طعمِ زندگی...
یا رحیم... روزهای اردی بهشتیمان گذشت... و توئه بالغ! چه عطری داری این روزها... نمیدانی محورِ زندگی مایی...و سعی در شیرین بود و خوب بودن میکنی... نمیدانی لبخندِ زندگی مایی ....و برای خنداندنمان تلاش میکنی... نمیدانی پسر...که جــــان می بخشی... هیجان می دهی...شور و نشاطی...انرژی بخشی... می دوی ..می پری...حرف می زنی...اظهار نظر می کنی...گاه چنان تخیلاتت را وارد میدان می کنی که شک می کنم به جاندار بودنِ چراغِ پارک! و گاه چنان واقعیت نگر می شوی...که حرف زدن از زبانِ مورچه ها مساوی است با مورچه ها که حرف نمیزنن گفتنت! سه ساله ی قشنگم...دنیای منی!!! لاحول و لا قوه الا بالله... آنقدر ساده لحظه را شاد میکنی...کا...







