مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

الا میام...

هوالمبین بابا مشغول گرفتن شماره است.. تو داری توی اتاق بازی میکنی.. بابایی خطاب به دوست اش میگه : کجایی پسر؟!! و تو بلند جواب میدی: ایندام ...الا میام!!! و میدوی سمت بابا... تو؛ دلیل تمام بودنِ مایی. خدا سجده ی شکرم را پذیرا باش.
3 اسفند 1391

نازِ دلم...

سبحان المبین پسر کوچولوی لطیف و با احساسم... این روزا وقتی در حال انجامِ کارهای روزمره امم و اتفاقهای کوچیک برام میافته که ناخودآگاه صدای درد کشیدنم در میاد...یا حتی اشکی که ناشی از انگشت کبودم روی گونه هام میریزه و یا ... هرجای خونه که باشی... صدای قدمهای کوچولوت رو میشنوم...میدوی...خودتو بهم میرسونی...خوب نگام میکنی...میگی: مـــامــــا؟! ماما...ماما؟! میگم جــــــانم... من فدای تو و احساست که میدونی تُن صدام فرق میکنه...که بغلم میکنی...نازم میکنی...الکی یه جا رو اَته میکنی...که سرتو میذاری رو شونه ام...که بوسه های سخاوتمندانه اتو روانه ام میکنی..که حالمو خوب میکنی....که بنا به موقعیت باهام شوخی میکنی...که نــــــــــــــــ...
3 اسفند 1391

مادر عادی...

دوستت دارم به همین سادگی... و افتخار میکنم...به اینکه من یک مادر عـــــــــادی ام... درست مثل... نویسنده: سمانه امیری روزگاری مــــُـــــد بود که مردم، با چیزهایی به هم پز می دادند!! چیزهایی فاقد ارزش حقیقی، مثل تمکن مالی، زیبایی ظاهری، موقعیت شغلی و … پز دادن و به رخ کشیدن به هیچ عنوان و با هیچ توجیحی قابل قبول و اخلاقی نیست … اما وا اسفا که روزگاری چون امروز، یکی از ارزش های والای انسانی، که جلوه ی بی بدیل مهر خداوندی ست دستمایه ی به رخ کشیدن شده است؛ مـــــــــــــــادری !!!! آری مادری! این روزها و در این مجازی کده،(که از بسیاری جهات کم از دنیای واقعی ندارد، و تاثیر آن بر زندگی واقعی غیر قابل اجتنا...
2 اسفند 1391

سوت...

یا حق. داریم با هم بازی می کنیم... تو بِلز میزنی و من فلوت پلاستیکی رو....چقدر خوشت میاد از این همکاری...از این موسیقی بی ریتم ! جامون عوض میشه..یهو هوس فلوت زدن میکنی..ازم میگیری و منم شروع میکنم به بلز زدن...همزمان سوت میزنم.. صدای فلوتت قطع شد! با تعجب منو میبینی...این سوت با سوت هایی که بابا میزنه فرق می کنه...این سوت از بین دندونامه..میگی بده من..شوت بده ...بلند میشی میای طرفم...دستتو میکنی تو دهانم و دندونامو با انگشت کوچولوت لمس میکنی و میگی کو؟؟ شوت کو؟ هرچی برات توضیح میدم قانع نمیشی... سوت میزنم..این بار از اونایی که بابا برات میزنه و تو فقط هووووووف میکنی...که لبات غنچه میشه....باز یاد شوت میافتی و م...
2 اسفند 1391

تشخیص!

سبحان المبین... بعد از مدتها تلویزیون درست شد.... رسیور نصب شد.... بگویمت...تمام دوران بارداری و شیردهی...ندیدم چیزهایی که نباید....که دوست نداشتم ببینم چاقوهایی که پرده های حیا و عفت را می درند....که چشمانت...اینقدر پاک است که ارزش دیدنشان را نداشت... چند شب پیش...مشغول تنظیم و انتخاب کانال ها بودیم... تو هم روی مبل کوچکت که به *دَندَنی ممی * معروف است لَم داده بودی و داشتی با دقت نگاه میکردی... ناگاه گفتی ... دِشته....نَحون آنوم...برو آنوم...آ آ نَحون....دِشته ا!!! زشته ....نخون خانوم...برو خانوم...اقا نخون..زشته!!! و تنها شگفتی و تعجب برای ما باقی ماند...و چهره ی ماه و معصومت که اخم کرده و جدی بود ...که حتی برای ...
1 اسفند 1391

شیرخواره ی نوپای من...

یا ماشاالله.... آهای آقا کوچولو... خیلی بانمکی...دقیقا این روزایی که آروم آروم میخوایم یه مرحله ی مهم از بالندگی ات رو با هم بگذرونیم... میری یه حوله...یه ملافه...یه بالش....اصلا برات فرقی نداره این "یه " چی باشه...یه چیز پیدا میکنی...میندازی رو زمین...خودتم میخوابی...بهم میگی: مــــامـــــــا بیا می می...بدو...می می باده ! با دلم بازی میکنی...دلی که این روزا باید پا روی احساسش بذاره....و بگه خــــــدایا شکر.... چی بگم...از وقتی که میگی... می می میدی؟؟ میگم باشه..برو میام! میدوی...رو تخت ما دراز میکشی و با خنده میگی... ماما بیا...بحوابیم..می می ! من هــــــــــــــــــــم به خدا قسم پــــــــــــرواز میکنم به سویت...
30 بهمن 1391

دکتر سلام!

هوالمبین...   من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم         چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم لاحول و لاقوه الا بالله عزیز فهمیده ی من...ماشاالله اینقدر دکترت رو دوست داری...که وقتی به آسانسورِ ساختمون میرسیم...از خوشحالیت همش میگی من من...دکمه ی ٢ رو میزنی و تا پامون رو توی مطب میذاریم با ذوق میگی...بیم تو...دوتور...یلام...دور دورو...یلام...بیم باده؟؟ و تمام ترجمه ی این مکالمات تو یعنی...بریم تو به دکتر سلام کنم...قورقورو(ساعت اتاق دکتر) سلام کنم...بریم باشه؟؟ این اشتیاقت جالبه...این انتظاری که میکشی...... وای...امان از روزی که تو اینقــــــــــــــدر بی حال باشی که زمان و مکان برا...
30 بهمن 1391

و عشــــــق نام دیگر تو...

یا الله... مبین..عزیز دلم... این اولین رستورانی که من و تو بعد از پارکمون رفتیم خیلی برام خاطره انگیز شد...این تباب گفتنت و بـــــَــه کردنت و دو نفری سر یه میز نشستن برام خیلی ارزشمند بود...خنده های جون دارت....حس رضایتی که داشتی...و لقمه هایی که میذاشتی تو دهانم... و شیطنت هایی که من طالبشونم.... عشق میکنم....شاید جایگاه مادرانه ام منجر به کشیدن یه سری خط قرمز باشه...ولی تو دلم برات میمیرم.... و شبی که عاشقانه بود... من و تو و بابایی... رستوران همیشگی قرمزمون .... انرژی پسرانه ی تو و دلبری های خاصت که همه رو مورد توجه قرار میدی...که بغلت میکنن و میری پشت پیش خوان...که باز میشی یه پادشاه کوچولو... نی رو هزاربار...
27 بهمن 1391