شانزده !
سلام برسرباز سفیدپوش دلیلِِ تب ٣٩ درجه ی نیمه شب و شیاف گذاشتن.... دلیل ٤٨ ساعت اسهال و دم کرده ی نعنا و اسپند و نبات(تجربیات خانوم پیری توی پارک)... دلیل ... هرچه بود گذشت... پسرم اکنون شانزده دندانه شد....مبارکش باشد.. تا اینها کامل بالا بیایند....این قصه سر دراز دارد! شکر برای بالندگی ات که همه جای شگفتی دارد...وبسی شکر. دیگر خبری از لثه های صورتی نیست...همه را دندان پر کرده...مگر ان انتها.. باشد تا افتادن دندانهای شیری ...ان شاالله...درست مثل امروز دایی کوچکت...من چقدر شش هفت سالگی را عاشقم! زنده باشی مرد کوچک و صبور.
دَدٍه...داخ!
یا عالِم... کتاب علوم کوچک ما؛ دوستت داریم عاشقانه ... راستی...مامان فدات بشه جونِ دلم از هشت ماهگی خوب معنی داغ و گرم رو می فهمیدی پسر...نشان به ان نشان که هیچ وقت به سیب زمینی و پوره و سوپی که مقابلت میگذاشتم دست نزدی تا من بگویم دیگه داغ نیست بخور عزیزم...خاله سمیه هم شاهده! بخار هم برایت معنای داغ رو میداد و میگفتی دااااا ....و آتش که منبع داغی هست برات و به محض دیدنش هوف هوف میکنی... این روزها در کنار داغ که تو داخ ادا میکنی و گاهی همان دااا ،مفهوم سرد رو خوب درک کردی... هر بار دوش عافیت میگیری من حوله پیچت مبکنم و پشت هم میگویم سرده سرده....و تو یاد گرفتی...همزمان با من میگویی دَدٍه دَدٍ...
بجا...
شب...بعد از هیاهوی روزمان... خانه ی عشق ارام و خاموش... تو مشغول شیر خوردنی..بابایی پیشنهاد دیدن فیلمی دونفره را میدهد... خوابت گرفته و مبارزه میکنی و شیره جان میخوری... فیلم شروع میشود...از بابا میپرسم...اسمش چیه؟؟ تو ؛ پسرکوچولو بجای بابا بلند میگی : مُمی ...( مبین) و دل ما را آب خودت میکنی... عاشقیم تو راکه اینقدر بجا جواب میدهی! ماشاالله شکرالله.... ...
نویسنده :
مامان هدي
16:58
سایه ی مهر...
جز خدا کیست که در سایه مهرش باشیم رحمت اوست که پیوسته پناه من و تو ست . . . یاد عرفه ی سال 89 افتادم... 3 روز مهمان بیمارستان اهواز بودم...بالای تخت نوشته شده بود...ویار بارداری... پرستارها میخندیدند...تابحال چنین موردی ندیده بودند! سه روز فقط سرُم...تا کنترل شود حال بدم.... مثلا کنترل شد!!! درست روز عرفه ...اولین سونوی سلامت جنین...مژده پسر بودن... اشکهایم وقت سونو...و هدیه ی دکتر برای آرامشم....عکس سفید و سیاه تو! تا آمدنت ان عکس شده بود امیدِ وقت ناتوانی و لحظه های سخت. پسر ؛ تو همان باران رحمتی که بیابان دلم انتظارش را میکشید... عرفه ی روزگارمان را پر از برکت وجود پاکت کردی... و این جز نگ...
خوشبختی یعنی همین!
شام اماده است.... پدر و پسر مشغول بازی توی اتاق ابی هستند... صدای قهقهه های پسرم خانه را پر کرده.... خطاب به همسرم ؛ بلند میگویم...عزیزم شام اماده است ، میخوری؟ صدای هفده ماهه ی کوچکم می اید.... نَــــــــــــــه! و صدای خنده ی پدر... من هم میخندم....خوشبختی یعنی همین! ...
تعریفِ تو...
دیشب تِل سرم افتاده بود روی زمین... برداشتی و دادی دستم...گذاشتم روی موهام...و تو گفتی بـــــَـــــــــــــه! نانی ...(نازی) بــــــــَــــه به تو زیبای روزگارم... من فدای تو... نمیدونی چه لذتی داشت...تعریف تو! ...




