مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

یک دو سه چهار...

یک دو سه چهار...پنجمی را بر چشمانم بگذار... میخواهم خاک پایت را سرمه ی چشمانم کنم... میخواهم این ایستادنت مردانه ات را ؛این اعتماد به پاهایت را ؛این نگاه زلال به چشمانم را؛ این دستان باز برای در اغوش گرفتنت را ببلعم! این روزها تو می ایستی ...روی پاهای کوچکت! همان هایی که وقتی تازه از بهشت امده بودی قدرتی نداشت...وقتی ان روزها گریه میکردی یا میخندیدی انها هم تکان میخورد... امروز انها محکم اند....و این جز معجزه نیست..و این مرا به سجده می اندازد... نباید اینها برایم عادت شود....عادت دیدن بالندگی تو...به خودم میگویم...میخواهم یادم باشد اینها همه معجزه است... معجزه ی هر لحظه ی من این روزها تمرین راه رفتن میکنی و من... ...
26 فروردين 1391

یازده....

پارسال همین موقع...شمارش معکوس برای دیدن روی ماهت...اشتیاق برای گذشتن زمان...و زمان چه اهسته میگذشت... و یازده ماهه شدی....امروز...خدای من....آه باز هم تو زمان؟!!....چه با سرعت....نوزاد من میخواهد کودک شود...یعنی در عزض همین یک ماه ,میخواهی کودکی یکساله شوی؟؟ پس یعنی نوزادیت تمام می شود.... میخواهی راه بروی.؟؟پس چهار دست و پایت چه؟؟دلم برایش تنگ میشود؛ میدانم!!! پس این کلمات نامفهومت چه....میخواهی جمله بگویی؟ پس این موهای نرم و لطیف جنینیت چه...بلند میشوند...انقدر که ارایشگاه بروی؟؟ پس دنیایت چه...ان دنیایی که هیچ جز شیر و من نمیخواستی....اما اکنون همه چیز باید تحت سلطه ات باشد پس من چه؟؟ تو برای بزرگ شدن عجله داری مبین....من...
21 فروردين 1391

این روزهای ما...سه

این روزهای بهاری تو....شیرین تر و شیرین تری و من عاشق تو این روزا...موهامونو شونه میکنی...و موهای نداشته ی خودت رو...و چقدر لحظه ای که شونه ی دستت از پشت سرت میافته رو زمین یا پشت لباست رو دوست دارم...زود برمیگردی دنبالش!!! این روزا...هرچی رو با دستای بهشتی ات میخوری...به ماهم میدی...و چقدر اصرارت رو دوست دارم..بعضی وقتا هم اینقدر سفت میگیریش و تعارف میکنی که یعنی نخورید!!! این روزا...حرف میزنی...و من مست صدای تو...زیبای زیبا...بهترین و ارام بخش ترین....لذت بخش...شیرین...اخ که میمیرم برات....حرفای ما رو تکرار میکنی...تاجایی که بتونی ادای کلمه...و اگه نتونی اهنگشو درمیاری...و میگی اب بیده ومن رسما قدمی تا پرواز ندارممممم...شکر ...
29 اسفند 1390

تاتی...تاتی

تاتی...تاتی ...یه پا جلو این یکی...حالا نوبت اون یکی..افرین پسرم خم میشوم دستهای بهشتی ات را میگیرم... پاهایت ...چقدر کوچکند....پاهای کوچکت بین پاهای من...و حرکت میکنیم قدمهایم را با تو تنظیم میکنم...تاتی تاتی...صدای ذوق کردنت می اید...هنوز قدمت کامل نشده قدم بعدی! مقصد؛ اتاق محبوبت...بیشتر خم میشوم تا لبخندت را ببینم...تا در خاطرم ثبتش کنم...برای روز مبادا !!! تاتی تاتی ...برایت شعر میخوانم و تو همراهم میشوی سرت را بالا می اوری...چشمانت چقدر از این زاویه جذاب تر است میخندی برایم و .... و من حسی توصیف نشدنی دارم... تاتی تاتی... دستانت را محکم گرفته ام...از این بالا نگاهم به پاهای کوچکت است...پاهایی که میخواهند قدمه...
23 اسفند 1390

10 ماهگی ات مبارک شکوفه ی بهارم

ده ماهگیت مبارک.... تو شیرین تر از انی که فکرش را میکنی...خیلی شیرین و دلچسب! انقدر که خودمان هم فکرش را نمیکردیم... شدی همه ی همه ی ما ده ماه داری اما گویی ده سال است هم خانه ایم این ماهگرد تحول تو بود... تحولی بس زیبا...ارام...لطیف و نرم؛چون ابریشم خالص! میفهمی و میدانی و میشناسی درست یاد تحول پس از چهل روزگی ات افتادم... چه شیرین بود...یادش بخیر ده ماهه ی نازم؛ مبین نفسم تو برای من بهترین برگ سرنوشتم بودی...بهترین تقدیر... میخواهم ان طور که لایقش هستی باشی...بهترین ! ارزوهایم همه رنگ تو را دارد و بس. حالم...امروزم و فردایم هستی هستم تا هستی پس باش تا همیشه مهربانم چگونه شکرت کنم؟...هر...
21 اسفند 1390

این روزهای ما...دو...

چقدر این روزها نوشتنم می اید... حالم دست خودم نیست! حس خوبیست...شاید هم اندکی غریب... هرروز تکرار من و تویی دوباره...هر روز... و جالب این پرسش دیگران است" تو خونه حوصله ات سر نمیره؟ " کدوم خونه رو میگید؟ خونه ی شما ؟؟ بله بیشتر از ساعاتی حوصله ام سر میرود...اما اگر منظورتان همین خونه ی عشق است,  نه!!! اخر اینجا هر روز کلی اتف اق نو میافتد...اینجا بوی تازگی میدهد...بوی بهشت...آه یادم نبود فقط من این بو را حس میکنم...چون مادرم اینجا کودکی هست در شر ف ده ماهگی ...و من مادرش هستم و همین فرشته ی پاک داستان هر روز ما را میسازد...همین کودک هر روز برنامه ای جدید برای ما دارد... فهمش الحمدلله هر روز بیشتر و بیشتر از رو...
18 اسفند 1390

گاز!

سه تا پایین و چهار تا بالا... حمله... گربه کوچولوی ملوسم... گاز میگیری محکم...اثر اون دندونای سفید و مرواریدیت رو میخوای یادگاری بذاری؟! مامانی رو میبوسیییییییییی و یهو یه گاز خوشگل و کوچولو ولی محکم میگیری؛ داری با بابایی بازی میکنی و یهو دهن کوچیکت رو که دوسانت بیشتر باز نمیشه رو باز میکنی با دقت انگشتشو نشونه میگیری و گاززززز و این لطفت رو از وقتی دندونای بالایی میخواستن تشریف فرما بشن شامل حال ما میکنی.... راستی بعضیا رو هم که ازشون خوشت میاد مستفیض میفرمایی قربون خودت و گازهای کوچولو و محکمت برم قربون درد لثه هات و بیرون اومدن دندونات برم که تا اینا بیرون بیان تو اب میشی... میدونم خیلی درد داری....دیگه دندونی و اسباب...
3 اسفند 1390

7...

٣تا پایین... و... دوتا بالا؟؟...ببخشید مثل اینکه چهارتا بالاست!!! دوتا مرواریدی که خیلی وقته منتظرشون بودم دندونای جلویی از بالا...خوش اومدید صدف دهانت ٧مرواریدی شد و لبخندت زیبا و زیبا و زیباتر از قبل تو بخند... من هم لبحند میزنم و در دلم ارزوهامو مرور میکنم.... مبارکت باشه ماه دلم جانم....مبینم....نفسم باز هم اهواز...  
29 بهمن 1390

نفس...

نفسم میگیرد؛ در هوایی که نفسهای تو نیست... مبین نفسم نه ماه نفست به نفسم بند بود؛ بدنیا امدی حالا نفسم به نفست بند است...تا ابد! ٩ماهه ی کوچکم...مردی شدی و من شاکر ...از بودنت...از نفس کشیدنت...از لبخندت که همه ی دنیای من است! نمیشود...چرا وصف نمیشود احساسم؟! هوای زندگیمان را چه خوب پر از نفسهایت کردی؛ عاشقانه ١٨ماه گذشت... بالندگیت پیاپی جانم... باز هم ارزویی مادرانه ؛ من باشم و تو را مردی نیک ببینم... و هو العلی العظیم...   ٩ماهگیت مبارک نفسم تو برایم مقدسی فرشته ی پاکم   ...
29 بهمن 1390