صفت...
یا حق... پسرک پاک و مطهرم.. مقدس ترین روزهای عمرم را میگذرانم... این روزها تمام زیبایی اش به این لحظه های شگفت انگیزِ خودجوش است...اینکه نمیدانم چطور ذهن کوچکت ، دنیای بزرگ ما را حلاجی میکند و اینطور شیرین و زیبا روزگارمان را ورق میزنی... بعد از بازی رنگ انگشتی...گفتی: ماما دست دَدیث!!! اَه اَه اَه حس و حالم گفتنی نیست...هرچه بگویم باید در همین نقطه باشی تا درکم کنی! بعد از شستن دستهای بهشتی ات....گفتی: منون ...مُمی تَمیس! و این دو صفت را چقدر سنجیده بکار میبری ..تمیز , کثیف! ..لباسهای شسته شده؟ بیداس تمیس .. پوچک دَدیث ...سیب افتاده بر زمین؟ دیب دَدیث ..بعد از حمام؟ ممی تمیس ..و جمله ای که دیشب مهمانم...
توپٍ دلدلی...
یا ماشــــــاالله... درست در یکسال و هشت ماه و 13 روزگی... اولین شعرهایی که با هم کامل خوندیم...شعر ماندگار* یه توپ دارم قلقلیه* یه توپ دارم ...دلدلی سرخ و سفید و ... آبیه میزنم زمین ...هبا ده نمیدونم تا.. ..دوجاست؟؟ من این توپ رو... نَ دو دَم مشقامو خوب ...بِ دِش دم بابام بهم .... عیدادِه یه توپ... دلدلی...دِرمس !(قرمز) ــــــــــــــــعاشقه دنبه داری گفتنت هستمــــــــــــ ببعی میگه.... بع بع دونده دایی نه نه.. دوست دارم روزی هزار بار با هم بخونیم......هـــــــــــــزار بار....من سیر نمیشم..از حرکت لبات...از برق چشات به وقت جواب ...از آهنگ صدات...از خنده هات...از تو مبین...از تو سیر نمیشم.. فدای تو بشم م...
از ممی تا اُدم!
هوالمبین... بچه که بودم...یکی از بازیهای محبوبم...*مادام ؟ یس* ..بود...بازی از این قرار بود که یکی مادام میشد و آن طرف زمین بازی می ایستاد و بقیه منتظر دستور بودن...تا مادام قدمی فیلی یا مورچه ای یا حلزونی نصیبشان کند و برنده آن شود که زودتر به خط پایان برسد...چقدر خوشحال بودیم از قدمهای فیلی که مادام دستورمان میداد و یس گویان حرکت میکردیم... و حالا شده حکایت این روزهای ما و تو و بالندگی ات... قدمهایت را این روزها فیلی برمیداری...هنوز شادی قدم قبلی به جان دلمان نَنشسته که بعدی را برمیداری... تکلیفِ منِ مادام چه میباشد؟...بالندگی ات آرزویم است...امـــــــــا دلم میخواهد این روزهایی که بی تکرار هستند و دور تند خود را میگذرانند ...
یک اپیزود...
یالطیف... زمان : این روزهای ما مکان: خانه ی کوچکمان مشغولم...گویی یک مادر همیشه باید مشغول باشد...تو هم مشغولِ کشف دنیای بزرگِ مایی...گویی چیزی را بخواهی و نیابی! مبین: ماما توپ؟؟ من: توپ چی؟؟ تو: توپ اوجاس؟؟ اوش؟؟ خنده ام میگیرد...میگویم چی؟؟ تو: اوجاس؟؟ حرکت دست و سرت اوجاست رو بامزه تر میکنه ...اوش؟؟ من: نمیدونم بگرد پیداش کن! شاید اونجاست...با دست به زیر میز اشاره میکنم... تو: اونداس؟؟ نه نه نه نه! اینداس! میخندی...پیروز!توپ کوچکت درست پشت سرت بود! توپت رو برمیداری و شوت میکنی...من عاشق این بازی های پسرانه ام... شکرالله ...
آی میچسبد...
آی میچسبد.... عصر زمستانی...خانه ی گرم...تو خواب باشی و من کنارت دراز کشیده باشم و ... درخواست شیر کنی...دنبالم بگردی با چشم بسته و دهان باز....صدایم کنی و بگویی ماما می می... ومن...سرشار از نیاز....محکم در آغوشت بگیرم...پر شوم از بوی تنت...همان بوی بیسکوییتی خودم که سیر نمیشوم...همان که حمام نرفته ات خوش تر است.... و تو قبل ازنوشیدن شیره ی جان ؛ با چشمان بسته و دستهای چسبیده به من ولبخندی شیرین...بگویی: منون!منون! آی میچسبد....خوب تکلیف دل من دقیقا چیست؟؟ خدای بی همتا...منون..منون! ...
عمه ی من ؛ عمه ی تو...
تن تن تون... عراب!
دلت میخواهد در همه ی کارهای خونه مشارکت داشته باشی... من هم استقبال میکنم... اینکه پا به پای من تمام کارها را انجام میدهی و خوب زیر نظرم داری و به درستی پیاده میکنی تحسین برانگیز است... برای گردگیری های روزمره...اسپری کوچکِ تمام شده را شستم و آب کردم...تا برای تو باشد...با همان دستمال سبزِ مخصوص خودت... من هرجا را که تمیز کنم...تو هم پشت سرم همان جا را .... و امان از لحظه ای غفلت....و سر رسیدن و اب پاشیدنت با اسپری به صفحه ی ال ای دی...!!! خشکش کردم...و خاموش!روشن که کردیم..رنگها بهم ریخت..به قول تو تمامش شد آبی!دوباره خاموش!و بار بعد که روشن کردیم...ال ای دی تبدیل به رادیو شد! تصویر نداشتیم و صدا واضح! در یک کلام وقتی...
آشپزخانه ی مشترک ما...
هوالمبین... من و تو ...یه لحظه هایی رو با هم تو آشپزخونه داریم...که برام خیلی ارزشمنده...لحظه هایی که برای من عشق و لذته و برای تو دست ورزی و تفکر و یادگرفتن و تجربه کردن و خوش بودن! باهم توی اشپزخونه ی کوچیکمون... دون دون دو آب پز میکنیم...و تو تمام مدت قل قل زدن آب رو میبینی و مدام یادآوری میکنی ماما آب داغه ...گاهی نیمرو میکنیم... دَره (کره) اش رو تو میریزی.. زیر چایی رو اُشن میکنیم....تو خم میشی و آتیش رو میبینی... آتیش آبی !درب آبمیوه رو باز میکنی و خودت میریزی توی نیوا و میخوری...عاشق آب دیب هستی! مبین میخوام پلو درست کنم..بدو بدو میری سمت سطل برنج...فشارش میدی و میریزی تو قابلمه...بعد چهار پایه رو هل میدی کنار ظرفشویی...






