مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

مال خودمی...

من ادم حسودی نیستم... شاید یه وقتایی غبطه بخورم....ولی هیچ وقت حسودیم نشده... اما... از وقتی مامان شدم... تو رو فقط برای خودم میخوام... دلم میخواد اولین هات فقط مال خودم باشه... نمیخوام دندون جدیدت رو کسی زودتر از من کشف کنه.... نمیخوام شیرین کاریهای جدیدت رو کسی زودتر از من ببینه... و نمیخوام کسی بیشتر از من دوستت داشته باشه... میخوام مال خود خودم باشی... میدونم روزگار یه حرف دیگه میزنه... میدونم...میشنوم...میبینم...هیچ کس نتونسته بچه اشو تا اخر مال خود کنه... قانون طبیعته... ولی آهای طبیعت...من مادرم...دلم قانون سرش نمیشه... میخوام تا وقتی که میوه ی دلم تو دستام جا میشه لذتش رو ببرم.. میخوام تا وقتی که خودش می...
22 خرداد 1391

شمال...

          بچه که بودم....اسم شمال که می اومد...دلم پر میزد....پر از ذوق و انتظار میشدم.... دلم میخواست...زودتر بریم... برای من شمال بچگی هام....یعنی زود از خواب بیدار شدن و صبحانه رو تو جاده چالوس خوردن....عکس گرفتن و با ندا سرمون رو از پنجره بیرون بردن و اواز خوند....بازی گروهی با بابا و مامان و خواهرها تو ماشین...خونه عباس و مرغای ترش شکم پر....قایق سواری و اب بازی تو دریا با بابا...دوباره کایت و کلاه وتوپ و ضدافتاب خریدن ...نهارهای توی طبیعت و.... خلاصه که شمال خاطرات من همیشه عالی بود!   الان من مامان شدم... ولی هنوز شمال برام عالیه... چون تو هستی...تو همسفر خ...
21 خرداد 1391

یک سال و...سی روز

    به تو دست میسایم و جهان را در میابم  به تو می اندیشم و جهان را لمس میکنم معلق و بی انتها عریان می وزم.می بارم .می تابم آسمانم ستارگان و زمین . و گندم عطرآگینی که دانه می بندد رقصان در جان سبز خویش از تو عبور میکنم چنان که تندری از شب می درخشم و فرو می ریزم.  سیصد و نود و پنج روزه ی من.... 13ماهه شدی گل نازک گندمم...مبارکت باشد... دیدی...چه زود... میگذرد روزهایی که هر ثانیه اش برایم ارزشمند است تو مسیرت را برو... من در هر زمان...کمی می ایستم...تا خوب هضمش کنم...و پشت سرت می ایم... انصاف است..این همه دلدادگی یک جا؟! کدامشان را عاشق شوم...کدامشان را در خاطر...
21 خرداد 1391

بوی دست بابا...

پدرم.....فدای دستان مهربانت...فدای قلبت....انقدر این متنت که در جواب پست روز پدرم بود....برایم عاشقانه بود....من را تا اوج برد....تا انجا که اشکهایم بی تعارف امدند و دلم شما را خواست...بودنت را.... بوسه هایم را...برایت نگاه داشتم...تا روز دیدار.... ممنون برای قلم زیبایت....که عاشقش هستم..... مستدام باشی....دوستت دارم تا نفس میکشم.... "هوالطیف" 1. قلب مهربانت لطیف... روح رقیقت لطیف... جان پاکت لطیف... نگاه قشنگت لطیف... قلم دل انگیزت لطیف... دلنوشته های بی نظیرت لطیف... روح بابا وقتی "قلب" الهی شدهمه چیز انسان "الهی" میشود. وتو... هدای من الهی شده ای... در تمام حرفهایت خدا را حس میکنم ودر تمام نوشته ها...
20 خرداد 1391

همسرم...پدرت...

تو همسرم .... میبینی مبین را چقدر دوست دارم.... چون پدرش تویی! میدانستی حظور مبین باعث شد بیشتر عاشقت شوم... چون پدر مبینی! و چه خوب...امسال...روز پدر....مبین به تو میگوید بابا... همسرم...بابای مبینم... مرد زندگی من...مرد خوب روزهای خوش و ناخوشی...همراهم... دنیا برای من همین خانه ی گرمی است که ساخته ای...و همین ارامشی که وقتی هر سه دور یک سفره مینشینیم....و همین نگاههای ارام تو! میدانستی وقتی نیستی...حسودی ام میشود...به تمام لحظه های نبودنت ... برای مردانگی ها...همسری ها...همدلی هایت...ممنون... برای پدرانه ها...همراهی هایت...ممنون ایمان دارم... بهترین پدر دنیا میشوی برای مبین ...همان طور که بهترینی برای من...عزیزت...
14 خرداد 1391

صدای پای فرشته...

دیروز تو دلم غوغایی شد... نمیدونم روزی حال امروزم رو درک میکنی...یا نه...شاید حال تو پدرانه باشه کفشهای کتانی سبزت رو پات کردم...همونهایی که پدرم برات خریده بود... رفتیم پارک...چهاردست و پا خودت رو از چمن به زمین رسوندی...بلند شدی و ایستادی...منو نگاه کردی...ذوبم کردی...راه افتادی....یک دو سه چهار....وای خدایم قابل شمردن نبود تند و با عجله....با لبخندی که چال گونه ات رو میتونستم ببینم...صدات کردم...مبین پسرم....دو زدی و برگشتی سمت من... ادمها....چقدر راحت از کنارت رد میشدند...گویی صدساله راه افتادی....دویدم...ترسیدم برات...بدون کفش...ترسم از برخورد ادمها با تو بود...بغلت کردم همزمان با افتادنت...بوسیدم و بوسیدم و گفتم آفرین پسرم.... ...
12 خرداد 1391

مادر و پسر

 شیرین ترین پسر دنیا هفت ماهه که بودی...کتاب مادر و پسر را خریدم...میخواستم بدانم...ناگفته ها را... اما...چند وقتی است فهمیدم...چیزهایی رو باید تجربه کنم... فهمیدم..عزیزترین مادر...وقتی ساکت و ارومه...وقتی صدایی ازش نیست...وقتی مادر قد و بالاش رو نمیبینه...باید سریع خودمو برسونم... نباید فکر کنم...تو مثل چند ماه پیش خوابیدی یا داری تو دنیای خودت دست و پا میزنی... دنیای تو شده کشف دنیای ما ....و کیفی میکنی دیدنی... من تا همیشه...حوصله ی این کنجکاوی هات رو دارم....اینا یعنی تو سالمی...یعنی تو باهوشی...یعنی تو پسری! و من شکررررررر میکنم خدایی که تو رو دستم امانت داد....   اینم چند تا از کشفیات کوچولوت که مامان رو خند...
12 خرداد 1391

نیمه شب!

نیمه ی شب  بود... من خواب و بیدار...همش چک میکردم نکنه روت باز باشه... شیرخواستی...بهت شیر دادم.... نه! شیر نمیخواستی...دور زدی و روت رو اون طرف کردی... غلت زدن هات شروع شد....همیشه وقتی بد خواب میشی...شروع میکنی غلت زدن... خوابم برد... یهو صدای شیرینت رو شنیدم .......بابا؛ آب بیده....آب بیده...بابا.... الهی مادر فدات بشه... بابایی رو میگی...بلند شد نشست...بوسیدت...بغلت کرد و بردت اب بده بهت... شک کردم شاید بیدار بوده!!! نمیدونی تو اون لحظه چه حس خوبی داشتم... بابا اوردت...اب خوردی...گوارای وجودت...سلام بر تشنه لب... حالا نوبت من بود...خودتو جا کردی تو بغلم....خودتو چسبوندی بهم... همونجوری که عاشقت میشم....ه...
12 خرداد 1391