مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

دریای زمستانی...

یا علیم... زمستانِ شمال را که دیدی ، دل و جانت تازه شد...این را خنده های سخاوتمندانه ات گواه بودند! تو آنقدر کودک و معصومی، که این چند و چون های دنیای ما بزرگتر ها برایت مهم نیست.... همینکه روی شن های سرد بدوی و با موج ها گرگم به هوا بازی کنی... صدف و سنگ جمع کنی و با چوبی کوچک روی شن ها نقشی بکشی به تقلید از دایی! برای وداع با دریا اشک بریزی و دلت باز دریـــــا بخواهد... این ها تو و دنیایت را کفایتت می کند.... و برای ما همین بس که بگویی  من خیلی دریا رو دوس دارم بازم بیایم! دلم خواست هرچه زودتر تو را به آرزوی شادت برسانم...بگذار هوا خوب شود عشق نازم. خـــــدای جان...لحظه لحظه ی بودنمان زیر نگا...
21 بهمن 1392

هزاره ی عشــــق...

سبحان المبین... بندِ دلم... امروز ، هزاره ی عشقم را با تو جشن می گیرم و برای بودنت می میرم.* هزار روز و شب تو را زندگی کردیم...و خدایت را به این هزار یس که خواندم قسم دادم...سلامت و عافیت و عاقبت بخیری را برایت بخواهد. نیک باد. شکر بی نظیر پروردگارم...شکر.... هزار روزگیت.... با هم چیز کیک درست کردیم..ناخونک زدی...ده بار چک کردی ببینم جِله ی قشتگ سفت شده! با هم تاج درست کردیم...باهم برای تو و شهابِ زندگی...گفتی : مامان من شاهزاده ام...تاج دارم... تاج شهاب را روی سرم گذاشتی..گفتی سلام شاهزاده ی من! گفتمت : مبین بیا بریم اماده بشیم..خوشگل کنیم الان آقاجون اینا میان... گفتی : ب...
15 بهمن 1392

هیع هیع...

یا حق... یعنی این سکسکه هایت تا همیشه می تواند هیجان زده ام کند؟! کافیست قهقه هایت به اوج برسند.... تا مهمانت شود ! مثلِ وقتی که توی دلم بودی...با من بودی..وقت و بی وقت سکسکه می کردی...تکان های ریتمیک، حس خوب زندگی بهم می بخشید... مثل وقتی که نوزاد بودی....که فیلم می گرفتم از سکسکه های طولانی و کلافه شدنت.... این روزها ، بازی را به جایی می رسانم که بخندی...که بامزه شوم برایت...که صدای هیع ِسکسکه هایت گوشم را پر کند... و هر بار نگرانم ، نکند این بار سکسکه نکنی...بزرگ شده باشی... مادرم دیگر...دلم خوش است به صدای هیع هیعِ سکسکه هایت!!! شیرینیِ عمرم...بخند.  خدایا شکر....دوستت دارم خیلی. ...
12 بهمن 1392

نفس...

یا رحیم... دیشب نفسم بند آمده بود...چیزی توی گلویم گیر کرده بود...هرچه عوق میزدم اثر نمیکرد...دیشب مرگ را به چشمانم دیدم! دیشب من مُـــردم. مشغول اشپزی بودم...4 روز بود مهمان داشتیم...شام آخر را می پختم که مهمان ها را بدرقه کنیم...می دیدمت که شیرین زبانی می کردی...خودت را توی بغلِ عزیزان می انداختی و دلشان را آب می کردی...دیدم کاکائوی مغز دار خوردی...باز دیدم لیموشیرین دستت بود...برنج را که توی قابلمه ی اب ریختم صدای سرفه هایت را شنیدم...برگشتم دیدم نفست بالا نمی اید... بغلت کردم ...اوردمت دم سینک....هرچه کردم نفس نداشتی...سرت را خم کردم رو به پایین...انگشتم را تا انجا که میشد داخل حلقت..هیچ نبود...خلط ها و سرفه ها کبودت کرده بود... ...
11 بهمن 1392

یک قرار کتابی!

نابِ من علاقه ی شیرینِ تو به کتاب باعث شد تا تصمیم بگیریم اولِ هر ماه خریدِ فرهنگی داشته باشیم.... و این شد یک قرار بین ما! در این فاصله ، اگر کتابی ، نوشت افزاری جایی دیدیم و خوشمان امد توی لیستِ خرید فرهنگی اولِ ماهمان می گذاریم...و تو خوب قرارمان را درک می کنی...دوستش داری و انتظارش را می کشیی..تا اولِ ماه برسد. بازی و اندیشه ی فردیس را به شهرِ کتابِ اینجا ترجیح می دهم...آنجا باصفا تر بود...گاهی فکر میکنم شاید اینجا بزرگترها دنیایِ دیگری برای بچه هایشان می خواهند! هرچه هست همین که من و تو و گاه بابایی..شال و کلاه می کنیم و قدم زنان از کنارِ پارکِ پله ای میگذریم و به...
11 بهمن 1392

هوشن!

سبحان المبین... بزرگ شده ای پسرک...لاحول و لا قوه الا بالله.... آنقدر که در توجیح خرابکاری ات بگویی ...صَب تون برات توضیح بدم! آنقدر که در جوابِ پیشنهادِ اینجا بمانِ نجو بگویی... میخوام برم خونمون استراحت کنم! انقدر که وقتی اعتراضِ من را برای خاموش کردن چراغ اتاق و روشن کردن چراغ خواب میشنوی میگویی... مامان خیلی عالی شده ببین چه خوبه! آنقدر که گوشی همراه بابایی را می اوری و می گویی... اقای محترم داره زَنگ میزنه! انقدر که وقتی اشکهایم را می بینی..که می گویمت الکی دارم گریه میکنم ، می گویی... مامان اَده تو دریه تونی من واقعی دریه می تونم! آنقدر که وقتی پشت ترافیک گیر میکنیم می گویی... حتما تفادص شده! آنقدر که وقتی می...
28 دی 1392

حذف و اضافه ی شیرین

یا لطیف.. _مامان ک تابِ نبات توچولو لو ک جا گ ذاشتی؟ باز هیجان زده شدم! _چی گفتی مبین؟ _می گ م ک تاب نبات ک وچولو لو میخوام؟ مگر تو همان مُمی توچولو نبودی تِه همیشه تِتاب میخواست؟؟ که گ توی کارت نبود؟؟ چه شد جانکم ؟ عجله داری برای بزرگ شدن ؟ آخر هنوز وقت داری برای کتاب گفتن...هنوز قندهای دلم آب نشده...آخر فکر من نیستی؟ ٣٢ ماهه ی من... تو بزرگ شو جانم...همانطور که باید.... کاف و گاف هایت را هرچه واضح تر ادا کن...تا الفبای زندگی ات کامل شود...تو بزرگ شو عزیزترین و بگو برایم مامان ببین چقدر بزرگ شدم! قدم بلند شده ماشالا! که لذتِ شنیدن ، این روزها مرا به مرزِ جنون می کِشد... که این روزها فقط گوش داشتن ب...
22 دی 1392

یعنی...

سبحان المبین... قرار بود حیوانات عروسکی ات را بشوریم...تو زودتر از من توی حمام بودی... بوی سفید کننده آمد! دویدم سمتش...تو و سفید کننده ی بی در را دیدم... ترسیدم. خیلی! برایت گفتم که این هم جزوِ ممنوعه هاست...که خطر دارد...که دستهاتو می سوزونه ، که... حتما لحنِ گفتارم آن لحظه تند بود! حتما کمی اخم کرده بودم! حتما ....ولی دست خودم نبود!!! برایت بساطِ آب بازی و کف و شامپو را پهن کردم...صدای حرف زدن و کِیف کردنت می آمد....صدای زندگیِ من. صدایم کردی...مــــــامــــــــــان. _جـــــــــــانم ، نفسم... _مامان مهربونی؟ دیده عصبانی نیستی؟ دَعبام نمیتونی؟ _نه قربون شکلت برم... _یعنی میای باهام آب بازی تونی ، ازم فیلم بدیری... ...
15 دی 1392

بیخ گوش...

یا حافظ... پســـــــــر....هرجا تو هستی...پُر از فرشته است...گاهی خودِ خــــــــــــدا رو حس می کنم...یه وقتایی که نه از دست من کاری برمیاد...نه هر کسِ دیگه ای...حتی فرشته ها! یه وقتایی مثلِ وقتی که کفشدوزکِ آویزونت رو کشیدی و جا مدادیِ رومیزی از طبقه دوم کتابخونه برگشت توی صورتت و مداد و  پونز و منگنه و سوزن ته گرد و خط کشِ آهنی هیچ خطی ننداخت به صورتت! که هیچ کاری از دستم برنمیامد...که منِ وحشت زده با ناباوری فقط به چشمای بی نظیرت نگاه می کردم تا ببینم هنوز اون تیله های مشکی منو نگاه می کنه و وقتی دیدم بِر ُ بِر زل زدن به من... بجای اینکه آروم بشم..افتادم رو زمین و می لرزیدم و داد میزدم خـــــــــ...
9 دی 1392