مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

....

امشب دوباره حس و حال بهمن ٨٤ اومد سراغم... اغوش خالی و اشکهام و یه دنیا درد و دلتنگی و حسرت! و بعد ریحانه فرشته ی یک ماهه ای که بعد از کلی گریه و زیر پتو بودنم...یهو اومد تو بغلم . چه احساسی داشتم... بد...خوب...شیرین...تلخ و اشکهام... دلتنگ شدم...برای امیررضام... و زندگی جریان پیدا کرد من اما...٦سال با همون بغض با همون دلتنگی و حسرت نفس کشیدم و نقاب لبخند از روی صورتم برنداشتم مبین شکر که تمام این جاخالی های وجودم رو...احساسم رو...مادرانگی هام رو پر کردی شکر که هستی.. به تمام معنای بودن هنوز گوشه ی قلبم...برای امیررضام خالیه...تا روز دیدار... خداااااااااااااااااااا ؛ بچشان به تمام زنان طعم پاک مادری ر...
2 مرداد 1391

ده تا!

شدی ده دندونی... یکی دیگه از کرسی هات هم بیرون اومد... یه چیزی بگم، این روزا که میخندی فکر میکنم ادمس تو دهنته... اخه هنوز به دیدن دندون سفید جدیدت عادت نکردم! کاش اون دوتا کرسی های دیگه راحت تر دربیان این خیلی اذیتت کرد فدات! شکر...
2 مرداد 1391

نجوای شاپرک

بیا... گوشت را بیار... میخواهم آرام در گوشت فریاد بزنم...تو تمام منی! شاپرکم؛ بابایی یادت داده...نجوا کردن را..لبهایت را تکان میدهی و به په هه گویان چیزهایی را زمزمه میکنی..در گوشم! نفسهای کوتاه و گرمت به گوشم میخورد...و صدایت..دلم میخواهد این ثانیه ها را در صندوقچه ی دلم تا ابد نگه دارم... و بعد نوبت من است، من اما...میگویمت...انچه را باید هر روز بگویم تا دلم ارام گیرد... میگویمت هزار بار مبین عاشقتم..مبین نفس مادری...مبین تو ماه تمامی! و تو میخندی... دعا میکنم...بشنوی..انجا که باید...نجوای درون را...آمین ...
31 تير 1391

قهر و آشتی

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی                قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی                    روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا   کوچک امروزم...بزرگ مرد فردایم... میخواهی...میگویی...استقلال پیدا کردی... ندهمت چه میکنی؟؟قهر...؟ دستان بهشتی ات را روی صورتت میگذاری و لب ورمیچینی...نگاهم میکنی...و رویت را برمیگردانی؟ من چه کنم... چه کنم...که این تصویر را هنوز خوب هضم نکرده ام...هنوز حلاوتش را اشباع ...
31 تير 1391

کوهنورد کوچکم

کوهنورد کوچکم؛ این روزها...مقابل چشمانم.. صعود میکنی...از همه چیز! فتح میکنی و ... میخندی...چشمانت برق میزند..دست میزنی برای خودت...صدایمان میکنی و تکرار و تکرار... پایین می ایی و دوباره... اراده ات فولادین است...بخواهی میروی.. سطل لگو برایت بلند است؟جعبه ی زرد اسباب بازی هایت را به کمک میطلبی هدفت را مشخص میکنی...پریز برق...شومینه...دکمه های کولر کمر همت میبندی و ا اییی گویان صعود میکنی از دسته ی مبلها اما ؛ برای شیرین شدن ...برای نشان دادن...برای لبخند ما.. میدانی این کارت را دوست داریم پسر! حتی اگر در جوابت بگوییم نه نه نه نه و انگشت تکان دهیم، تقلیدمان میکنی با ان انگشت سه سانتی ات، تا تخفیف ده...
31 تير 1391

ماما

حیات من... نمیدانم چه بگویم...چگونه وصف کنم... ماما صدایم کردی...بعد از کلی انتظار! بعد از اولین عیدانه ات دیگر نگفتی ام...هدا خطابم میکردی... و دیشب... گفتی ماما بخدای افرینشت قسم....حس کردم مالک دنیایم...دلم خالی شد...مو بر تنم راست شد... میدانی چه حسی داشتم؟ حس شیرین اولین عاشقانه ی من و پدرت...که خطابم کرد: خانومم ! ماما صدایم کن...هرچقدر میخواهی...جز جان چیزی نخواهی شنید... مبین...پسر خودم...مهربان دلبندم چقدر خوب که مادر شدم... مادرم کردی.. ماما صدایم میکنی.. نعمت بر من تمام شد. دیگر چه میخواهم جز ارامش و سلامتی؟ خدایم شکر... تو میگویی ماما و من مسئول تر در برابرت. باز هم بگو ماما... باز ...
24 تير 1391

امتحان...

دیشب امتحان داشتم امتحان مادری... خدایم خوب امتحان میکنی...سخت...شکر که مراقبش تو هستی...خودت! نمیدانم نمره ام چند شد... موضوعش جگرگوشه که باشد...همین که پاس کنی کافی است... دو روز است اسهال داری...و دیشب 5بار بالا اوردی... هر بار من جگرم اتش گرفت...میدانستم چه حالی داری... شکمت خالی بود و عق میزدی...یاد ایام بارداری افتادم! نتیجه اش....سه پتو..دو  ملافه...دوش اجباری من...تعویض لباسهایمان هربار...گریه های تو...اب بیده گفتنت که از سر سردرگمی ات بود...بیداری پدر...پوشک خیست...و... بالاخره خوابیدی... ساعت 6 و نیم روی پای پدر...روی شکمت... خداکند زود خوب شوی... خدایم...نمره ام هرچه شد...دیگر از این امتحانهای سخت نگ...
23 تير 1391