مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

یار یازدهم!

خوب و حالا یازدهمین یار سفید پوش وارد میدان میشه... خوش امدی یار یازدهم ... معرفی میکنم : دندان اسیاب سمت راست از بالا.... و مبین من فوتبالیست های دهانش کامل شد! هنوز ذخیره ها در راهند... یک اسیاب دیگر خداروشکر قصه ی این اسیاب های سرسخت تمام میشود این کمی درد داشت... تو صبوری کوچکم....این درد داشت...لثه ات را پاره کرد و خون امد... مادر به فدای تمام دردهایی که میکشی و در راه بالندگی است... باشد همیشه اینچنین خدایا بعدی اسان تر..باشه؟؟ شکر
6 مرداد 1391

ارزوی مادرانه!

تو تمـــــــــــــــــــــام ارزوی منی...تمامش... کی میشود تو را مردانه ببینم... همچون پدرت... سرم را بالا بگیرم و بوسه ام را بر صورت مردانه ات بزنم و ته ریشت... زبری ته ریشت تلنگری شود برایم که تو دیگر کودک نیستی...مرد شده ای.. اما بگویمت پسر..مردانگی فقط به بلندی قامت و صدای بم و ته ریش نیست...مردانگی میخواهی...امامت را ببین...علی(ع) مرد مردان است مادر!بیاموز انچه باید... مبین... صدساله هم که بشوی...باز هم برای من همان دردانه پسری...بچه امی! دوستت دارم...تا وقتی مادرت هستم! خدایام ارزوهایم را بر بال قاصدک دعا برایت فرستادم...   ...
4 مرداد 1391

لوس!

    ماما..ماما...مامایییی...ماما اینجا خانه ی عشق است صدای ثمره ی عشق.... جان مامان.... بخدا هنوز باور ندارم...ماما گفتن ات رو... هر بار ذوقی میکنم.... و تو ؛ میخندی از ذوقم...چهره ات همان میشود که دیوانه اش هستم...پر از لبخند لبانت را جمع میکنی و لوس میشوی... مومو...مومو...مومویییی من فدای این ماما و اون مومو گفتنت... لوس نشو...خودت لوس کرده ی دلمی تا دنیا دنیاست خدایم...شنیدی ارام چه گفتم....آمینش را بلند میگویم آمیــــــــــــــــــــــــن ...
4 مرداد 1391

....

امشب دوباره حس و حال بهمن ٨٤ اومد سراغم... اغوش خالی و اشکهام و یه دنیا درد و دلتنگی و حسرت! و بعد ریحانه فرشته ی یک ماهه ای که بعد از کلی گریه و زیر پتو بودنم...یهو اومد تو بغلم . چه احساسی داشتم... بد...خوب...شیرین...تلخ و اشکهام... دلتنگ شدم...برای امیررضام... و زندگی جریان پیدا کرد من اما...٦سال با همون بغض با همون دلتنگی و حسرت نفس کشیدم و نقاب لبخند از روی صورتم برنداشتم مبین شکر که تمام این جاخالی های وجودم رو...احساسم رو...مادرانگی هام رو پر کردی شکر که هستی.. به تمام معنای بودن هنوز گوشه ی قلبم...برای امیررضام خالیه...تا روز دیدار... خداااااااااااااااااااا ؛ بچشان به تمام زنان طعم پاک مادری ر...
2 مرداد 1391

ده تا!

شدی ده دندونی... یکی دیگه از کرسی هات هم بیرون اومد... یه چیزی بگم، این روزا که میخندی فکر میکنم ادمس تو دهنته... اخه هنوز به دیدن دندون سفید جدیدت عادت نکردم! کاش اون دوتا کرسی های دیگه راحت تر دربیان این خیلی اذیتت کرد فدات! شکر...
2 مرداد 1391

نجوای شاپرک

بیا... گوشت را بیار... میخواهم آرام در گوشت فریاد بزنم...تو تمام منی! شاپرکم؛ بابایی یادت داده...نجوا کردن را..لبهایت را تکان میدهی و به په هه گویان چیزهایی را زمزمه میکنی..در گوشم! نفسهای کوتاه و گرمت به گوشم میخورد...و صدایت..دلم میخواهد این ثانیه ها را در صندوقچه ی دلم تا ابد نگه دارم... و بعد نوبت من است، من اما...میگویمت...انچه را باید هر روز بگویم تا دلم ارام گیرد... میگویمت هزار بار مبین عاشقتم..مبین نفس مادری...مبین تو ماه تمامی! و تو میخندی... دعا میکنم...بشنوی..انجا که باید...نجوای درون را...آمین ...
31 تير 1391

قهر و آشتی

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی                قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی                    روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا   کوچک امروزم...بزرگ مرد فردایم... میخواهی...میگویی...استقلال پیدا کردی... ندهمت چه میکنی؟؟قهر...؟ دستان بهشتی ات را روی صورتت میگذاری و لب ورمیچینی...نگاهم میکنی...و رویت را برمیگردانی؟ من چه کنم... چه کنم...که این تصویر را هنوز خوب هضم نکرده ام...هنوز حلاوتش را اشباع ...
31 تير 1391

کوهنورد کوچکم

کوهنورد کوچکم؛ این روزها...مقابل چشمانم.. صعود میکنی...از همه چیز! فتح میکنی و ... میخندی...چشمانت برق میزند..دست میزنی برای خودت...صدایمان میکنی و تکرار و تکرار... پایین می ایی و دوباره... اراده ات فولادین است...بخواهی میروی.. سطل لگو برایت بلند است؟جعبه ی زرد اسباب بازی هایت را به کمک میطلبی هدفت را مشخص میکنی...پریز برق...شومینه...دکمه های کولر کمر همت میبندی و ا اییی گویان صعود میکنی از دسته ی مبلها اما ؛ برای شیرین شدن ...برای نشان دادن...برای لبخند ما.. میدانی این کارت را دوست داریم پسر! حتی اگر در جوابت بگوییم نه نه نه نه و انگشت تکان دهیم، تقلیدمان میکنی با ان انگشت سه سانتی ات، تا تخفیف ده...
31 تير 1391