مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

جمعه ی گردویی

بسم الله الرحمن الرحیم صبح جمعه... خانواده سه نفری ما مشغول صبحانه....فیتیله هم میبینیم! و پسر کوچک پانزده ماه و چند روزه مان طبق معمول در رفت و امد...نشد سر سفره بنشیند... گردو تمام میشود.. گردوی تازه ی فصل... حالی که از جا بلند شوم و به اشپزخانه بروم را ندارم... بلند میگویم...مبین مامان برو گردو بیار...از اینا....و به پوست گردوی توی دستم اشاره میکنم مشغول کندن پوست نازک گردو میشوم... صدای شاپ شاپ قدمهای کوچک مبین...برمیگردم...مبین گردو به دست به طرفم می اید با لبخند پیروزمندانه! من میمانم و.... این روزها...این صحنه ها...توی خانه ی عشق...تکرار میشود...خواستم بگویم تا یادم نردو که: پسرک بزرگ شدی... شکر...برای فهمت.....
18 شهريور 1391

کمک راننده!

بسم الله الرحمن الرحیم کمک راننده یعنی: کسی که کنار دست راننده مراقب باشه و کمک کنه تا ایشون خوابشون نبره... وقتی کمک راننده مادر یه بچه ی نوپا باشه که شش روز سفر بودن و به قول یکی میگفت...مادر بچه ی نوپا مادر نه تا بچه است!!! پس دیگه نمیشه ازش توقعی داشت درسته؟! یعنی اگه حتی دوساعت مونده به مقصد و نصف شب شده و خوابش گرفته و راننده هم خواب الوده ...بگیره بخوابه...مثل من! عجیب خوابم برد.....خوش! وقتی بیدار شدم...راننده ی عزیز گفت...ساعت خواب خوب خوابیدی؟؟ من کمی شرمنده...نوپای زندگیمون بیداره...واااا این کی بیدار شد! زیر پاهای من داره بطری اب معدنی رو برمیداره و درشو باز میکنه و یهو خالی میکنه روم....ضبط رو خاموش روشن و کولر و...
18 شهريور 1391

مهــــــــــربان.

بسم الله الرحمن الرحیم توی اشپزخانه....مشغول روزمرگی هستم... صدای بوس های پشت سرهم می اید....برمیگردم تا ببینم باز کدام عروسک را بوسه باران میکنی یا تلویزیون چه برنامه ای نشان داده که شاید جوجه ای چیزی داشته و تو بوس هایت را روانه شان کنی...و من این لحظه ها بوسهایت را برای خود میخواهم....یک حسادت مادرانه! امــــــــــــــا ؛ تو روی زمین دراز کشیده ای..و سرامیک را میبوسی! خم میشوم...میبینم و میپرسم...مبین مامان چی رو بوس میکنی...؟؟ تو مورچه ها را نشان میدهی با انگشت چهارسانتی و میگویی ماما توتو...نانیییی و صدای بوس هایت زندگی ام را مهربانتر میکند... چقدر خوب..خوب نه عالی! چقدر عالی که تو اینقدر مهربــــــــــانی... رسمش را ا...
16 شهريور 1391

دوتای دیگه!!!

بسم الله الرحمن الرحیم خبر امد خبری در راه است.....  دوتای دیگه هم اضافه شد... نیش دار شدی...یا همون دندون گرگی های معروف... خیلی درد داشت مگه نه عزیز دلم...ولی خیلی صبوری کردی.. یکیش رو دیشب دیدم...وقتی صدای قهقه هات خونه امون رو پر کرده بود... یکیش هم امروز اومد... خوش اومدن... دیگه یه جنتلمن زیبا روی کامل شدی... که وقتی لبخند میزنی یه ردیف دندون شیری داری... تا اینا بیان پایین و ثابت کنن جای خودشونو ....حالا حالا ها درد داری من فدای تو تمام درد هات به جونممممم راستی...این روزا برای ارامش خارش و دردت فقط گاز میگیری...ای جان دلم خواست این گازهای کوچولوت رو هم خوب یادم بمونه...همینا که یهو جیغ منو و داد بابایی رو...
15 شهريور 1391

عزیزتر از جان!

بسم الله الرحمن الرحیم عزیز تر از جانم   شیرین تر از وجودم تو گفتی ... درست ساعت دوازده و سیزده دقیقه هشتم شهریور... با لبخند گفتی عییییزم .... مادر...به همان افریننده ات قسم تا عرشش رفتم...هیجانی مهار نشدنی..قلبم درست مثل یک گنجشک میتپید....حس و حالم عجیب...انگار دوباره عاشق شدم...دوباره متولد ...دوباره مادر... به زور خودم را کنترل کردم و دست عشقم را محکم فشار دادم و گفتم شنیدی...گفت عزیزم... دیدم حالش بهتر از من نیست! اشتیاقمان به شنیدن دوباره.... وتو...پاک و کودکانه...لبخند برلب...برق چشمان رنگ شبت دیوانه ام کرد....باز هم با لبخندی شیرین درست توی چشمانم نگاه کردی و گفتی عییییییزم ...تکرار...و گاهی ...
15 شهريور 1391

ارایشگاه دامادی!

بسم الله الرحمن الرحیم   ان شاالله ارایشگاه دامادی پسر زیبام امروز رفتیم با هم ارایشگاه ... و بعد از تموم شدن کارم...نوبت تو شد... تو یه مرد کوچکی..آقا و متین نشستی تا موهای گندمی ات مرتب بشه.. هنوز دستم میره لای موهات...ولی از پشت سر یه اقا کوچولو شدی مبارکت باشه... هنوز موهای شقیقه هات رشد نکرده... خیلی این مبین جدید رو دوست دارم...انگار بزرگتر شده... زنده باشی نفس مادر... خدا جونم همون خط اول...آمین ...
6 شهريور 1391

بازی و اندیشه

بسم الله الرحمن الرحیم شیرین تر از جـــــــــــــــــــــــانم ؛ مبین! رفتیم بازی و اندیشه.... استقبال کردی باهوش ترین دنیای من! کتاب ها را ورق میزدی و اسباب بازی ها را برمیداشتی.... فقط صدای تو بود و ذوق و شوق من و بابا... ماما ؛ نی نی...ماما، توپه...ماما دوف دوف(تفنگ)...ماما ایـــــــن...بده...نــــــــــــه!...جی جی...پتکو پتکو.. من فدای تو که نمیدونستی کدوم رو برداری و برای کدوم داد بزنی!!! یک ساعتی بودیم و با کمک فروشنده یه سری وسایل اموزشی خریدیم برات... برج هوش...بار اول پنج تای اول رو درست چیدی جلوی فروشنده نزدیک بود قورتت بده...دفعه های بعد یا اولیا رو درست میچینی یا اخری ها رو بعضی وقتا هم از وسط درست میچینی و ...
5 شهريور 1391

نرم تر از ابریشم...به سراغت آمدیم!

سهراب؛ ســــــلام به سراغت آمدیم.... با پسرم؛ همان که سرشتش پاک تر از پاک چو آب! وجودش سبز تر از سبز چون بهار! روحش نرم تر از  ابریشم است! و چه زیبا به خانـــــــــــه ات....به شیشه ی تنهایی ات....نگاه میکرد....متفکر. گفتمش....پسر...این سهراب است... حرفهایش عجیب به دل مینشیند.....دقیق نگاه میکند... و چه زیبا میگوید: زندگي رسم خوشايندي است . … زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه عشق .   و تو برای ما همان عشقی نفسم ! مشهد اردهال.....کربلای ایران بیاد دوستان بودیم! شکر مهربان ...
1 شهريور 1391