پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظيم 

 

این روزا همه خاموش شدن...الا چند نفر همراه همیشگی....

خبری در راه است....چشمک



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:29 | شنبه 29 آذر 1393 توسط مامان

یا علیم...

می خواستم آرزو داشته باشی...

چیزی آرزویت باشد و من بتوانم برآورده کنم...منتظر بودم...شنیده بودم بچه های این دوره، آرزو ندارند...بس که همه چیز برایشان محیاست...

قبل تر از عیدِ نوروز بود...خانه ی عمه منیره...دیدیَ ش و آرزویت شد...

مــــــــدام می خواستی...آنقدر که مامانی زهرا برایت از شاه عبدالعظیم مختصرش را خرید...

هرجا می دیدی...دستم را می کشیدی و میبردی و نشانم میدادی...ولی میدانستی هنوز وقتش نیست!

اصرارت کوتاه بود ولی مداومت داشت...

آنقدر که از دایی شهاب هم امانت گرفتی وسایلش را...

می خواستی و این انتظار برای من هدف بود...

تمــــــــــــامِ مدتی که کلاسِ مادر و کودک میرفتیم ، مسیرِ رفت و برگشت می دیدیش...

قانع شده بودی که وقتش که بشود میخریم....

میگفتی مامان من آرزومــــــــــه برام بخری...

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:45 | سه شنبه 25 آذر 1393 توسط مامان

یا حق...

یه روزِ جمعه باشه و من مشغول!

تو و بابایی یه فرصتِ عالی پیدا میکنید برای بیرون رفتن...یک بیرون رفتنِ پدر و پسری...

قبل از رفتن ازم میپرسی که : چیزی نمیخوای برات بخرم مامان؟

موقع کفش پوشیدن میگی: دلم برات تنگ میشه مواظب باش.

از پله ها که داری میری پایین میگی: صب کن کارت دارم یه چیزی بهت نگفتم! میای بالا و تو گوشم مِن و مِن میکنی و بعدش میبوسی و میگی: دوست دارم. و میری!

گردشِ دو نفره تون خیلی طول کشید! زنگ زدم به بابایی که بیاااااید دلم گرفت تنها...

بابایی عکسِ تو رو فرستاد که خــــــــــــواب بودی...

اومدید امـــــــــــــا....



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:59 | شنبه 22 آذر 1393 توسط مامان

سبحان المبین...

_کنارِ دیوار وایسا...صاف...پشتِ پات رو بچسبون به دیوار..آهان همینجوری خوبه...سرت رو صاف بگیر....روبرو رو نگاه کن.

_ قدم چند بود مامان؟

_یه متری شدی!

تو کی اینقدر بزرگ شدی مبین؟ وقتی زمینی شدی پنجاه سانتی بودی...حالا دقیقا دو برابر شدی...

و من بی تابِ این گذرِ بی ملاحظه ی زمان...آخر دلِ مادرانه ام حساب و کتاب ندارد، دلتنگ است و مشتاق!

هر ماه مترِ سبز رنگِ عهد بوقم را در می آوردم و چنان با دقت قدت را متر می کردم که گویی منتظرِ یک عدد شگفت انگیز بودم...شاید هر ماه یک سانت یا حتی نیم سانت اضافه می شد و دل من سانتی مترهاااااا شاد! 

گاه تقلبی لطیف صورت می گرفت و عدد را با خوشحالی به بیشترش رُند می کردم!

مادرم دیگر...دلم به این میلیمتر ها و سانتی متر ها خوش است...

حالا تو یک متری شدی!..پسرک نیم وجبیِ دیروزم؛ امروز یک وجبی شده...الحمدلله.

مبین جانِ جانم...مادر به فدای قد و بالایت...سرت را بالا بگیر...آنقدر بالا که بتوانم چشمهایت را خوب ببینم...این منبعِ انرژیِ الهی را...

که به انتظار نشسته ام با شوقی لاوصف روزی را که من سر بالا بگیرم برای دیدنت.

سجده ی شکرم در برابرِ این بالندگی جز تشکری ساده نیست...خدایا پذیرا باش....شکرالله.

خواستم از خدایمان...میلیمتر، میلیمتر به درک و فهم و وجدان و انسانیتمان اضافه کند...برایِ آنها من متر ندارم...میزان فردایِ روزگار است....

خــــــــــــدایا در پناهت نگهدارش باش.



ادامه مطلب...
موضوع : بالندگی تو....

نوشته شده در تاريخ 2:22 | سه شنبه 18 آذر 1393 توسط مامان

یا عالم...

آنقــــــــدر تئاتر رفتن را دوست داری که اشتیاقت مرا هم به وجد می آورد...

وعده ی *خاله سوسکه* را به تو داده بودم...همان شب که رفتیم شهربازیِ یاس! برگه ی تخفیفش هم دستت بود و مدام می پرسیدی کی میریم؟؟

ماموریت رفتنِ دو روزه ی بابایی دلیلی شد تا بریم تئاتر...به آنجا که رسیدیم متوجه شدیم *خاله سوسکه* دی ماه به روی صحنه می رود و اینطور بود که رفتیم *سفرِ شگفت انگیز*...

یک تئاترِ دو نفره ی مادر و پسری...

هنوز برگه ی تخفیفِ *خاله سوسکه* دستت هست و منتظری...

مبین این تئاتر رفتن...این چشم در چشمِ بازیگر شدن...این فهمِ سکوت...این دقت...این بازتاب...این تکرار...همان چیزهایی ست که می خواستم.....

و این خواستنِ خود جوش....این بار من به تو پیشنهاد ندادم...تو دلت تنگ شد و خواستی...

_مامان نمیریم تئاتر؟ سینما نه تئاتر!

_باشه بیا ببینیم چه نمایشی جدید اومده...(برنامه ی سینما و تئاتر را روی گوشی دارم)

و اینطور شد که ما راهیِ *خرسِ آرکانسا* شدیم و دوستان همراهی مان کردند...

میان آن همه بچه؛ این دقت و اشتیاق تو برایم قابلِ ستایش است...

بالنده تر شو جــــــــــــانِ دلم.

خـــــــــــــــــدایا شکرت...شکرت...شکرت.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 1:56 | دوشنبه 17 آذر 1393 توسط مامان

یا معین...

روشنایِ جانِ مادر...

این روزا که حرفامو با جونِ دلت گوش میدی و با اون چشمایِ فهمیده ت نگاهم میکنی و آخرش یه اوهوم بهم تحویل میدی...حرف زدن باهات یه چیزِ دیگه س!!!

لذت بخشه!

بهت گفتم: عزیز جونم هرکی بهت هر هدیه ای داد حتی اگه دوسش نداشتی باید تشکر کنی و لبخند بزنی...شاید اون هدیه رو از قبل هم داشته باشی ولی بازم باید تشکر کنی و چیزی نگی...چون هدیه همیشه خوبه...اون کسی که بهت هدیه میده یعنی دوستت داره.

گــــــــــــــذشـــــــت.....

تا اینکه؛ مشغول بودم...هم فکرم هم جسمم....صدایِ فلوت زدنت می آمد...یه صدایِ ناموزون! 

آدم وقتی فکرش مشغول باشه، چکه ی آب هم براش می شه صدایِ بلند!

صدایِ فلوت زدنت قطع نمیشد...یهو برگشتم و بهت گفتم: میشه بس کنی! سرم درد گرفت!

و دوباره مشغول شدم...

اومدی کنارم بهم میگی: مامان داشتم برای تو فلوت میزدم.

گفتم: ممنون عزیز دلم...خیلی قشنگ بود ولی دیگه بسه.

دوباره اومدی گفتی: مامان اینو فلوت رو میخوام بهت هدیه بدم...

امــــــان از فکر و ذهنِ مشغول! گفتم: ممنون مامان حالا ببرش تو اتاقت.

گفتی: چرا ببرم توتاقم؟

گفتم: آخه بدردم نمیخوره...مال خودت باشه...

گفتی: مامان! وقتی آدما هدیه میدن به هم باید تشکر کنی و بخندی...خیلی ازت ناراحتم!خیلی!

مبین! بگم چقدر شرمنده شدم خوبه؟؟؟؟ بگم چقدر خجالت کشیدم از چشات خوبه؟؟ ازت معذرت خواهی کردم و تو هم منو بخشیدی بزرگم! فلوت رو بردم تو اتاقم و بالای آینه گذاشتم و تو خندیدی.

خـــــــدایا...اینجوری هستیم دیگه....ما آدمای بی عمل! ما آدمایِ پرحرف...ما آدمایِ عالم! 

خدایا خوشبحالت با این بچه ها....عشق میکنی از این همه صداقت و خوبی و معصومیت....خدایا نگهدارِ این پیامبرانِ کوچک باش.

الحمدلله شکرالله ماشاالله.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 20:48 | يکشنبه 16 آذر 1393 توسط مامان

یا حافظ...

عزیزِ دلِ مادر...

چکاپ سه سالگیت مونده بود...و تاریخش تا آخرِ آبان ماه بود...آخرین روزِ آبان راهی شدیم....آماده ت کرده بودم بهت گفتم: میخوایم بریم آزمایشگاه، تا ببینیم خونِ تو چه رنگیه؟! با یه آمپول بزرگ ازت خون میگیرن ببینیم ....خیلی هیجان زده بودی...کل راه رو هزار بار سوال کردی و من جواب دادم....

رسیدیم و فضایِ شلوغش استرس بهت وارد کرد...بهت گفتم: الان اسمت رو صدا میزنن....میگن کودک مبین!

همین حرف باعث شد تا انتظار برات هیجان انگیز بشه...اسمت رو تو دو مرحله خوندن و تو اینقدر ذوق کردی فدات بشم.

اول آزمایش ادرار رو دادیم که خیلی خندیدیم.....خندونک

موقعِ آزِ خون که شد...متوجه شدم خیلیییی ترسیدی ولی حفظ ظاهر میکنی و بیشتر مشتاقی تا رنگِ خون ِ ت معلوم بشه...

آقایِ محترمِ هیچی ندون از بچه!!!! اومد و با یکم خوش و بش کارش رو شروع کرد....هیچی نگفتی تا اونجا که سوزن تو دستت بود آقایِ محترمِ هیچی ندون از بچه!!! گفت رگش رو پیدا نمیکنم دستش رو تکون دادتعجبندادی! من بغلت کرده بودمسکوت

شروع کردی به گریه...دردت اومد مادر فدات....منم مدام تو گوشت میگفتم: میدونم درد داری...میدونم عزیز دلم 

آقایِ محترمِ هیچی ندون از بچه!!! تو اون موقعیت میگه ساکت اهه چقدر گریه میکنی...پاهاتو تکون نده...رگت رو گم کردم...ساکت الان میگم اون آقا بداخلاقه بیاد برات هاااااااهیپنوتیزم

بگذریم از اینکه چقدر گریه کردی جــــــانم و چقدر این اقا ناتوان بود که یکی دیگه اومد ادامه ی کارش رو انجام داد...

بگذریم که خیلی ناراحت شدم از این بی فکریِ یه آزمایشگاهِ بزرگ و مرکزی!!!

بگذریم که از سی دیی که برای هدیه برات خریده بودم هم گذشتی و پرتش کردی و میگفتی بریم از اینجا مامان!!!!

مامان فدات که کلِ راه رو گریه کردی که دستم درد میکنه....

عزیز دلمی...خیلی اذیت شدم...بیشتر از تو!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد نازکم...

خداجونم این پسر رگِ حیاتِ منِ....به تو میسپارمش.

فالله خیر و هو ارحم الراحمین...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:30 | يکشنبه 16 آذر 1393 توسط مامان

یا لطیف...

بعد از کلاسِ مادر و کودک بنا به عشقی که به خمیر بازی داشتی راهیِ کلاسِ سفال شدیم...

یک جایِ آرام ...که میزبانت لبخندی مهربان بود.

دویست گِرم گِل را مقابلت گذاشت...با تعجب نگاه کردی...

_دستام کثیف میشه آخه!

و دلِ دستهایت را به سرشتِ پاکت دادی و با گِل آشتی کردی...

آن لبخند هم پا به پایِ تو بود....کمکت می کرد...می دانست ...خیلی بیشتر از بعضیها...نه اینکه کلاس و دوره ای رفته باشد...عاشق بود...می گفت من حالم با بچه ها خوب میشه....هروقت حالم خوب نیست باید بیام کنارِ اینا!

سه جلسه ای توی کلاس بودم....صندلیِ نزدیکِ تو! کم کم به خواستِ مینایِ خنده رو تلفنی مصلحتی جواب دادم و گاه دستهایم را می شستم و نمی آمدم...

که بود و نبودِ من فرق داشت...من که بودم تو سکوت میکردی...هرچه میخواستی زیرِ گوشم زمزمه میکردی...من که نبودم صدایت کلاس را برمیداشت...

همه تان همین بودید....برایمان موفقیت آمیز بود این رشدِ پله ایه بدونِ ما....

مینا می گفت : براشون وسیله نیارید همتون...هربار یکی یادش بره..باید یاد بگیرن اجازه گرفتن و قرض کردن رو...باید یاد بگیرن بخشیدن و مهربونی رو...

به گفته ی مربی...جعبه ای درست کردیم و هرچه که خوار می آمد را ریختیم توش....دکمه خلال دندون نخ چوب کبریت سنگ صدف....برای استفاده در کارها...عالی بود!

دونات قالب زدیم و بردیم و با دستهایِ گِلی دورِ هم خوردید....

مهم نبود چه میساختی...مهم تر این بود که چیزهایی یاد گرفتی که کاش هرکلاسی ارزش هایش را بر اساسِ همین چیزهایِ کوچک بنا می کردند.

بعد از هر کلاس راهیِ پارک می شدیم....به همراهِ دوستانت.

کلاس تمام شد...

تو ساختی و رنگ کردی و قرض دادی و قرض گرفتی....دوستانت را خیلی دوست تر داشتی...خیلی.

مبین نفسِ من....

این لحظه هایِ خوبِ با تو بودن برایِ من بزرگترین کلاسِ آدمیت است....

ممنون.

خـــــــــــــــــــــــدایِ بچه ها...مراقبشان باش.الهی آمین.

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 10:51 | پنجشنبه 29 آبان 1393 توسط مامان

یا رحیم...

گاهی تکرار خوب است...حالِ آدم را خوش می کند...مثلِ تکرارِ یک لبخند.

زنگِ درِ خانه را که میزنند...می پرسی: بابائه؟ جواب که بله باشد...تو دیگر نیستی!

کجایی؟؟ همان جایِ همیشگی..همان جایی که همیشه قایم می شوی....یک جایِ ثابت!

زیرِ میز یا زیرِ رومبلی...

بابایی باید همان دیالوگ هایِ همیشه را تکرار کند...

_پسرم؟ مبین کجاست؟ و بگردد...بگردد...یا بنشیند و تو را کاملا اتفاقی ببیند!

و تو همان لبخند های همیشه را تکرار کنی...

شبمان را همین لبخندها کوک می کند..همین تکرارها...

مبین یواش می گویمت...من هر بار! منتظرم تا ببینم تو همین سناریو را تکرار می کنی یا نه! دلهره دارم شبی بزرگ شده باشی و قایم نشوی...

هنوز قایم موشک بازیمان همان سبکِ کبک را دارد...سرت کافیست تویِ برف باشد....چشمانت نبیند..حل است!:))))

کوچولوی مامان و بابا..عشقی عشق.

خدایا...گفتم شنیدی؟ دعاهایم تکرار است؟ دلم به همین تکرار خوش است..به همین خداییت...توکلت علی الله.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 1:04 | دوشنبه 26 آبان 1393 توسط مامان

سبحان المبین...

سه سال و نیمه شدی جانم...

حرفم نمی آید...

این روزها همه ی وجودم چَشم شده....

این روزها خوب است...خوش حالم! از این بلوغ!!! از این رشد..

این سه سال و نیم ما کاشتیم....حالا باید مراقبت باشیم فقط ...تو ریشه دوانده ای...تو رشد کرده ای...سخت می شود خاکت را عوض کرد...حالا باید نظاره گر باشیم...خاک و آب و نور را برایت فراهم کردیم ...حالا نوبت توست....

برو پسر....به سویِ نور و روشنی...

این روزهایِ دوست داشتنی....که می فهمی....درک می کنی..حس می کنی...نه از جنسِ کودکی...که کمی بزرگتر...

این روزها را می بلعم....با جانم...به اندازه ی روزهایِ بی تکرار گذشته، اشتیاقی وصف نشدنی دارم برای روزهایِ آتی...

مبین! تو کی اینقدر بزرگ شدی؟ در نظرِ دیگران همان مبین کوچولوی همیشگی هستی و برایِ ما مبین کوچولویِ بزرگ...

رفتارمان را بزرگ تر کردیم.....

عزیز دل مادر...سه سال و نیمگی ت مبارک...

جشنی پاییزی گرفتیم....هدیه ای شایسته تر از نقشِ دستهایت نیافتم تا تقدیمت کنم...دفترهایت را حسابی زیر و رو کردم....انتخاب کردم...آنها که مثلِ هم نبود..آنها که شخصیت داشتند.....بریدم و چسباندیم با هم..به سلیقه ی تو...داستانی ساختیم برایش...

ذوقت ...خنده ات...نگاهت دیدنی بود...همین را می خواستم..همین لبخند ها را....

با هم خمیر درست کردیم..دونات ساختیم...و کیکی دوناتی با نامِ تو! 

عزیزدلم...بزرگِ کوچکم....قدمهایت را هرچقدر می خواهی بزرگ بردار...خریدارم حتی به قیمتِ این تغییراتِ شیرین...مگر این روزها همان آرزوهایِ دلم نبود؟ مگر منتظر نبودم؟ مگر روزها را نمی شمردم تا تو به اینجا برسی...

خدایا شکرت...

هزاربار شکر که دیدم..بودم...تجربه کردم..این روزها را به من ببخش...که تمـــــــــام دلخوشیِ من این پریزادِ دردانه است...

همین مبینِ مثلِ همه ی بچه ها....

خدایا در پناهت سلامت بدارش...عاقبت بخیری دعایِ من برای اوست...الحمدلله...ماشاالله...شکرالله.

 



ادامه مطلب...
موضوع : بزرگ شدی پسر!, بالندگی تو....

نوشته شده در تاريخ 1:04 | شنبه 24 آبان 1393 توسط مامان

السلام علیک یا رقیه....

اینکه سه ساله داشته باشی، یعنی برای اشکهایِ گاه و بیگاهت دلیل داری...

همینکه توی مجلسِ اباعبدلله نشسته باشی و سه ساله ات روی پاهایت دراز بکشد و خوب گوش کند کافیست تا دلت هزار پاره شود برایِ پاهایِ سه ساله ی حسین (ع)...

خدا نکند سه ساله بابا بخواهد....روضه ی دل شروع می شود...

مبین عزیزِ دلم، روشنم

این محرم، هم تو بزرگ شده بودی و هم من تلاش کردم برای بزرگ شدن!

تو می دیدی....هر آنچه من نمی دیدم....

تو می شنیدی...هر آنچه من نمی شنیدم....

من دنبالِ تو دویدم این محرم...تا خودم را پیدا کنم...

تا کمی بفهمم!

_مامان قصه ی کربلا رو بگو..... گفتم! گوش کردی...فقط گوش کردی....من اشک ریختم!

_مامان بازم قصه ی علی اصغر رو بگو...چرا بهش آب ندادن؟

_مامان رقیه باباشو ندید؟

_مامان بچه ی امام حسین خیلی نازه....

تصویرِ ظهرِ عاشورایِ استاد فرشچیان را عاشق شده بودی...با دقت نگاه می کردی...هرجا که روضه ای برپا بود می گفتی...

_مامان اینجا بویِ حرم میده! 

بوسه هایت مبین! بوسه هایت بر در و دیوارِ محرم، به یقین به آسمان رسید.

خـــــــــــــدایِ کربلا.....مبین م را حسینی کن....مرا فهمِ حسینی عطا کن...زندگی مان را با نورِ حسین روشن کن...الهی آمین.



ادامه مطلب...
موضوع : عارفانه ، عاشقانه

نوشته شده در تاريخ 21:17 | دوشنبه 19 آبان 1393 توسط مامان

هوالمبین...

تیاتر را دوست داری عروسکِ زندگی...

درکت از تئاتر بیشتر از تصورم بود...اشتیاقت...و ترجیح دادنت به سینما!

بهترین هدیه.....بهترین جایزه....بهترین مژده ای که می شود به تو داد اینه که میریم تئاتر!

این بار برنامه را جوری چیدیم که بابایی هم برای اولین بار همراهمان باشد...یک آخرِ هفته ی سه نفره....با دوستِ همراهت رها قرار گذاشتیم برایِ تئاترِ (خانه ی خورشید) و ما زودتر از موعد رسیدیم....

دقیقا 50 دقیقه زودتر...توی سالن انتظار نشستیم....و تو بی قرار و مشتاق و هیجان زده از صدایِ تئاترِ قبلی...پشتِ در ایستاده بودی و اصرار می کردی بریم تو نمایش شروع شده!

هرچه توضیح می دادیم که این نمایش شروع شده و خانه ی خورشید نیست، نمیشه بریم داخل...باید صبر کنیم تا نمایشِ بعد با رها بریم ببینیم..

اما قانع نشدی!

آنقدر که مسئولش را مجاب کردی تا راهمان دهد ...آرام رفتیم و نشستیم...

سبکِ جدیدی از نمایش بود....سایه بازی! داستانِ کهن ایرانی به صورتِ شعر و آهنگین...( طاووس حوض نقاشی) بچه هایِ هم سن تو و کمی بزرگتر خسته شده بودند...ولی تو باز هم از اول تا به آخر نشستی و با دقت دیدی و گوش کردی...

رها آمد و خانه ی خورشید را با هم دیدیم.....کیف کردی...

باز بازی هایمان رنگِ و بویِ این دو داستان را گرفت...

نمایشگاهِ اسباب بازی هم رفتیم...تو با یک چرخِ کوچک قانع شدی و ما کیسه مان را به دور از چشمت پر کردیم برایِ روزهایِ بعدتر...

شامِ سه نفره و ذوقِ پتویِ سبزِ ما شبت را کامل کرد...دوستت دارم عزیزترین.

خدایا شکرت...برای لحظه هایی که هستی...که نگاهت به ماست...

 



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:24 | جمعه 9 آبان 1393 توسط مامان

یا شافی...

الهی هیچ گاه مریض نباشی مادر...که همین گاه ها تنم را می لرزاند...

اصلا بگویمت...دنیا لَنگ می شود وقتی تو بی حالی...

شبی سراسر سرفه و بی خوابی داشتیم...خروسکی و تند! باز وحشتِ آن ده روز خروسکِ پارسال مرا گرفت..صبح ساعت 6 تب کردی و دل برایم نماند...

شال و کلاه کردیم و رفتیم...

چقدر تو خوبی! با تمامِ حالِ نداشته ات...با تمامِ رمقِ گرفته ات....با تمامِ سرفه هایت مهربانی را فراموش نمیکنی...عشقم میدهی...

دکتر تشخیصِ خروسک نداد! همان پارسالی ست که اثراتش ثبت شده...بخور و دارو و سوپ.

آزمایشِ چکاپِ سه سالگی هم نوشت...

رو به بهبودی بعد از ده روز...الحمدلله....

مثلِ همیشه داروهایت را خوب می خوری...و خوب ترش اینکه خودت می خوری...کاملا مستقل فقط  زمانش با من است!

خدای مهربان...شفایِ کامل عطا کن به همه ی فرشته هایِ بیمارت...

مبین م در پناهت..آمین.



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:07 | چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط مامان

یا لطیف...

نبات کوچولو...

یک قرارِ کوچکِ دیگر...با بهاری هایِ سه سال و نیمه...

خانه ی رادوین...پسرکِ اسفندی...شگفت زده شدم وقتی این کوچکِ ناز لهجه ی فارسی حرف زدنش هم انگلیسی بود....از کلماتِ انگلیسی استفاده میکرد و انگلیسی میخواند!

خوشحال شدیم مهربانیِ سامِ ریزه با پول هایِ بازیی که برایتان آورده بود...و شیرین زبانی هایی که برایتان میکرد...

لذت بردیم از خنده هایِ چال دارِ رهام...پسرک خوش قد و بالایِ حساس و مهربان.

آرام شدیم از آرامشِ کیان! این مردِ کوچک و برادرانه هایش با کیاوش...

عشق کردیم از شنیدنِ شعرهایِ دخترکِ خردادیمان دیبا...با آن همه ناز و ادا شعرهایش را به سه زبان خواند

ممنون شدیم از مامانِ سپهری که سه سال و نیمه شده بود و کیک و شمعی برای شما تدارک دیده بود...

کیف کردیم از قصه ی خیالیِ بردیا..همان که تویِ اتاقِ تاریک برایمان گفت...و تو هرشب همان داستانِ پتو را می خواهی

قرارِ خوبی بود...

نشستید روبرویم....و من شدم قصه گو...با کتابهایی که برده بودم....رهام و سام و کیان و بردیا....گوش هایِ خوبی بودند..مثلِ تو!

و شدم خاله مهربونه که قصه میگفت مامانِ مبین بود!

ممنون خدا جان...برای فرشته هایی که چشمهایشان هنوز زلال است...در پناهت نگهدارشان باش.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 8:48 | چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط مامان

یا حبیب...

این آخرِ هفته هایِ سه نفره مان جان میدهد برای خلوت کردن....برایِ بیشتر سه نفره بودن!

پیشنهادِ بیرون رفتن دادیم و تو سریع گفتی: بریم سیرکِ عقاب!

گفته هایِ خیلی قبل ترِ بابایی خوب در ذهن کوچکت نقش بسته بود...پرسیدم: مگه میدونی سیرک کجاس؟

_بله بابا گفته یه جاییه که همه ی حیوونا، واقعی ها...الکی نه! میان نمایش اجرا میکنن...خیلی خوبه.

بابایی آمد و تصمیم بر باغِ وحش شد...

تجربه ی دومت بود و اینبار فهیم تر و مشتاق تر....که این عشقِ به حیوانات از همه جانب به تو رسیده!

تمــــــــامِ قفس ها را با بابایی به دقت نگاه کردی....و تنها جمله ای که مدام می گفتی: وااااای مامان باورم نمیشه!!!

اطرافیان را به خنده وا میداشتی برای این شیرین زبانی...

باران گرفت...هوا تاریک شد...دویدیم زیرِ باران....

_مامان خیلی کیف میده؟

_آره مامان خیلی...

خوش گذشت پسرک...نمیدانم تو هم اندازه ی ما لذت بردی؟ ما همینکه خنده هایِ تو را می دیدیم بسِ مان بود!

شب وقتِ خواب از روزِ خوبت گفتی...از آن همه حیوانی که از نزدیک دیده بودی...

خدای خوبم...این مـــــــــا بودن را از ما نگیر.

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 23:35 | شنبه 3 آبان 1393 توسط مامان

یا ستار...

جشنواره ی بادبادکِ اميد کانون پرورشی فکری کودک و نوجوان فرصت خیلی خوبی بود 

برای من که کتابهای مورد نظرم رو برات بخرم...و برای تو، تا یه تیاتر خیلی شاد و موزیکال رو به اسم *کارت دعوت * تجربه کنی...

بهانه ای بود برایِ تجربه ی نمایشگاهیِ تو...خیلی دوست داشتی...

بادکنک و گریم و کتابها و بروشور هایی که بهت برای تبلیغ میدادن....حسابی سرِ کیف ت آورده بود..فکر میکردی چه استقبالِ شایانی ازت میشه....عزیزدلِ خوبم.

بازیهایی که توی هر غرفه تدارک دیده بودن....

و...

وقتی برگشتیم از بینِ اون کیسه ی پر از کتاب و بروشورت....کتابهایِ استاندارد برات خیلی جالب بود...چند بار برات خوندم...

و اینطوری شده که شما شدی آقایِ استاندارد!!!

رویِ هر وسیله ای رو با دقت نگاه می کنی...و اگه علامتِ استاندارد رو ببینی میگی: مامان بیا معلومه این خیلی خوبه علامت استاندار داره!

خوراکی هایی که استاندارد ندارن رو با اکراه میخوری و شک داری که خوبه یا نه....:)

مدام می پرسی: مامان اگه علامت استاندار نداره پس خوب نیست...خوب نیست یعنی نباید بخورم..پس نگو بخور بخور.

آقا کوچولو...تو خودت علامتِ استاندارد این دنیایی....دنیا وقتی تو رو داره یعنی خیــــــــــــلی خوبه!

خدایا نگهدارش باش..به خودت میسپارمش.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:04 | شنبه 3 آبان 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ