از ممی تا اُدم!
هوالمبین...

بچه که بودم...یکی از بازیهای محبوبم...*مادام ؟ یس* ..بود...بازی از این قرار بود که یکی مادام میشد و آن طرف زمین بازی می ایستاد و بقیه منتظر دستور بودن...تا مادام قدمی فیلی یا مورچه ای یا حلزونی نصیبشان کند و برنده آن شود که زودتر به خط پایان برسد...چقدر خوشحال بودیم از قدمهای فیلی که مادام دستورمان میداد و یس گویان حرکت میکردیم...
و حالا شده حکایت این روزهای ما و تو و بالندگی ات...
قدمهایت را این روزها فیلی برمیداری...هنوز شادی قدم قبلی به جان دلمان نَنشسته که بعدی را برمیداری... تکلیفِ منِ مادام چه میباشد؟...بالندگی ات آرزویم است...امـــــــــا دلم میخواهد این روزهایی که بی تکرار هستند و دور تند خود را میگذرانند را خوب ببلعم...مادامِ بچگی ما مادر نبود...دنیای بچگی بود و رقابت و قدمهای مورچه را گاه زیرکانه جایگزین فیل کردن...
امروز...دلم میخواهد این سالهای طلایی را قابی ماندگار کنم...برای روزهای فراموشی...دلم میخواهد بالندگی ات را شاهد باشم...تو قدمهایت را فیلی برداری و من مورچه ای لذت ببرم...آخ که چه میگویم؟؟
این شلوار پوشیدن ناشیانه و سرشار از حس استقلال طلبی ات ...هر دو پا در یک پاچه! و رد کردن کمکِ من و گفتنِ:نه ، اُدم! (خودم)
اُدم چه؟؟ خودت چه؟؟ تو کی خودم شدی؟؟ مُمی بودنت هنوز برایم شگفت انگیز بود...من را به میان اوردی..من را منـــــه کردی....به زهرا سادات برای لیوان ابت محکم گفتی آبه مُمیه! و این روزها میگویی اُدم!
مبین ...خوشحالم برای این همه بودنت...خوب و کامل بودنت...
قدمهای زندگی ات مهم نیست فیلی باشد یا مورچه ای...مهم این است که محکم و درست قدم برداری...و تا وقتی مادامِ زندگی ات......خدای مهربانت....یِس نگفته,قدمی برنداری..توکل کن پسر....موفقیتت آرزوی مادر است...ان شاالله
خدا...باز هم آمدم به درگاهت التماس کنم...ممی کوچکم را به تو میسپارم تا خودم هایش را خدایی کنی...آمین



از ممی تا اُدم!
