مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

از ممی تا اُدم!

1391/11/5 15:52
نویسنده : مامان هدي
411 بازدید
اشتراک گذاری

هوالمبین...

 

بچه که بودم...یکی از بازیهای محبوبم...*مادام ؟ یس* ..بود...بازی از این قرار بود که یکی مادام میشد و آن طرف زمین بازی می ایستاد و بقیه منتظر دستور بودن...تا مادام قدمی فیلی یا مورچه ای یا حلزونی نصیبشان کند و برنده آن شود که زودتر به خط پایان برسد...چقدر خوشحال بودیم از قدمهای فیلی که مادام دستورمان میداد و یس گویان حرکت میکردیم...

و حالا شده حکایت این روزهای ما و تو و بالندگی ات...

قدمهایت را این روزها فیلی برمیداری...هنوز شادی قدم قبلی به جان دلمان نَنشسته که بعدی را برمیداری... تکلیفِ منِ مادام چه میباشد؟...بالندگی ات آرزویم است...امـــــــــا دلم میخواهد این روزهایی که بی تکرار هستند و دور تند خود را میگذرانند را خوب ببلعم...مادامِ بچگی ما مادر نبود...دنیای بچگی بود و رقابت و قدمهای مورچه را گاه زیرکانه جایگزین فیل کردن...

امروز...دلم میخواهد این سالهای طلایی را قابی ماندگار کنم...برای روزهای فراموشی...دلم میخواهد بالندگی ات را شاهد باشم...تو قدمهایت را فیلی برداری و من مورچه ای لذت ببرم...آخ که چه میگویم؟؟

این شلوار پوشیدن ناشیانه و سرشار از حس استقلال طلبی ات ...هر دو پا در یک پاچه! و رد کردن کمکِ من و گفتنِ:نه ، اُدم! (خودم)

اُدم چه؟؟ خودت چه؟؟ تو کی خودم شدی؟؟ مُمی بودنت هنوز برایم شگفت انگیز بود...من را به میان اوردی..من را منـــــه کردی....به زهرا سادات برای لیوان ابت محکم گفتی آبه مُمیه! و این روزها میگویی اُدم!

مبین ...خوشحالم برای این همه بودنت...خوب و کامل بودنت...

قدمهای زندگی ات مهم نیست فیلی باشد یا مورچه ای...مهم این است که محکم و درست قدم برداری...و تا وقتی مادامِ زندگی ات......خدای مهربانت....یِس نگفته,قدمی برنداری..توکل کن پسر....موفقیتت آرزوی مادر است...ان شاالله

 خدا...باز هم آمدم به درگاهت التماس کنم...ممی کوچکم را به تو میسپارم تا خودم هایش را خدایی کنی...آمین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (11)

ناز داداش
5 بهمن 91 16:22
سلام هزار ماشاا... کوچولوی ناز نازی ایشالا زیر سایه مامان و بابات با سلامتی سالیان سال زندگی خوشی داشته باشین به ما هم سر بزنید ،خوشحال میشیم.
مامان رانیا
5 بهمن 91 20:46
زیبا توصیف می کنی


به زیبایی رانیا؟؟ ببوس روی ماهشو
خاله کوثری...
5 بهمن 91 21:59
ماشاالله...
عزییییییییز دل خاله.....چقدر خوبه که تو خواهر زاده خوووووودمی.....ابه ممیه...ای جووون...ممیه...ووییشش عجیجم..عسیسم...عزیزم..عژیژم...عچیچم...دیگه نبود؟!!.فدات
ماشاالله...


واقعا دیگه هیچ عزیزمی نبود...
کوثر اومدم اهواز نخوریش...راست میگم...میترسم.
شادي
5 بهمن 91 22:44
يادش بخير !

چقدر لذت داره تماشاي كودكي هايشان .
لذت داره اين حس استقلال طلبي .

ببوس ايم ممي جان دل رو .




به روی چشم....
میدونی یه جوری رفتار میکنه انگاری صد ساله شلوار میپوشیده این یبار اشتباه کرده!!!
مامان ساره
6 بهمن 91 10:25
چه قشنگ گفتي
مادام... يس!

لحظه به لحظه ي ممي بودن و اودم بودنش پر از حضور خدا

خداييش رو دور تندن ها...
گاهي باورش سخته كوچولوي 21 ماهه اي رو ببيني كه مثل يك آدم بزرگ، دقيقا مثل يك آدم بزرگ (فقط در سايز كوچكتر) حرف ميزنه و رفتار ميكنه!


خوب من عاشق همین سایز کوچولوشونم...وییییی 80 و خورده ای قد دارن...هشتاد هزار بار دل ادمو میبرن
صدف
6 بهمن 91 12:29
آمیـــــــــــــــــــــــن .

اوووووووووووووووووووووووه میدونی منو تا کجا بردی؟

قربون قدمهای فیلی و مورچه ایت برم خاله که انقدر برای بزرگ شدن عجله داری .


صدف تو هم مادام یس؟؟
من عاشقش بودم

اره اینا دلشون قدمهای بزرگ میخواد...
مامان ساره
6 بهمن 91 15:31
هه!‌ واقعا...





بلییییییییییی واقعا!
مامان آراز
6 بهمن 91 17:12
خودت شدنت مبارک کوچولو




ممنون...اُدم ازتون تشکر میکنم
خاله ندی
7 بهمن 91 2:05
چه توصیف و قلم زیبایی...
لذت بردم زیااااااااد
ممی قدر مامانتو بدون
اودت عشق خاله ای


ادم هردوتون رو دوست دارم یه دنیا
مامی یاسن و یسنا
12 بهمن 91 10:08
چه قدر قشنگ نوشتی
چه قدر کامل شدی مبین جون روز به روز ...
خدایا صدای مادرش را شنیدی ؟ خدایی کن برای روزهای در پیشش.



ممنون سمیه جان...
لطف داری..
آمین برای تمام دعاهای مادرانه
صوفی مامان رادمهر
14 بهمن 91 10:14
قربون اون قد و بالای نازت خاله... قربون اون انگشت کوچولوهای خوشگلت که دارن یواش یواش بزرگ می شن... آخ که چقدر برام شیرینی تو مبینم


به صوفی عزیز...
رادمهر شیرین رو ببوس...