مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

برگشتیم...

سفراین بارمان هم عالی بود و عالی تر از همیشه... پر بود از لحظه های بیاد ماندنی....وتکرار نشدنی پر بود از دعاهای ناب برای اینده ... پسر جنوبی من تقدیر را میبینی؟! ما کجا و جنوب همیشه خونگرم کجا... تو... هدیه ی ان دیاری... و چه زیبا تقدیری دیگر ...این بار برای....؛ اب و هوای زادگاهت چه خوب به تو میسازد... شیرینیت دوچندان....نه صدچندان شده و کارهای جدیدت که همه حکایت از مرد شدنت را دارد کوچکم. وباز هم برگشتیم ... برگشتیم تا انتظار دوباره معنا پیدا کند ...و دلتنگی رنگ بگیرد گرچه دلم از همان لحظه که هواپیما اوج گرفت تنگ شد... تنگ مهربانی های مهربانانم....تنگ با هم بودنمان....تنگ شریک بودن در لذت از تو ب...
4 بهمن 1390

تو را دارم....

پر از توام ! به تهیدستی ام نگاه نکن... مگو هیچ ندارم ببین...بشنو صدای قلبم رو شنیدی....با هر تپش تو را میخواند نفسهایم بوی تو را میدهد دستهایم تن لطیف تو را میخواهد نگاهم جز زیبایی در تو نمیبیند ببین دلبندم من تو را دارم ....   نفسمی بخدا   چهاردست وپارفتنت... یا علی مدد ژست ناز تو......من فدای این فیگورت....عشقممممممی جان دل مادرییییییییی فداتتتتتتتتتت بشم با جون و دل   خدایا امیدمی کاش لبخند مهمان همیشگی لبهای فرشته های پاک زندگی باشه خدایا رانیا دلتنگ باباییشه خدایا صدای قلب فرشته کوچولوت رو بشنو دعاهای مادر...
28 دی 1390

جِشن مرواردیها

مروارید کوچولوی مامان مرواریدهات مبارک جشن تو.....مبارکت باشد   حرکت جدید تو.....موش میشی....وقتی ذوق میکنی....و لوس میکنی خودتو.....فدات شیطون مامان....فدات میخواستم مرواردیدهات تو عکسای جشنت پیدا باشه که بود.....کیف میکنم میبینم..... وهدیه هات.... ایشالا همه دندونات رو راحت و با ارامش دربیاری.....منتظرشونم شاد و سالم باشی....جگرگوشه ام دوستت دارم خدایا شکر... ...
28 دی 1390

مبارکت باشد...مبارکم باشد

و تو باز هم بزرگتر شدی پسرم فدای قد و هیکلت بشم مادر چهار دست و پا رفتنت مبارک عاشقتم....عاشق اون وقتی که نشسته بودی و ارده کردی حرکت کنی؛ دستهای بهشتیت رو روی زمین گذاشتی...دیگه ارنج  هاتو خم نکردی... زانوهاتو روی زمین حرکت دادی و شروع کردی به حرکت...صدای قلبم  رو میشنیدم... دیگه شکمت رو روی زمین نذاشتی...پسر قوی من سجده کردم همون لحظه... ماشاالله به تواناییت به بالندگیت... ناز دلکم؛ هربار که حرکتت رو تکرار میکنی و مصرانه خودت رو به هدفت میرسونی....باز هم هیجانی توصیف نشدنی سراغم میاد و من باز هم شکر میکنم افریدگارت رو... برای من شگفت اورییییی تا همیشه....تازه ای ...نو.... نمیدونی چقدر دوستت دارم....
25 دی 1390

جشن کوچک...

برات یه کیک کوچولو گرفتم عشقم عزیز دلم...8ماهگیت مبارک شاد باشی شیرینم مرد کوچکم.....فدات و کیک برای تو...شیطنت های شیرنت برای من و شمع خوردن تو.... مبینم شیرینممممم عاشقتم عزیزکم...کیک کوچیک برات گرفتم چون میخواستیم بریم مسافرت و وقتی برای خوردنش نبود به خدا میسپارمت تا همیشه خدایا نگهدارش باش     ممنون از همه دوستای گلم...ببخشید عکسها با تاخیر بود   مسافرتم... دوستتون دارم...   ...
22 دی 1390

مبین نان داد...

امروز...روز هشت ماهگی تو...خوشمزه ترین نان سنگک دنیا رو خوردم از دستای سفید و کوچکت، داشتیم با هم سوپ میخوردیم....یه تکه بزرگ نون برداشتی طبق معمول؛ یه گاز کوچولو گرفتی میخواستم یه قاشق سوپ بهت بدم....ولی تو به من نون دادی , دستت رو دراز کردی و نون رو بردی طرف دهانم...ومن باز شگفت زده ی تو ... ممنون پسرم؛ مبینم خوشمزه بود...یه مزه متفاوت...طعم دستای تو...طعم مهربانی بازم به ارزوم رسیدم... عاشق دستای سفید و کوچولوتممم.... بهشتیه من مبین نان داد...لحظه ای شیرین.   عطر نان...عطر دستهای تو...عطر بهشت...   شکر پروردگارا...شکر ...
20 دی 1390

هشت ماه...هشت بهشت

پسرکوچولوی من هشت ماه گذشت...هرماه بهشتی بود برام دلبندم, مبینم باتو در زمان گم میشمممم...برام مهم نیست...مهم بودن با توست هشت ماه عاشقی...هشت ماه صدای نفس هات...هشت ماه بوی تنت اخ که چقدر خوبه تو رو دارم زندگیمون رنگ و بوی تو رو داره... خونمون قشنگ ترین خونه ی دنیا شده اخه تو هستی...هر جای خونه ردی از تو هست... فدای خودت و وسایلت... دیگه مرد شدی...یک مرد کوچک راستی عاشق تک تک اجزای چهره اتم..فتبارک الله احسن الخالقین بالندگیت پیاپی دردونه ی بهاری من دوستت دارم تا ابد. خدایم سجده شکرم را پذیرا باش  عکس و کیک جشن ٨ماهگیت برمیگردم     ...
20 دی 1390