مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

چشم چشم دو ابرو...

یا لطیف... وقتی بدنیا آمدی... وقتی تو را روی سینه ام گذاشتند و تاکید داشتند؛ سرت رو بلند نکن! تکون نده! برای لمست...برای باورِ بودنت! دست هایت را گرفتم... انگشتانم را لای آن مخملِ چند سانتیِ بهشتی گذاشتم و تو محکم چسبیدی ام... حس ات کردم...نفسم در نمی آمد تا عمیق نفس بِکِشم ت...حتی ، هق هق هایم کارساز نبود...با شصتم روی پوست ابریشمی ات را نوازش میکردم...قلبم قلبم قلبم...یادت می آید جانکم؟ دستهایت... این دوسال و اندی حضورِ پاک و بی نظیرت ، وقتی می خواستم بخوابم...برای لمسِ حضورت...باز انگشتم را کفِ دستت رها می کردم و تو باز... دستهایت... مهربان ترین دست های دنیاست برای من!!! امروز...وقتی سرم توی گوشی بود...بعد از هزار بازی...
27 آبان 1392

محرم و سی ماه عاشقی

السلام علیک یا اباعبدلله... محرمی دیگر آمد و تو سی ماهه شدی... امسال.. شیرخواره نبودی عزیز جانم....اما داغِ دلِ رباب باز هم برایم تازه بود...می دانی ، گویی امیررضای همیشه پاکم آمده بود...تا تلخی ِشیره ی جان داشتن و جان نداشتن را ، بچشم! امسال تو درست روزهای عاشقی سی ماهه شدی... امسال هر بار تو گفتی : مامان آب می خوام...بابا توجاس؟! دلم مبین! مُــــــردم... امسال توی سی ماهه ؛ پیامبری ات را به حق ادا کردی...وقتی اشکهایم را دیدی و پرسیدی و پرسیدی و پرسیدی و..... رسیدیم تا آنجا که گفتی... .چرا امام حسین ُ تُشتَن؟ و من جوابی برایت نداشتم جز اشکهایم.... این محرم و سی ماهگی تو...برایم ارزشمند بود...نمی دانم چه قدرش را فهمیدی.....
27 آبان 1392

I am Mobin

just God یک ماهی میشه...به صورت تفننی....با هم انگلیسی حرف می زنیم... یه مکالمه ی کوتاه که اوایل تو منو کاملا متعجب نگاه می کردی... کم کم اومدی تو دور... ولی هنوز نمیدونی دلیلش چیه... A B C یا همون حروف الفبای انگلیسی رو کامل بلدی و بصورت شعر میخونی...با اون تیکه ی آخرش...فدات بشم اینقدر ناز میخونی... یه سری لغات هم می گی...چندتا از حروف اسممون که روی در اتاقمون هست رو میشناسی...عاشق S . O هستی... دیروز راه میرفتی می گفتی : هاو ار یو؟ میگفتم یعنی چی؟ می گفتی یعنی هاو ار یو چطوری؟ شبکه ی قاصدک رو عاشق شدی...یه تایم های مشخصی رو برات می ذارم و با اشتیاق می بینی... نتیجه اش این شده که!!!! به زبون من در آوردی خودت ، &nb...
11 آبان 1392

من خیلی بامسه ام !!!

یا لطیف... بعد از پدرم....دومین مردی که عــــــاشقِ طبع شوخش شدم...پدر تو بود... و این روزها تو سومین مردی هستی ، از نوع کوچکش! که من ، عاشق ات هستم و شوخ طبعی!!! لازم نیست حرفی بزنی تا مرا بخندانی...همین ادا های مخصوص به خودت.... دل برایمان نگذاشتی...وقتی اداهایت شروع می شود....میگوییم..شوخ شد، شوخ شد.... این روزها اینقدر شیرین جواب میدی که در هر موقعیتی منِ خوش خنده را به قهقهه میندازی.... و  می بینم روزی را که پسرک برومندم با شوخی های بجا و شیرینش مرا بخنداند درست مثل امروزت... این روزها شوخیهایت همــــــــه را به خنده می اندازد! کنار هر کسی که باشی ، بی شک صدای قهقه هایش به گوش می رسد مثل همین دیشب! ص...
6 آبان 1392

نه خیرم !!!

سبحان المبین عمدا ! سوال پیجت می کنم تا جوابی دهی که دلم برایت ضعف برود... _مبین بیا بریم بیرون _نمیام _چرا نمیای می خوام برم اقای صادقی بستنی بخرم برات. _ نَخیرم بستنی داریم! نخیرم های بجای این روزهایت دلم را آب می کند... همه می پرسند تا به نخیرم هایت برسند....گاه ر هایت را ل ادا می کنی و نخیلم تحویلمان می دهی... _مبین جیش داری؟ _نخیرم نخیرم نخیلم نخیرم! آخ ، آفریده ی مبین فدات.شکرالله.  
24 مهر 1392

دلٍ تو !

یا ماشاالله همین ٢٣ روزی که باز تهرانِ عزیزم ، دوست داشتنی شد... چند باری تنهایت گذاشتم تویی که طعم تنهایی را کم چشیده بودی ، بخاطر شرایط...همیشه من بودم و تو ...و چهار ، پنج ساعتی که بابایی بود! اولین باری که چند ساعت با خواهر ها بیرون بودیم...همین که برگشتم... مامانی زهرایت گفت : مبین دلش برات تنگ شده بود....رفته بود دم پنجره می گفت مامان هدام رو می خوام دلم براش تَند شده. ..بهش گفتم پسرم بیا این طرف... گفت : من پسرت نیستم ، دایی شهاب پسرته ! من پسرِ مامان هدام. مبین! دلم ، پسر! پریدی بغلم...از همان مُحتَم هایی که فشارم میدهی و به قول خودت لیه ام میتونی... بعد از هزااااار بوسه گفتی : فِت تَردَم ر...
24 مهر 1392

سرزمین ِ شگفت انگیزِ دوسالگی!

یاحق می خواهم از همین جا بلــــــــــــــند بگویم... دوسالگی چقدر هیجان انگیزی ! هر روزی که شروع می شود...مثلِ روز قبلمان نیست... تو ، چون کتابی اسرار آمیزی برایم مبین ! همان هایی که من عاشقِ خواندنشان بودم...که از یک لحظه ی بعدش خبر نداشتم ، هیجان و شوق توی دلِ دخترانه ام موج می زد وقت خواندنشان! فکرش را نمی کردم ... مادر بشوم و باز همان شوق بیاید سراغم! این دوسال هر روزش شگفت انگیز بود...اما خبرش را داده بودند...کودکت شیر می خورد..دندان در می اورد...می نشیند....راه می رود...حرف می زدند....تا همین جایش را گفتند...بقیه ، هرچه شنیدم لجبازی و شیطنت و لبخندِ شیرینِ مادرانه بود... حالا می فهمم....دلیلِ لبخند شیر...
23 مهر 1392

تجلی عشق و احساس

یاحق... هرسال مهرش که می آید دلم به مهرت گرم تر می شود که من بی تو هیچ ام حسین جانم ! نمی گوید دوستت دارم اما آفتاب ِ نگاهش راه را روشن می کند و با دل شوره ای لرزان می پرسد: چه دیر آمده ای؟   امسال مهری دیگر از فصلِ عشقِ زندگی مان  را کنار عزیزانمان جشن گرفتیم...سال گردی دیگر از پیوندمان...پیوندی که من و تو را مـــــــا کرد و بر سر یک سفره نشاند... و آن معجزه ی بی نظیر خدا...همان فرشته که از من و توست ...تجلی عشق و احساس ما ...با حضورش خوشبختی مان را به حق کامل کرده ...ماشاالله که آروزی برآورده شده ی دیروز مان بود...یادت هست؟! خدایا شکرت.   من هنوز شعری نگفته ام من فقط تو ...
12 مهر 1392

تهران مــــــا

هوالمبین باز تهران همان تهرانِ همیشگی شد.... همانی که چهارسال پیش بود! اصلا جای شما خالی بود...امروز باز من این پایتخت پر دود و دم را عاشقم.... دیگر بوی غربت نمی دهد... چهارسالی بود ، قدم به تهران که می گذاشتم...غریب می شدم! گویی کسی نبود ... بودند ، امـــــــــــــا کاش نبودند...فرصتِ خوبی بود برای شناختِ آنها که واقعا بی واسطه بیادت هستند.... دسته بندیشان کردم....جدایشان کردم....حذفشان کردم....ارزشمند شدند برایم... خصوصا از روزی که با پسرک ٤٥ روزه ام تنها شدیم...شدیم سه نفر و ... فهمیدم...روزگار ادم ها را عوض می کند...نقاب هایشان را دیدم... بگذریم... خانواده ی عزیزم خوش آمدید...اهوازِ مهربان...یادگارت اینجا...
9 مهر 1392