مبين مبين ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

پسرم شکوفه بهاری، دخترم شکوفه ی صورتی

جشن

عکس دندونی

مبینم این لبخند برای من زیباترین لبخند دنیاست چون این لبخند یعنی باز هم تکامل... بعنی بالندگی ... برای من یعنی همه چیز؛ منتظر این عکست بودم...عکسی که چهره ی زیبای تو رو قاب گرفته باشم و زیباترین لبخند رو بهم هدیه کرده باشی و دوتا دونه مروارید سفیدت رو ببینم عاشق این عکستم.... عکس دندونیت   با تو همه چیزم تکمیل است ... عاشقانه دوستت دارم پسرم به سفارش خاله کوثر مهربون...ممنون عزیزم خدایا سپاس ...
13 دی 1390

25

تولد امسالم فرق میکرد مادر شده ام همین.. وهمین یعنی همه چیز!!! یعنی حسی قوی...شوری عجیب....برای موجودی از جنس خودت و همین یعنی با تمام وجود بوسه ی قدردانی بر دستان مهربان مادرم ... ممنون برای همه چیز مادر... چرا کلمات گم شدند؟!! چرا فقط احساس حاکم است؟؟!! بیاید میخواهم بگویم میدانم...درک میکنم...میفهممت مادر فدای تو که هنوز هم مادرانه هایت ادامه دارد... پیام امروز صبح ات دیوانه ام کرد...کودکم کرد...تو را خواستم با بی منطقی...با منطق کودکانه...مسافت برایم معنا نداشت پیام مادرم** خیلی دلم میخواست الان پیشم باشی و بغلت کنم؛فدات بشم عزیز دلم ** اما صدای نفسهای...مبینم...پسر دلبندم...دوباره بزرگم کرد ...مادر شدم...
7 دی 1390

مسیح...کریسمس...بابانوئل

شیرینک من همیشه نزدیک کریسمس و تولد حضرت مسیح که میشد انتظار کودکانه ی من اغاز میشد انتظار برای ارزوهای کوچک و بزرگ... انتظار برای جشن تولدم ...که درست چند روز بعد از میلاد مسیح است انتظار برای باریدن برف ...درست مثل کارتون های کودکی انتظار برای هدیه ی بابانوئل ...که هیچ وقت به دستم نرسید وهمیشه سوالی بدون پاسخ داشتم...چرا بابانوئل به ایران نمی اید چرا به بچه های مسلمان هدیه نمیدهدو... اما امروز سوالی ندارم و خاطره ای شیرین از ان روزها برایم باقی مانده و عکسهای تو برایم لذت بخش است...چون بوی کودکی میدهد   سالروز تولد پیامبر عظم الشأن، منادی ارزشهای والای الهی عیسی بن مریم سلام الله علیهما را ...
4 دی 1390

ناز دستانت...

مبین عزیزم امشب باز هم غافلگیرمون کردی...یه غافلگیری شیرین و بیادموندنی هندوانه ی شیرینت را موقع خوردن به بابایی تعارف کردی... خوشمزه ترین هندوانه ی دنیا... ما ریز شده در حرکات تو ؛ و تو کودکانه در تلاشی شیرین برای برداشتن هندوانه ی افتاده بر زمینت! و باز تکرار حرکت مهربانت... دلبندم منتظرم؛ تا با دستهای سفید و کوچیکت خوشمزه ترین طعم دنیا رو بچشم طعم ناب مهربانی...طعم دست تو! خوشحالم از داشتنت...شاکرم هزاران بار جان منی ....فدات شکرگزارم خدای مهربانیها
4 دی 1390

یلدای تو...یلدای من

دونه ی انار من   و پاییز ثانیه ثانیه میگذرد یادت نرود اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز برایت آرزوهای زیبا دارد هزار ب وسه و زمزمه عاشقانه را نثارت میکنم تا شب ایرانی فرارسد هندوانه رویایت شیرین...انار موفقیت هایت پردانه...پسته خاطراتت خندان...قصه زندگیت خوش و عمرت چون اولین شب زمستانی بلند   یلدا مبارک پسر بهاری من  عزیزتر از جانم یلدای 89 چه طولانی...پر از دعا و ارزو...وانتظار..برای من هر روزش  یلداهای تمام نشدنی بود و امسال روزهای با تو بودن چه زود و پرخاطره میگذرد... &nb...
1 دی 1390

نی نی خونه ی ما

پسر بهاری من هستی و با بودنت هرلحظه رو برامون بهترین,ناب ترین...شیرین ترین بیادموندنی ترین لحظه میکنی هفت ماه و ده روزه ی من درست 2روز مونده به 7ماهگیت سینه خیز رفتنت سرعت پیداکرد...لذتی داره دیدنت وقتی نخوای بغل کسی بری و بشناسیش دستایی که به طرفت گرفته شده رو میگیری و لبخند تحویلش میدی...یعنی دوستت دارم ولی الان نمیام بغلت....و عمه چقدر از این حرکت تو و تفسیر من خوشش اومد..بغل کسی هم که خوشت نیاد که.....! واضح به من میگی *ام ما* با مکس,امممم ما...عاشقتمممممممم مامان...جواب من همیشه جونه مامان داری بابا گفتن رو تمرین شدید و سخت میکنی و تمرکزی داری رو گفتنش...هر روز ...افرین به پشتکارت..بابایی هم ذوقی میکنه دیدنی و باهات تکر...
30 آذر 1390

دایی و داداش

شهاب مهربونم و مبین شیرینم با شما بهترین لحظه های عمرم رو تجربه کردم....بهترین!! در کنارتون ارامش رو حس کردم...به معنای واقعی و امروز شاکرم از داشتنتون ...از بودنتون ...از بالیدنتون   شهابم...برادرم روزی که فرشته ی پاکم پرواز کرد... شکستم ؛ اما وجود تو شهاب نازنینم امیدی دوباره بود...حضورت بعد از 5ماه زندگی بخش بود...زندگی رنگ گرفت...رنگ عشق و من خواهرانه ...شاید هم مادرانه عشقم رو نثارت کردم و تو چه زیبا احساسم را پ اسخگو بودی....شدی محور زندگی من...شدی پادشاه ذهنم متشکرم پسر ناز شرقی ... ممنون برادر عزیزتر از جانم...ممنون دایی میوه ی دلم   مبین پسرم ...
28 آذر 1390

مهربونی...

مبین ؛پسر مهربونم بابایی یک هفته مریض بود و یک هفته بخاطر تو... صورت ماهتو نبوسیدت!!! دیشب؛بابایی بهتر شدو مثل هر شب باهات کلی بازیهای پسرونه کرد, صدای خنده هات عطر خونه امون شده بود شیرینکم دلبری کردی از بابا و بابایی بوسه بارونت کرد ....وتو ساکت و اروم بغل بابا بودی و شیرین ترین لبخند رو رو لبای نازت داشتی... حالا نوبت تو بود دهانت رو باز کردی و گوشای بابایی رو گرفتی و لبات رو به صورتش چسبوندی و بوسیدی!! زمان برام متوقف شد...شایدم خودم خواستم...اخه یکی از بیادموندی ترین ها بود؛ بابایی سکوت کرد و تو رو داد بغلم...فدای هردوتون... چشمای بابا دیدنی بود مهربونم میخواستی دل مامانم بدست بیاری؟؟! دل ...
26 آذر 1390

هفت ماهگی ات مبارک نفسم...

هفت اسمان هفت دريا هفت كهكشان هفت دنيا براي تو هفت ماهه ي كوچكم... مبينم هفت ماهگيت مبارك دنیا رامیدهم برای لبخندت ...هراسی نیست لبخند تو دنیای من است بی نظیرترینم....دوستت دارم .... مهربانم شکر؛هزار بار شکر... پسر نازم خوشحالم از اینکه هفت ماه است صدای قلبت...نفس هات...گریه هات...خنده هات مهمان خونه ی کوچک ما شده...وجودت برکت و نعمت است برای ما. بالندگیت پیاپی... ...
21 آذر 1390

بوی محرم...بوی عاشقی

السلام علیک یا اباعبدالله این روزا میتونی مهربونی رو همه جا حس کنی البته باید دل بدی، محبت...عشق...اردات هرکس یه جوری میخواد نشون میده..وهمین زیباست همین که هرکسی میخواد سهمی...هرچندکوچک داشته باشه؛ برای من امسال یه حس دیگه داشته.....غریب تر ...دل سوخته تر ...چون تو در کنارم بودی... چون به مقام مادر بودن رسیدم ... وچقدر خدا ی مهربون رو شکر کردم برای تو...همدل بودم با مادری دلسوخته ... نذرم رو ادا کردم...شکر...عاشق محرمم...دسته چهل اخترون...مشاعل حرم حضرت معصومه...شام غریبان روزعاشورا مبینم..٦ماهه ی من از خدا میخوام همیشه تو راه حق قدم برداری از امام حسین میخوام خود...
19 آذر 1390