مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

یادش بخیر

پسر اسمونی من امروز یه کاری کردی که یهو منو یاد دوران شیرین کودکی انداختی.. دستای ناز و کوچولوتو تند و پشت هم به پاهای نازت زدی و یکی یکی به سینه ات و این تکرار شد...البته نامرتب و بدون هماهنگی...اما؛ میدونی یعنی چی؟؟ بچه که بودم نمیدونم اولین بار کی بهم نشون داد ولی یادمه بابام همیشه اینکار رو حرفه ای انجام میداد برام...صدای حرکت قطار...و من همیشه در تلاش برای تند بودن و پشت هم بودن برخورد دست هام برای تولید صدا... وای که وقتی دیدم اینکار رو داری با لبخند برام انجام میدی چه حسی داشتم... با خودم گفتم حتما اتفاقی بوده اما تا الان چندبار تکرار کردی و خوشحال شدی از ذوقه من ممنون کوچولوی من....ممنون که تونستم باهات کودکی کنم...ممنو...
2 آذر 1390

ا +د ...اهن

فدای تو که تا قوطی شونو میارم میدونی وقتشه قطره چکونو میبینی صورت ماهت بهم میریزه و اخم میکنی هنوز نخورده حالت بهم میخوره از دیدنش...دهنتو محکم میکنی فدای تو مگه میدونی چیه...یعنی یادت میمونه...یعنی تو حافظه ات ثبت شده؟؟! وای امشب نزدیک بود درسته قورتت بدم عاشقتم....عاشق دقتت...عاشق حس چشایی ات...عاشق حافظه ات...عاشقه ... همه چیز ت ... عاشق تو !!! نفسمی بخدا خدایا در پناه خودت...نگهدارش باش ...
1 آذر 1390

6ماهگیت مبارک گل بهارم

عزیز دلم پسرنازم... نهایت عشقی برام...همه چیزم در لبخند تو خلاصه شده... نیم سالگیت مبارک   نشستنت مبارک عزیز دلم ناراحتی از درد واکسن...درد و بلات به جونم مادر دیشب تبت بالا بود ...خیلی....شب پر استرسی بود... امروز بهتر بودی شکر خدا پاهای  سفید و نازت یه کوچولو ورم کرده و قرمز شده... شیطون شدی حسابی هزار سال عمر با عزت و سلامتی داشته باشی عزیزدلم ...
21 آبان 1390

ارامم...اهوازم!!!

اهوازیم همه چیز عالیه ... حسه خوبی دارم چقدر این شهر رو دوست دارم.. .٧ماه مهمان نوازی کرد ... چقدر شیرینه لذت رسیدن به ارزو.... خدایا ممنون پارسال برام ارزوی دور بود و امسال ...خانواده 3 نفری ما، مقصد پروازمون اهواز بود... شهرتو !!! و تو چه خونگرم پذیرای خانواده ام شدی... ممنون پسر مهربونم این خونه ی بزرگ... حیاط با صفاش...عطر konar .....شب کارون ...یاد باتو یکی بودن بخیررررررررررر... هم نفسم! دلبری میکنی با شیرین کاریهات...و من گهگاهی به لحظه برگشت فکر میکنم ...تنهایی ... کاش ...........! سفر خوبیه... غذای روحه برام ...واکسن 6ماهگیت  رو امروز زدیم...با مامانی رفتیم...لحظه ای ...
20 آبان 1390

5ماه و19 روز

ددا دیددا گگه دگگگا دددا دیدددا دددادددیدددا....امممم اماااااا دیددا..اونگوووو ددد دددا دیدددا ددا زددده امممم اماا هممممم هادادا هدددددده دددا دنههههه هه نه دددددا....... دقیقا همینا رو میگی وای که اینا رو از اون حنجره خوشگل تو با صدای نازت شنیدن چه کیفی داره فدای تو الان کنارمی دیگه دو طرف از لثه هات سفید شده کی میخاد این دندون کوچولو بیرون بیاد خدا میدونه کتاب تقویت هوش رو عالی کار میکنی... باهوش من ...خیلی خوب توجه میکنی ماشاالله یک دو سه میشینی ....بعد سقوط مهربونم به همه لبخند میزنی قربون خوش خنده بودنت اجتماعی هستی و فقط به بعضیا غریبی میکنی.. همونی هستی که من و ...
10 آبان 1390

زن...مادر...عشق

همیشه وقتی زنی رو میدیم که کودکی در اغوش داره برام  سوال بود که چقدر فرزندشو دوست داره؟؟ بارها این سوال رو از کسایی که برام امکان داشت پرسیده بودم و حتی از مادرم ....و جواب همه یکی بود خیلی!!! اخه برام قابل هضم نبود این خیلی یعنی چقدر ....و این عشق ایا تو وجود همه مادرها یکسانه؟ ؟ به مادرهایی برمیخوردم که کوچولوشو نقصی داشت یا بنظر زیبا نبود ....ولی باز هم همون محبت و همون عشق و همون خیلی.... ولی زمانیکه برای بار اول باردار شدم و وقتی امیررضا هنوز نیومده پرکشید و رفت ....و وقتی حرفهای بعضیها رو شنیدم....تازه فهمیدم مادر بودن یعنی چی....هروقت کسی چیزی میگفت شاید ناخواسته، دلم میگرفت قلبم میشکست ...برای...
7 آبان 1390