پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظیم"

بهارِ با صفایِ این کلبه ی آبی...تولدت مبارک.

برات دعا میکنم...سالِ دیگه همین موقع...یه نور تویِ وجودت باشه...یه روشنی...یه روشنا....

چیزِ دوری نیست...چیز دیری نیست...با خدایی که ما داریم.

انشاالله...انشاالله.

دوستت داریم بانوی پاییز و عشق ...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:42 | شنبه 1 آذر 1393 توسط مامان

یا لطیف...

بعد از کلاسِ مادر و کودک بنا به عشقی که به خمیر بازی داشتی راهیِ کلاسِ سفال شدیم...

یک جایِ آرام ...که میزبانت لبخندی مهربان بود.

دویست گِرم گِل را مقابلت گذاشت...با تعجب نگاه کردی...

_دستام کثیف میشه آخه!

و دلِ دستهایت را به سرشتِ پاکت دادی و با گِل آشتی کردی...

آن لبخند هم پا به پایِ تو بود....کمکت می کرد...می دانست ...خیلی بیشتر از بعضیها...نه اینکه کلاس و دوره ای رفته باشد...عاشق بود...می گفت من حالم با بچه ها خوب میشه....هروقت حالم خوب نیست باید بیام کنارِ اینا!

سه جلسه ای توی کلاس بودم....صندلیِ نزدیکِ تو! کم کم به خواستِ مینایِ خنده رو تلفنی مصلحتی جواب دادم و گاه دستهایم را می شستم و نمی آمدم...

که بود و نبودِ من فرق داشت...من که بودم تو سکوت میکردی...هرچه میخواستی زیرِ گوشم زمزمه میکردی...من که نبودم صدایت کلاس را برمیداشت...

همه تان همین بودید....برایمان موفقیت آمیز بود این رشدِ پله ایه بدونِ ما....

مینا می گفت : براشون وسیله نیارید همتون...هربار یکی یادش بره..باید یاد بگیرن اجازه گرفتن و قرض کردن رو...باید یاد بگیرن بخشیدن و مهربونی رو...

به گفته ی مربی...جعبه ای درست کردیم و هرچه که خوار می آمد را ریختیم توش....دکمه خلال دندون نخ چوب کبریت سنگ صدف....برای استفاده در کارها...عالی بود!

دونات قالب زدیم و بردیم و با دستهایِ گِلی دورِ هم خوردید....

مهم نبود چه میساختی...مهم تر این بود که چیزهایی یاد گرفتی که کاش هرکلاسی ارزش هایش را بر اساسِ همین چیزهایِ کوچک بنا می کردند.

بعد از هر کلاس راهیِ پارک می شدیم....به همراهِ دوستانت.

کلاس تمام شد...

تو ساختی و رنگ کردی و قرض دادی و قرض گرفتی....دوستانت را خیلی دوست تر داشتی...خیلی.

مبین نفسِ من....

این لحظه هایِ خوبِ با تو بودن برایِ من بزرگترین کلاسِ آدمیت است....

ممنون.

خـــــــــــــــــــــــدایِ بچه ها...مراقبشان باش.الهی آمین.

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 10:51 | پنجشنبه 29 آبان 1393 توسط مامان

یا رحیم...

گاهی تکرار خوب است...حالِ آدم را خوش می کند...مثلِ تکرارِ یک لبخند.

زنگِ درِ خانه را که میزنند...می پرسی: بابائه؟ جواب که بله باشد...تو دیگر نیستی!

کجایی؟؟ همان جایِ همیشگی..همان جایی که همیشه قایم می شوی....یک جایِ ثابت!

زیرِ میز یا زیرِ رومبلی...

بابایی باید همان دیالوگ هایِ همیشه را تکرار کند...

_پسرم؟ مبین کجاست؟ و بگردد...بگردد...یا بنشیند و تو را کاملا اتفاقی ببیند!

و تو همان لبخند های همیشه را تکرار کنی...

شبمان را همین لبخندها کوک می کند..همین تکرارها...

مبین یواش می گویمت...من هر بار! منتظرم تا ببینم تو همین سناریو را تکرار می کنی یا نه! دلهره دارم شبی بزرگ شده باشی و قایم نشوی...

هنوز قایم موشک بازیمان همان سبکِ کبک را دارد...سرت کافیست تویِ برف باشد....چشمانت نبیند..حل است!:))))

کوچولوی مامان و بابا..عشقی عشق.

خدایا...گفتم شنیدی؟ دعاهایم تکرار است؟ دلم به همین تکرار خوش است..به همین خداییت...توکلت علی الله.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 1:04 | دوشنبه 26 آبان 1393 توسط مامان

سبحان المبین...

سه سال و نیمه شدی جانم...

حرفم نمی آید...

این روزها همه ی وجودم چَشم شده....

این روزها خوب است...خوش حالم! از این بلوغ!!! از این رشد..

این سه سال و نیم ما کاشتیم....حالا باید مراقبت باشیم فقط ...تو ریشه دوانده ای...تو رشد کرده ای...سخت می شود خاکت را عوض کرد...حالا باید نظاره گر باشیم...خاک و آب و نور را برایت فراهم کردیم ...حالا نوبت توست....

برو پسر....به سویِ نور و روشنی...

این روزهایِ دوست داشتنی....که می فهمی....درک می کنی..حس می کنی...نه از جنسِ کودکی...که کمی بزرگتر...

این روزها را می بلعم....با جانم...به اندازه ی روزهایِ بی تکرار گذشته، اشتیاقی وصف نشدنی دارم برای روزهایِ آتی...

مبین! تو کی اینقدر بزرگ شدی؟ در نظرِ دیگران همان مبین کوچولوی همیشگی هستی و برایِ ما مبین کوچولویِ بزرگ...

رفتارمان را بزرگ تر کردیم.....

عزیز دل مادر...سه سال و نیمگی ت مبارک...

جشنی پاییزی گرفتیم....هدیه ای شایسته تر از نقشِ دستهایت نیافتم تا تقدیمت کنم...دفترهایت را حسابی زیر و رو کردم....انتخاب کردم...آنها که مثلِ هم نبود..آنها که شخصیت داشتند.....بریدم و چسباندیم با هم..به سلیقه ی تو...داستانی ساختیم برایش...

ذوقت ...خنده ات...نگاهت دیدنی بود...همین را می خواستم..همین لبخند ها را....

با هم خمیر درست کردیم..دونات ساختیم...و کیکی دوناتی با نامِ تو! 

عزیزدلم...بزرگِ کوچکم....قدمهایت را هرچقدر می خواهی بزرگ بردار...خریدارم حتی به قیمتِ این تغییراتِ شیرین...مگر این روزها همان آرزوهایِ دلم نبود؟ مگر منتظر نبودم؟ مگر روزها را نمی شمردم تا تو به اینجا برسی...

خدایا شکرت...

هزاربار شکر که دیدم..بودم...تجربه کردم..این روزها را به من ببخش...که تمـــــــــام دلخوشیِ من این پریزادِ دردانه است...

همین مبینِ مثلِ همه ی بچه ها....

خدایا در پناهت سلامت بدارش...عاقبت بخیری دعایِ من برای اوست...الحمدلله...ماشاالله...شکرالله.

 



ادامه مطلب...
موضوع : بزرگ شدی پسر!, بالندگی تو....

نوشته شده در تاريخ 1:04 | شنبه 24 آبان 1393 توسط مامان

السلام علیک یا رقیه....

اینکه سه ساله داشته باشی، یعنی برای اشکهایِ گاه و بیگاهت دلیل داری...

همینکه توی مجلسِ اباعبدلله نشسته باشی و سه ساله ات روی پاهایت دراز بکشد و خوب گوش کند کافیست تا دلت هزار پاره شود برایِ پاهایِ سه ساله ی حسین (ع)...

خدا نکند سه ساله بابا بخواهد....روضه ی دل شروع می شود...

مبین عزیزِ دلم، روشنم

این محرم، هم تو بزرگ شده بودی و هم من تلاش کردم برای بزرگ شدن!

تو می دیدی....هر آنچه من نمی دیدم....

تو می شنیدی...هر آنچه من نمی شنیدم....

من دنبالِ تو دویدم این محرم...تا خودم را پیدا کنم...

تا کمی بفهمم!

_مامان قصه ی کربلا رو بگو..... گفتم! گوش کردی...فقط گوش کردی....من اشک ریختم!

_مامان بازم قصه ی علی اصغر رو بگو...چرا بهش آب ندادن؟

_مامان رقیه باباشو ندید؟

_مامان بچه ی امام حسین خیلی نازه....

تصویرِ ظهرِ عاشورایِ استاد فرشچیان را عاشق شده بودی...با دقت نگاه می کردی...هرجا که روضه ای برپا بود می گفتی...

_مامان اینجا بویِ حرم میده! 

بوسه هایت مبین! بوسه هایت بر در و دیوارِ محرم، به یقین به آسمان رسید.

خـــــــــــــدایِ کربلا.....مبین م را حسینی کن....مرا فهمِ حسینی عطا کن...زندگی مان را با نورِ حسین روشن کن...الهی آمین.



ادامه مطلب...
موضوع : عارفانه ، عاشقانه

نوشته شده در تاريخ 21:17 | دوشنبه 19 آبان 1393 توسط مامان

هوالمبین...

تیاتر را دوست داری عروسکِ زندگی...

درکت از تئاتر بیشتر از تصورم بود...اشتیاقت...و ترجیح دادنت به سینما!

بهترین هدیه.....بهترین جایزه....بهترین مژده ای که می شود به تو داد اینه که میریم تئاتر!

این بار برنامه را جوری چیدیم که بابایی هم برای اولین بار همراهمان باشد...یک آخرِ هفته ی سه نفره....با دوستِ همراهت رها قرار گذاشتیم برایِ تئاترِ (خانه ی خورشید) و ما زودتر از موعد رسیدیم....

دقیقا 50 دقیقه زودتر...توی سالن انتظار نشستیم....و تو بی قرار و مشتاق و هیجان زده از صدایِ تئاترِ قبلی...پشتِ در ایستاده بودی و اصرار می کردی بریم تو نمایش شروع شده!

هرچه توضیح می دادیم که این نمایش شروع شده و خانه ی خورشید نیست، نمیشه بریم داخل...باید صبر کنیم تا نمایشِ بعد با رها بریم ببینیم..

اما قانع نشدی!

آنقدر که مسئولش را مجاب کردی تا راهمان دهد ...آرام رفتیم و نشستیم...

سبکِ جدیدی از نمایش بود....سایه بازی! داستانِ کهن ایرانی به صورتِ شعر و آهنگین...( طاووس حوض نقاشی) بچه هایِ هم سن تو و کمی بزرگتر خسته شده بودند...ولی تو باز هم از اول تا به آخر نشستی و با دقت دیدی و گوش کردی...

رها آمد و خانه ی خورشید را با هم دیدیم.....کیف کردی...

باز بازی هایمان رنگِ و بویِ این دو داستان را گرفت...

نمایشگاهِ اسباب بازی هم رفتیم...تو با یک چرخِ کوچک قانع شدی و ما کیسه مان را به دور از چشمت پر کردیم برایِ روزهایِ بعدتر...

شامِ سه نفره و ذوقِ پتویِ سبزِ ما شبت را کامل کرد...دوستت دارم عزیزترین.

خدایا شکرت...برای لحظه هایی که هستی...که نگاهت به ماست...

 



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:24 | جمعه 9 آبان 1393 توسط مامان

یا شافی...

الهی هیچ گاه مریض نباشی مادر...که همین گاه ها تنم را می لرزاند...

اصلا بگویمت...دنیا لَنگ می شود وقتی تو بی حالی...

شبی سراسر سرفه و بی خوابی داشتیم...خروسکی و تند! باز وحشتِ آن ده روز خروسکِ پارسال مرا گرفت..صبح ساعت 6 تب کردی و دل برایم نماند...

شال و کلاه کردیم و رفتیم...

چقدر تو خوبی! با تمامِ حالِ نداشته ات...با تمامِ رمقِ گرفته ات....با تمامِ سرفه هایت مهربانی را فراموش نمیکنی...عشقم میدهی...

دکتر تشخیصِ خروسک نداد! همان پارسالی ست که اثراتش ثبت شده...بخور و دارو و سوپ.

آزمایشِ چکاپِ سه سالگی هم نوشت...

رو به بهبودی بعد از ده روز...الحمدلله....

مثلِ همیشه داروهایت را خوب می خوری...و خوب ترش اینکه خودت می خوری...کاملا مستقل فقط  زمانش با من است!

خدای مهربان...شفایِ کامل عطا کن به همه ی فرشته هایِ بیمارت...

مبین م در پناهت..آمین.



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:07 | چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط مامان

یا لطیف...

نبات کوچولو...

یک قرارِ کوچکِ دیگر...با بهاری هایِ سه سال و نیمه...

خانه ی رادوین...پسرکِ اسفندی...شگفت زده شدم وقتی این کوچکِ ناز لهجه ی فارسی حرف زدنش هم انگلیسی بود....از کلماتِ انگلیسی استفاده میکرد و انگلیسی میخواند!

خوشحال شدیم مهربانیِ سامِ ریزه با پول هایِ بازیی که برایتان آورده بود...و شیرین زبانی هایی که برایتان میکرد...

لذت بردیم از خنده هایِ چال دارِ رهام...پسرک خوش قد و بالایِ حساس و مهربان.

آرام شدیم از آرامشِ کیان! این مردِ کوچک و برادرانه هایش با کیاوش...

عشق کردیم از شنیدنِ شعرهایِ دخترکِ خردادیمان دیبا...با آن همه ناز و ادا شعرهایش را به سه زبان خواند

ممنون شدیم از مامانِ سپهری که سه سال و نیمه شده بود و کیک و شمعی برای شما تدارک دیده بود...

کیف کردیم از قصه ی خیالیِ بردیا..همان که تویِ اتاقِ تاریک برایمان گفت...و تو هرشب همان داستانِ پتو را می خواهی

قرارِ خوبی بود...

نشستید روبرویم....و من شدم قصه گو...با کتابهایی که برده بودم....رهام و سام و کیان و بردیا....گوش هایِ خوبی بودند..مثلِ تو!

و شدم خاله مهربونه که قصه میگفت مامانِ مبین بود!

ممنون خدا جان...برای فرشته هایی که چشمهایشان هنوز زلال است...در پناهت نگهدارشان باش.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 8:48 | چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط مامان

یا حبیب...

این آخرِ هفته هایِ سه نفره مان جان میدهد برای خلوت کردن....برایِ بیشتر سه نفره بودن!

پیشنهادِ بیرون رفتن دادیم و تو سریع گفتی: بریم سیرکِ عقاب!

گفته هایِ خیلی قبل ترِ بابایی خوب در ذهن کوچکت نقش بسته بود...پرسیدم: مگه میدونی سیرک کجاس؟

_بله بابا گفته یه جاییه که همه ی حیوونا، واقعی ها...الکی نه! میان نمایش اجرا میکنن...خیلی خوبه.

بابایی آمد و تصمیم بر باغِ وحش شد...

تجربه ی دومت بود و اینبار فهیم تر و مشتاق تر....که این عشقِ به حیوانات از همه جانب به تو رسیده!

تمــــــــامِ قفس ها را با بابایی به دقت نگاه کردی....و تنها جمله ای که مدام می گفتی: وااااای مامان باورم نمیشه!!!

اطرافیان را به خنده وا میداشتی برای این شیرین زبانی...

باران گرفت...هوا تاریک شد...دویدیم زیرِ باران....

_مامان خیلی کیف میده؟

_آره مامان خیلی...

خوش گذشت پسرک...نمیدانم تو هم اندازه ی ما لذت بردی؟ ما همینکه خنده هایِ تو را می دیدیم بسِ مان بود!

شب وقتِ خواب از روزِ خوبت گفتی...از آن همه حیوانی که از نزدیک دیده بودی...

خدای خوبم...این مـــــــــا بودن را از ما نگیر.

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 23:35 | شنبه 3 آبان 1393 توسط مامان

یا ستار...

جشنواره ی بادبادکِ اميد کانون پرورشی فکری کودک و نوجوان فرصت خیلی خوبی بود 

برای من که کتابهای مورد نظرم رو برات بخرم...و برای تو، تا یه تیاتر خیلی شاد و موزیکال رو به اسم *کارت دعوت * تجربه کنی...

بهانه ای بود برایِ تجربه ی نمایشگاهیِ تو...خیلی دوست داشتی...

بادکنک و گریم و کتابها و بروشور هایی که بهت برای تبلیغ میدادن....حسابی سرِ کیف ت آورده بود..فکر میکردی چه استقبالِ شایانی ازت میشه....عزیزدلِ خوبم.

بازیهایی که توی هر غرفه تدارک دیده بودن....

و...

وقتی برگشتیم از بینِ اون کیسه ی پر از کتاب و بروشورت....کتابهایِ استاندارد برات خیلی جالب بود...چند بار برات خوندم...

و اینطوری شده که شما شدی آقایِ استاندارد!!!

رویِ هر وسیله ای رو با دقت نگاه می کنی...و اگه علامتِ استاندارد رو ببینی میگی: مامان بیا معلومه این خیلی خوبه علامت استاندار داره!

خوراکی هایی که استاندارد ندارن رو با اکراه میخوری و شک داری که خوبه یا نه....:)

مدام می پرسی: مامان اگه علامت استاندار نداره پس خوب نیست...خوب نیست یعنی نباید بخورم..پس نگو بخور بخور.

آقا کوچولو...تو خودت علامتِ استاندارد این دنیایی....دنیا وقتی تو رو داره یعنی خیــــــــــــلی خوبه!

خدایا نگهدارش باش..به خودت میسپارمش.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:04 | شنبه 3 آبان 1393 توسط مامان

یا قادر...

مبین دنیات خیلی قشنگه...بخدا راست میگم...کیف میکنم...هی سعی میکنم قدم رو اندازه ی تو تصور کنم..زیرِ 1 متر!

بعد دنیا رو اونجوری ببینم...روزِ کودک بهونه داشتم...برای اینکه باز هم قدِ تو بشم...

از صبح که بیدار شدی، کلی بازیِ نمایشی کردیم با هم...با سناریوهایِ غیرِ تکراری.

کیک پختیم...تو یه شفِ حرفه ای هستی در رده ی هم سن و سالات! کاملا واقفی که پختِ یه کیک چه مراحلی داره و چیا نیاز داره.

کیک رو تزیین کردیم و لباسِ جدیدت رو پوشیدی و شمع روشن کردیم و منتظرِ هدیه ت شدی...یه چتر برای روزای پاییزیت...

بگم چقدر ذوق کردی؟ نه خودت بزرگ شدی فیلمشو ببین.

عصر با هم رفتیم مهدت...تو راه یه سیب زمینی و نوشابه ی مادر و پسری نوش جان کردیم و بعدم دو ساعت بازی تو مهد.

تو راهِ برگشت میگی...مامان خیلی خوبه من کودکم!!!

آره خیلی خوبه عشق کوچولوم...از خیلی خیلی تر!

شب با بابایی کلی بازی کردی و روزت مبارک شد این یه روز برای توئه ولی تو برایِ تمامِ روزایِ مایی.

دوستت داریم کوچولوی خونه ی ما...عزیزِ دلِ ما.

الحمدلله...خدای خوبم از صمیمِ قلب دعا میکنم روشنای خونه یِ همه ی اونهایی که چشم انتظارن...بهاریشون کن.آمین.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 2:32 | جمعه 2 آبان 1393 توسط مامان

یا لطیف...

پاییزِ قشنگ هم آمد ...

با هم روی برگا راه می ریم و نفــــــــس می کشیم این هوایِ تازه رو...

همون روزایِ اول بود که با هم خوندیم...پاییزِ پاییزِ برگِ درخت می ریزه      هوا شده کمی سرد روی زمین پر از برگ

_مامان شعرت اشتباهه....میخوای من درستش رو بخونم؟

_بخون جونم.

_ پاییزِ پاییزِ اشکِ درخت می ریزه    هوا  شده کمی سرد روی زمین پر از اشک

مامان اینا اشکایِ درختاس..ناراحت می شن لباسشون رو باید در بیارن...

_الهی مامان فدات بشه...خیلی قشنگ گفتی...ولی من فکر کنم بعدش که ببینن چقدر آدما از دیدنِ این برگا و صداشون کیف میکنن خوشحال میشن....بعدم می خوابن تو زمستون و بهار میاد و لباسِ قشنگ میپوشن دوباره.

_اوهوم...پس اشکشون مهربونه...

با هم مسابقه میذاریم...هرکی صدایِ خش خشِ بیشتری در آورد..میپریم رو برگایِ خشک و میخندیم.

مبین خیلی لطیفی...خیلی خوبی...خیلی عشقی.

دوستت دارم. 

پاییزت هزار رنگ پسرم.

ده ساله شد این زندگی کنارِ تو، الحمدلله.

خـــــــــــدایا از اینکه هوامونو داری ممنون. خیلی بهت بدهکارم.



موضوع : عارفانه ، عاشقانه

نوشته شده در تاريخ 20:15 | چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط مامان

یا علیم...

اینقدر مزه میده مامان یه فسقلِ سه سال و چهارماه و خورده ای باشی...هر بار بخوای بری بیرون هی ازت بپرسه با آرجانس (آژانس) می ریم؟

بعد بشینی تو ماشین و آقا کوچولوت گیر بده که چرا سبز و زرد نیست..این آرجانس نیست این تاکسیه! 

حالا فرقشون تو چیه نمیدونم....

بعد تازه آدرس هم بده....دقیق و با اعتماد به نفس....

اینقدر مزه داره از همون اول فسقلت هی بلند بگه....به آقای راننده بگو بندازه از کردستان!خندونک

یا زود بگه بیستم رو رد نکنه مامان حواسش باشه...چشمک

بعد تو هی تو دلت قند آب کنی و کمپوت فروشی راه بندازی و اینا و یهو فسقلت بگه دستِ چپ لطفا ...و آدرسِ درست بده به راننده.عینک

این وسط خدا نکنه بلوک رو اشتباه بگی و جلوی 3 وایسی بجایِ 4 ! و با اعتماد به نفس، ماشینِ مهمونِ مامانت رو هم راهنمایی کنی تو پارکینگ و اون فسقلت با اون صدای نازش هی بلند بگه مامان اشتباه اومدیم...مامان اینجا خونه ی مامانی زهرا نیست....اشتباهه...

بعد ببینی...فسقلت راست میگفته و خجالت زده بشی جلو مهموناخندونکخطا

ولی ته دلت کمپوتا رو دسته دسته بذاری کنار برای صادرات....یه چشم ابرو هم بیای برای اون فسقل که آقا کوچولو میرم خونه میچلونمت بس که خوشمزه ایمحبتخوشمزه

آقا فسقل....خیلی دوستت دارم...

عاشق اون کله ی پُر فکر و تازه تم...

خدایا مراقبش باش...آدرس ِ زندگیش رو اشتباه نره...خیلی عزیزه....تو عزیزترش کن....توکلت علی الله.

 



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 1:43 | دوشنبه 28 مهر 1393 توسط مامان

سبحان المبین

تابستان را تمام کردیم جانکم...با هم و پا به پای هم....نمی دانم من کودکی هایم را میانِ خنده هایت طلب می کنم یا تو دنیا را وادار به تماشایِ خود!

هرچه هست پاکیِ حضورت کِرشمه ی زمان است و بس.

تابستان را خجل کردی بس که دویدی و موهایت، باد را به بازی گرفت...

پایمان را فارغ از هر کفش و جورابی روی سبزه ها گذاشتیم...دویدیم و قِل خوردیم.

راه را کوتاه کردیم با رویاهایمان...گاه مسیر را اتوبان میپنداشتیم و با سرعت به دنبالِ راننده ی خاطی و گاه همان مسیر برایمان خیابان و چهارراه و پلیس راهنمایی رانندگی! از تاریکیِ غروب استفاده می کردیم و تونلِ وحشت برای خودمان درست می کردیم...و با چراغی به دنبالِ مارمولکِ سبالین! برگهای روی زمین بمب بودند و گربه ها جاسوس های دو جانبه! کلاغ ها را می ترساندیم و جویِ آب را به دنبالِ موش های بزرگ می گشتیم! گُلِ پَری می چیدیم و چوب جادو پیدا می کردیم...

می دویدم دست در دست هم و خیال می کردیم پرواز می کنیم حتما! زمین را دسته بندی می کردیم و سنگ فرش ها را قانونمند! مراقبِ پایمان بودیم قانون شکنی نکند مبادا صدایِ آژیر خطر بلند شود...

پله ها راه نجات بود از سیلابِ خیالمان....و سیب هایِ گلابمان را جوری گاز می زدیم تا همه هوس کنند...

گاه آرامش می خواستیم...تمام مسیر را من قصه می گفتم و تو می شنیدی....

اتوبوس هایمان را انتخاب می کردیم و انقدر منتظر می ماندیم تا همان رنگِ توافقیمان برسد! دربند و تجریش و امام زاده صالح عزیز کمکمان کرد تا تابستان را هل دهیم!

فلوراید تراپی برای بارِ سوم انجام شد و شهرِ موشها را با اشتیاق دیدیم....شهرِ کتابمان همچنان محبوب است و کتابخانه مان محبوب تر! پیک نیک های سه نفره و خانوادگیِ تابستانه کوکمان می کردند ...

برجِ میلاد و تو و علاقه ات برایمان شیرین است...و همین انگیزه یست برای رفتن به هر بهانه!

نقاشی هایت استادانه شده اند....و شگفت زده ام می کنی وقتی آقایِ هشت پا می کشی!

آب و آب بازی را دوست داشتیم...مراقب بودیم تمام نشود این مایه ی حیات....بادکنکِ پُر آب و وانِ آبی رنگ و نی و سبد و حیوانات پلاستیکی بس بود برای گذراندنِ یک ظهرِ خنک!

بعد از ظهر های کـــــــــــــشدار را نقش بازی کردیم...مثلا مثلا بازیگر شدیم...سناریو را آزادانه انتخاب می کردیم...گاه شهرموشها و گاه کلوچه دارچینی...گاه چارلی و لولا و گاه فی لبداهه! خانه مان دریا شد....خیابان شد..مغازه شد...کوه شد...صحنه ی تئاتر شد....و..خوشبحال خانه مان!

دستهایمان را با فکر مان هماهنگ کردیم...گاه چیزی درست می کردیم که نتیجه ی سرچ در دنیایِ مجازی بود...و گاه می ساختیم و به چیزی می رسیدیم...و می شد وقتهایی هدف چیزی باشد و اخرِ کار چیزِ دیگر از آب در اید...

باغِ کوچکی، گوشه ی خانه مان برپا کردیم...رنگِ گلدانها را عوض کردیم و قلمه زدیم...جوانه ها را بوسیدیم و کاشتیم و برداشتیم...

درکت از انتظار و نوبت و صف بالاتر رفت...وقتی عصرهایمان را با بویِ خوشِ نانِ سنگکِ کنجدی پُر کردیم...

میزبان بودیم و مهمان شدیم...و این صله ی رحم ها چقدر لازم است ...این جهش هایِ کوچکِ تربیتی وقتِ حضور آنها که دوستت دارند ولی فقط دوستت دارند! و این سکوت هایی که نمی دانی درست است یا نه....هرچه باشد برای تو خوبش بیشتر است...کامل ترت می کند.

تولد عمه بشرا را جشن گرفتیم و با تفنگ و شمشیرِ سوغاتِ مامانی زهرا پسرانه بازی کردی...

آشپزی کردیم، مثل همیشه هایمان و این بار تو هم با قابلمه های زرد و نارنجیِ نیم وجبی ت برایم غذا می پختی!

شهاب را چند روزی میزبان بودیم و تو چقدر لذت بردی...صبح تا شب فقط بازی! فقط بازی!

اسکیت را تجربه کردی ولی فقط برای تجربه و گذاشتیم تا پاهایت استوار تر شود...شبهایِ کوتاهش را قدم زدیم سربالایی دوچرخه را هل دادیم و سر پایینی ولش کردیم....سربالایی را آرام رفتیم و سرپایینی را دویدیم! 

مردانه استخر رفتید چهارتایی و من شدم شنونده! و گاه اصرار برای اینکه مامان بیا بریم استخر یواشکی!

میوه هایِ تابستانی را لواشک کردیم و به انتظارِ خشک شدنش دلت آب شد!

الهه ی عشق مادر...تابستان را برایم خوش گذراندی...گرچه دلم بی تابِ پاییز شده بود...

امـــــــــــــــا نفس کشیدمت دم به دم...تابستانی و گرم...

تو خوبی....خوب و بی نقص...بکر و تازه...کاش تو بودم! مثلِ تو ...همینقدر مهربان و خالص!

خدا...ممنون عزیزم...کاش می توانستم به حق شکرانه ی این روزها را ادا کنم....در پناهت، آمین.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:17 | يکشنبه 27 مهر 1393 توسط مامان

آبی ترین مهد را انتخاب کردیم...برای  کلاس هایمان...برای مادرانه هایم و کودکی هایت...

هنوز خیالِ مهد ندارم عزیزک....و ایمان دارم به تصمیمَ م!

کلاس ها را شروع کردیم تا محک بزنیم خودمان را...

راهی شدیم...راهی پیاده و فرصتی بکر برایِ قدم زدن....برای دیدنِ دنیا بدونِ ماشین!

این سی دقیقه های رفت و برگشت برایمان لذت بخش بود...

شهریور را اینطور آغاز کردیم....

مهد بوستانِ آبی...کلاس مادر و کودک...3تا4 سال...مفاهیمِ اولیه ی علوم.



ادامه مطلب...
موضوع : بالندگی تو....

نوشته شده در تاريخ 20:40 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان

یاحق...

تو برایِ بودنِ با آقاجون حاضری از پیشنهاداتِ پررنگ و لعاب هم بگذری...

فقط تنها باشید..تو و آقا جون و دایی شهاب....بروید بگردید...بچرخید...حتی راضی هستی بروی و آشغال ها را بگذاری دم در!

چون بهت خوش میگذره....

_آقاجون کُشتی بگیریم؟ 

با داییِ کوچکت چنان می پری روی سر و کولِ آقاجون که انگار مسابقاتِ بین المللی در راه است...جدیه جدی!

می دانی همیشه آقاجون برایت وقت دارد...همیشه زمانی فقط برای بازی با شما...حتی میانِ هیاهویِ بزرگترهایِ جدی! گوشیِ آقاجون را با اجازه برمیداری و با افکت هاش از همه عکس می گیری...فیلم ضبط میکنید....می خندید...

و آن خواب که بعد از یک هفته ندیدنِ آقا جون دیدی..

از خواب پریدی و با گریه گفتی مامان من آقاجونو دوست دارم نمیره...و گریه کردی...

هرچه میکردم آرام نمی شدی...

بعدش هم درباره ش حرفی نزدی...حتی حاضر به صحبتِ تلفنی هم نبودی.

این روزها می خواهی از من که دقیقا! مثلِ آقاجون باهات کُشتی بگیرم......هرچه میکنم....میگویی نه اینجوری نه مثلِ آقاجون باش.

عمرتان با عزت و سلامتی بابای خوبم...آقاجونِ مبین...افتخار میکنم به داشتنتان..به بابایِ من بودنتان...

مبین عزیزم تو بهترین ها را در کنارت داری...عشق کن...بزرگ شو...ببین....

دوستت دارم بندِ دلِ من.

خدایا حافظِ عزیزانم باش...آمین



موضوع : دل نوشته برای تو

نوشته شده در تاريخ 20:16 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

خیلی خوشحالم-محمد علیزاده

مرجع کد آهنگ


height=533 >