیشه یادگار خوبی ماند...
نمیخوری...وقتی نمیدانی مزه اش چیست....نمیخوری...و من باید بگویمت...باید مقابلت بچشم...اطمینان میکنی و میخوری...گاه میخواهی...لقمه هایم را....نمیدانی چیست اما مال من را میخواهی!
بابا...همه چیزت است....تمام مردانگی ات...تقلید میکنی درست و بجا....افرین...و این روزها بابا...میپرستت تو را...اشک میریزی برایش...برای دیر کردنش...میخوانیش...هر لحظه...هر لحظه و هر لحظه!
میگویی...اِد...او...اِ...منظورت یک دو سه...
سارا...اسمت تولوی دخترت...میگویی...یایا...
مسلمان شده ی کوچکم...تو چه میدانی با اذان؟؟صدایش را که میشنوی...خواه دعا باشد یا قران...صوت خوشش که باشد...میگویی....اَبررررر ...ادا اب بر....نمیدانی چه خوش است اهنگ صلوات را شنیدن از دهانت...با همان اهنگی که من میگویمت...
نمازت...عاشقترم میکند به خدایم...و همان خدایی که قبله ات رو به اوست نگهدارت باشد...
میدانی...لباسهایت...کاربردشان را...کلاه...بلوز...جوراب...عینک...و من از خود بی خود میشود
توپ....یار همیشگی تو....شاید اولینهای یاد گرفتنت بود...اول اوب...بعد اوبه....بعد توپ...و امروزت توپه توپ توپ اوب توپ توپ...الهی فدای این تکرارت...میدانم...میگیرم برایت...هر پارک یک توپ!
اخمت میکنم...برای یاد دادن رسم و راه زندگی...چه زود میدانی چه کنی با قلب مادرانه ام...میگویی اااا و عاشقم میکنی...صدای ظریفت...میگویی ااا و سرم را بالا میگیری و چشمانت را میدوزی و لبخند میزنی که میدانی این دو تیله ی مشکی تمـــــــــــــــــــــــــام زندگی من است....!
میگویمت دهانت کو؟ و تا جایی مه امکان دارد باز میکنی برایم...میگویمت دندانهایت؟خودت را موش میکینی و دندانهایت را روی هم میگذاری...میگویمت بینی؟ بینی من را میگیری و من شعرم را میخوانم...میگویمت چشمک بزن...چشمانت تنگ میشود...و من...هیچ ندارم جز لبخند..و دلی بی تاب
تو خوبی...مرد کوچک...برایم جارو دستی میکشی...برایم گردگیری میکنی...بامن لباسهایت را از مینی واش بیرون میکشی...با یک عالم کف!
شمع های کوچک...نمیدانم چشیدی شان یا نه! اما میبینی میگویی اخخخخخخخ و هر چیزی که من بگویمت..منطقی میپذیری...و زود تکرار میکنی اخخخخخخ
میدانی لگوهایت را چطور باید بازی کنی...افرین....اهنگ ماشین اردکت را که میزنم...میروی سراغش...از بین ان همه و دوستش داری....میدانی هاپ هاپ باید کوک باشد...میدانی کاربردشان را...خوب بازی میکنی...
صبوری...میگویمت..صبر کن الان بهت میدم...صبر کن اینو برات باز کنم...صبر کن برات باطری بیارم...و صبر میکنی....ممنون سوره ی والعصر...ممنون



قصه ی عاشقی
