مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

تحولی نو...

وای که عشق میکنم میخندی وقتی اون لثه های صورتی و نازت رو میدیدم موقع خندیدن ت یا وقتی دستمو با دستای کوچولو ت میگرفتی و میبردی سمت دهنت , منم با نوک انگشتام لثه های پنبه ایت رو لمس میکردم چندوقتی بود سفت شده بودن.... دکتر که میگفت فعلا از دندون خبری نیست مهربونم...شیرینم...عزیزترینم شب عاشورا خیلی بد خوابی کردی خداروشکر مامانی زهرا پیشم بود... نصف شب تب 38 درجه...لخت خوابیدی فقط با پوشک!!! صبح بیدار که شدی و مثل هر روز شیرین ترین لبخند دنیا رو بهم دادی... وییییی که خیلی حس نابی بود باز هم یکی دیگر از اولین های تو ...اولین دندون یه نقطه کوچولو وسط لثه های صورتیت قربون خودت و لث...
19 آذر 1390

مرحله ای دیگر...

دیشب مرحله ای دیگه از مادر بودنم بود...ولی سخت ! سختیش بخاطر دیدن اشکای گوله گوله ی تو بود نفسم؛اشکایی که تا حالا اینجوری خودشونو نشون نداده بودن...دلم کنده شد! دیشب...ساعت ٢:٢٥ دقیقه صدای جیغ بلند تو منو از خواب پروند...جیغهات قطع نمیشد...گریه هم مهمون چشمای نازت شد...خدا این اشکای پسر صبوره منه؟؟! مبین,ماه دلم هرکاری میکردم اروم نمیشدی اصلا چشماتو باز نمیکردی بابایی هم تلاششو برای ارامشت کرد اما... وای چقدر احساس ناتوانی میکردم...هرکاری میکردم اروم نمیشدی و باز هم اشک های تو!!! بعداز نیم ساعت گریه و جیغ؛بالاخره ارومتر شدی اون موقع تازه به چشمام نگاه کردی و من ذوب شدم...مردم... برات دست دسی برگه عدس ...رو خو...
8 آذر 1390

یادش بخیر

پسر اسمونی من امروز یه کاری کردی که یهو منو یاد دوران شیرین کودکی انداختی.. دستای ناز و کوچولوتو تند و پشت هم به پاهای نازت زدی و یکی یکی به سینه ات و این تکرار شد...البته نامرتب و بدون هماهنگی...اما؛ میدونی یعنی چی؟؟ بچه که بودم نمیدونم اولین بار کی بهم نشون داد ولی یادمه بابام همیشه اینکار رو حرفه ای انجام میداد برام...صدای حرکت قطار...و من همیشه در تلاش برای تند بودن و پشت هم بودن برخورد دست هام برای تولید صدا... وای که وقتی دیدم اینکار رو داری با لبخند برام انجام میدی چه حسی داشتم... با خودم گفتم حتما اتفاقی بوده اما تا الان چندبار تکرار کردی و خوشحال شدی از ذوقه من ممنون کوچولوی من....ممنون که تونستم باهات کودکی کنم...ممنو...
2 آذر 1390

ا +د ...اهن

فدای تو که تا قوطی شونو میارم میدونی وقتشه قطره چکونو میبینی صورت ماهت بهم میریزه و اخم میکنی هنوز نخورده حالت بهم میخوره از دیدنش...دهنتو محکم میکنی فدای تو مگه میدونی چیه...یعنی یادت میمونه...یعنی تو حافظه ات ثبت شده؟؟! وای امشب نزدیک بود درسته قورتت بدم عاشقتم....عاشق دقتت...عاشق حس چشایی ات...عاشق حافظه ات...عاشقه ... همه چیز ت ... عاشق تو !!! نفسمی بخدا خدایا در پناه خودت...نگهدارش باش ...
1 آذر 1390

6ماهگیت مبارک گل بهارم

عزیز دلم پسرنازم... نهایت عشقی برام...همه چیزم در لبخند تو خلاصه شده... نیم سالگیت مبارک   نشستنت مبارک عزیز دلم ناراحتی از درد واکسن...درد و بلات به جونم مادر دیشب تبت بالا بود ...خیلی....شب پر استرسی بود... امروز بهتر بودی شکر خدا پاهای  سفید و نازت یه کوچولو ورم کرده و قرمز شده... شیطون شدی حسابی هزار سال عمر با عزت و سلامتی داشته باشی عزیزدلم ...
21 آبان 1390

ارامم...اهوازم!!!

اهوازیم همه چیز عالیه ... حسه خوبی دارم چقدر این شهر رو دوست دارم.. .٧ماه مهمان نوازی کرد ... چقدر شیرینه لذت رسیدن به ارزو.... خدایا ممنون پارسال برام ارزوی دور بود و امسال ...خانواده 3 نفری ما، مقصد پروازمون اهواز بود... شهرتو !!! و تو چه خونگرم پذیرای خانواده ام شدی... ممنون پسر مهربونم این خونه ی بزرگ... حیاط با صفاش...عطر konar .....شب کارون ...یاد باتو یکی بودن بخیررررررررررر... هم نفسم! دلبری میکنی با شیرین کاریهات...و من گهگاهی به لحظه برگشت فکر میکنم ...تنهایی ... کاش ...........! سفر خوبیه... غذای روحه برام ...واکسن 6ماهگیت  رو امروز زدیم...با مامانی رفتیم...لحظه ای ...
20 آبان 1390

5ماه و19 روز

ددا دیددا گگه دگگگا دددا دیدددا دددادددیدددا....امممم اماااااا دیددا..اونگوووو ددد دددا دیدددا ددا زددده امممم اماا هممممم هادادا هدددددده دددا دنههههه هه نه دددددا....... دقیقا همینا رو میگی وای که اینا رو از اون حنجره خوشگل تو با صدای نازت شنیدن چه کیفی داره فدای تو الان کنارمی دیگه دو طرف از لثه هات سفید شده کی میخاد این دندون کوچولو بیرون بیاد خدا میدونه کتاب تقویت هوش رو عالی کار میکنی... باهوش من ...خیلی خوب توجه میکنی ماشاالله یک دو سه میشینی ....بعد سقوط مهربونم به همه لبخند میزنی قربون خوش خنده بودنت اجتماعی هستی و فقط به بعضیا غریبی میکنی.. همونی هستی که من و ...
10 آبان 1390

زن...مادر...عشق

همیشه وقتی زنی رو میدیم که کودکی در اغوش داره برام  سوال بود که چقدر فرزندشو دوست داره؟؟ بارها این سوال رو از کسایی که برام امکان داشت پرسیده بودم و حتی از مادرم ....و جواب همه یکی بود خیلی!!! اخه برام قابل هضم نبود این خیلی یعنی چقدر ....و این عشق ایا تو وجود همه مادرها یکسانه؟ ؟ به مادرهایی برمیخوردم که کوچولوشو نقصی داشت یا بنظر زیبا نبود ....ولی باز هم همون محبت و همون عشق و همون خیلی.... ولی زمانیکه برای بار اول باردار شدم و وقتی امیررضا هنوز نیومده پرکشید و رفت ....و وقتی حرفهای بعضیها رو شنیدم....تازه فهمیدم مادر بودن یعنی چی....هروقت کسی چیزی میگفت شاید ناخواسته، دلم میگرفت قلبم میشکست ...برای...
7 آبان 1390

دوم ابان خاطره انگیز

*دوم ابان1389.....* خدایا شکر...من باردارم...خدایا به تو میسپارمش با تمام ایمانی که بهت دارم.....خدایا من دیگه تحمل امتحان رو ندارم...خدایا توکل میکنم بهت... کوچولوی 8هفته ای من....نمیدونم پسری یا دختر...اصلا برام فرقی نمیکنه...فقط سالم باش!!! ساعت 8:45 دقیقه شب...فرودگاه مهراباد...پرواز خوزستان,اهواز...بدون حسینم...بدون عشقم...من و نفس کوچولو... حال بد من...استرس...دوری...سخته سخت!! امید...امید...توکل؛ هفت ماه و بیست و هشت روز...آه چه روزهای طولانیی......اما با ارزش اهواز...اهواز...اهواز...ممنون از مهمان نوازیت...ممنون از پسر مو طلایی من...السلام علیک یا علی بن مهزیار اهوازی   *دوم ابان 1390* تهران ...کرج پسر5ماه...
2 آبان 1390