سید الکریم
هوالمبین یا سید الکریم ٤ سال بود ندیده بودمتان...سر روی شانه های پدرانه تان نگذاشته بودم...دلم برایتان پَر می زد...منتظر بودم دعوتم کنید... دلم می خواست این بار با مبین ام شرف یاب شوم... با پسرم ، دردانه ای که حرفش را برایتان می زدم...کودکی که جزو آرزوهایی بود که برایتان می گفتم...یادتان می آید؟؟! چه مهربان طلبیدید... دیدید شوق و ذوقم را...دیدید چه کودکانه انتظار صبح را کشیدم... صدای قلبم را می شنیدید...وقتی با مبین باز در همان صحن باصفا و ساده تان قدم گذاشتم.. چقدر به جان دلم چسبید...ببخشید اگر پرحرفی کردم...ناگفتنی های این ٤ سال سنگینی می کرد... سبک شدم... دیدید مبین ام را....دیدید چه معصوم است..همان است که می خواستم....





