پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى 😘



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:07 | سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط مامان

يا رئوف

يك سه نفره ي عالي...درياچه ي تهران.
بساط عيش و نوشت هم براه بود...سيخ و كباب و هيزم و آتش...
كباب ها را تو به سيخ كشيدي...باد زدي و براي گوجه، سيخِ چوبي درست كردي...آرّه كردي ...فوتبال پدر و پسري ، تجربه ي هيجان انگيز قايق پدالي ، بستني و پشمك و بلال ...
شام هم ماهي تنوري ...
ميبيني مبين
تو حال همه چيز را خوب ميكني....اسمان ، زمين، من ، بابا، كائنات!
تو بخندي و راه بروي و نفس بكشي كافيست... همين كه حرف بزني و شيرين زباني كني و صدايت در گوش زمان بپيچد كافيست...
خدايا هزاران سجده ي شكر...براي مهربانيت.❤️


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:20 | سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 توسط مامان

يا رزاق...

دستت، خطت، هنرت براي من ستودني ست... كم نقاشي ميكشي اما اكثرا به جا و با موضوعِ خاص!
نقاشي را من يادت ندادم...زاده ي ذهنت است
يكي از نقاشي هاي با موضوعت همان بود كه با ماژيك روي درِ كمدِ خونه ي ماماني زهرا كشيدي. گفتي ناراحته! داره گريه ميكنه....( و اين درست در اوج غمِ نبودن خاله باجي بود)
بعدتر خودت و يسنا را كشيدي ...گفتي مثل اونروز رفتيم پارك من ميدويدم يسنا ميگفت مبين ندو، صبر كن من باهات بيام.
اسبت جادويي بود! من را هم شگفت زده كرد! سكوت و ناگهان اسبي كه نشانم دادي...و من بلاگردونِ دستهايت شدم.
نقاشي نقاشي را دوست داري...ورق و خودكاري مي اوري و ميگويي اسمم ُ اينجا بنويس بالاش ، ميخوام بفرستم نقاشي نقاشي بعذ بخونن اسممُ مبين! 
دستها و پاهايت گاهي حكمِ ورق پيدا ميكنند..چيزي نميگويمت، دوست داري و ميكشي.
اين نقش هاي ناگهاني ت را دوست دارم ، اين ميلت به هرجا كشيدن، اين خطهايي كه ميگويند تو اينجايي...اينها را دوست دارم
حتي اگر روي دستگاه تصفيه هوا باشد! يا برگه ي تخفيف، يا حتي پول!
خداجانم نقش وجودمان را در اين جهان به نيك ماندگار كن...الحمدلله.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:28 | 30 فروردين 1394 توسط مامان

يا خدا...

حالم نياز به عوض شدن داشت...رفتيم تئاتر...بعد از كلوچه دارچيني، اين دومين تئاتر قويي بود كه رفتيم . 
تئاترِ " جادوگر كوچولو " 
من و تو و سپهر و خاله نرگس و ارشيا.
تو نترسيدي...
خوشحال بودي از اين تئاتر و تكرارش را خواستي...

من كنار تو به هر آرامشي ميرسم...شكرالله براي وجودت.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:42 | يکشنبه 30 فروردين 1394 توسط مامان

يا رحيم..

لعنت به آلرژي!
هربار كوچك و تكه اي سراغت مي آمد و رفع ميشد، اين بار مثلِ يكسالگي ت بود! از دستها و گردنت شروع شد تا تمااااااام بدنت ...
بميرم برات مادر؛ خارش و سوزش امانٓ ت را بريده بوده...كلافه بودي...
آنقدر كه اجازه ي لباس پوشيدنت را نميدادي! منتظر مانديم تا بابايي بيايد و من بروم پيِ دارو...
كِرِم و عرق شاطره و كاسني و شامپو؛ توانست آرامت كند...
دو روز تنت درگير بود و الحمدلله روز سوم تمام شد...
شكرالله، خدايا مراقبش باش.
 
+ دليلش شايد شوينده هاي قوي بود يا پفك هندي!

.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:33 | يکشنبه 30 فروردين 1394 توسط مامان

يا حق...

تو جز صبور بودن! منطقي و شجاع هم هستي! حداقل در قياسِ سه سال و ده ماهه هايِ دور و برم!
خاله سميه زحمت وقت گرفتن رو بعهده گرفت و قرارمان شد ...روز كلينيك دندان پزشكي!
اول يسنا...شجاع ترين دختر فرفري دنيا...عصب كشي كه كرد، ما منتظر مانديم تا نوبتمان شود.مكالمه ي تو و يسنا...
تو: خورشيد خانوم برام هديه آورد( همسايه ي عزيزِ طبقه ي زيرين)
يسنا: ماه خانومم براي من هديه مياره😄(به تلافيِ خورشيد گفتنت!)
عكس دندان گرفتيم و نشان داديم.
دكترت به دليل عدم حضور در ايران ، عوض شد...
روي يونيت خوابيدي و با شجاعتِ تمام آمپول زدي...
خودت نميدانستي كه آمپولي در كار است...به گفته ي خانوم دكتر: آخ مبين ببخشيد من ناخونم بلنده ميخوام دندونت رو چك كنم ولي ممكنه ناخونم بره توي لثه ت و يكم دردت بگيره! و كارش را شروع كرد...
نيازي به حضور من نبود..بعد از ده دقيقه تو آمدي با دندان آهني!
گفتي من قوي ترين پسرِ دندون آهني هستم.
جايزه ي شجاعتتان براي عصب كشي،  كتاب و بستني بود...با خاله سميه راهيِ فرديس شديم به ياد گذشته...
چند روز قبل عكسها را با هم مرور ميكرديم به عكسِ خانه ي فرديسمان رسيديم؛ تو گفتي: مامان  من اين خونمون رو خيلي دوس دارم.تاشكي بريم توش دوباره خونمون بشه...
فرديس خوب است...براي ما انرژي مثبت بود و هست.
مهمانِ خانه ي خاله سميه شديم شما دوتا بازيهايتان را شروع كرديد...بي سر و صدا، بي كشمكش...اين كوچكِ فرفري؛ دوستِ واقعي ست براي تو.
دو روز در كنار هم بوديم، همان جمعِ دوستانه ي صميمي...خدايا شكرت.
مبين دوستِ خوب نعمت است..برايت از خدا ميخواهمش.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:20 | شنبه 29 فروردين 1394 توسط مامان

يا حبيب...

وقتي خوابي...وقتي تو را بغل ميكنم تا سرجايت بگذارم با چشمان بسته دست دور گردنم حلقه ميكني و لبخندي نصف و نيم روي لبانت  مينشيند
سفت مرا ميچسبي و موقع گذاشتن و سر بلند كردنم دستت  را ب صورتم ميكشي...
و همين كافيست تا  وادارم كند چند دقيقه اي كنارت بمانم ، تا خوابت سنگين شود! تو خوابي! اما آنقدر ايمانت قوي ست ...كه يقين داري توي اين دنياي چند ميلياردي فقط من بغلت ميكنم...
آنقدر ب قدرت عشق معتقدي كه لبخند و نوازشت را اهرم ميكني براي بيمه بودن فردايت...
خدايا مرا درياب...كه ايمانم به تو قوي باشد...كه دلت را بدست اورم...كه توكل مطلق داشته باشم و به اين يقين برسم كه فقط تو ، توي اين دنياي بزرگ مرا بغل ميكني،..
توكلت علي الله.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:59 | جمعه 28 فروردين 1394 توسط مامان

يا باقي...

صفحه ي موبايلم را روشن كردم و وارد شبكه اجتماعي شدم ...خانه ي مجازيِ اُردي بهشتيها دويست و خورده اي پيامِ نخوانده! بازٓش كردم...😭😞 آخ مادر...نمي فهميدم!!! 
پرهامِ بهشتي مان؛ زمين برايش تنگ بود! كم بود! فكرِ دلِ مادرش را نكرد و پٓر كشيد...
مادر كه ميشوي بي منطق ترين آدم روي زمين ميشوي! 
و ما به تك تك بهاري هايِ كوچك تعصب مادرانه داريم! اين را به يقين ميگويم!
جمع شديم😞مادرهايِ بي بچه براي همدرديِ دل دوست مان.
هيچ نمي گويم...كه وصف شدني نيست😞😞شمع ٤سالگي ت حسرتِ فوووووتِ پاك ت را داغدار شد پرهام😞
پرهام خاله ! هميشه بهشتي ماندنت مبارك. جايت روي زمين تا آبٓد خاليست.
سلام مرا به اميررضاي هميشه فرشته ام برسان❤️.
براي آرامش و صبر مادرش دعا كنيد😔.
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:11 | جمعه 28 فروردين 1394 توسط مامان

يا شافي و يا كافي....

سه روز و سه شب تب! اين تب دست بردار نيست؟؟؟؟؟!!!
روز دوم گفتي: مامان وقتي راه ميرم سرم تكون ميخوره! 
مادر فدات.
دو روز خواب بودي؛ درازكش و بي حال كه مبادا سرت درد بگيرد...
سه روز توي بغلم بودي❤️هنوز كوچكي و جا ميشوي... سه روز كنارت خوابيدم، كنارمان خوابيدي... 
و تمام شد! خداروشكر...


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:12 | جمعه 28 فروردين 1394 توسط مامان

يا حافظ....

عزيزِ دلِ من...
روز مادر رفتيم قم...در كنار عزيزانِ محبوب...همه جمع شديم و حياط را فرش كرديم...تو و زهرا و مريم و حلما باز دنيا را غرق خنده هايتان كرديد، غرق قربان صدقه هايي كه بي منت روانه ي وجودتان ميشوند..
جلوي چشمم افتادي، آمدم بندِ شلوارت را محكم كنم ، هيجانِ بازي كردن وادارت كرد خودت را عقب بكشي تا از دستم فرار كني و بروي پيِ بازي...از دستم ول شدي و با شدت تمام پرت شدي لبه ي باغچه ي خانه ي بي بي ...بلندت كردم و هزار تكه شد دلم، دستم ...چشمم...زبانم...قلبم!
آخ قلبم مبين! 
ميداني بچه يعني قلبي كه بيرون از سينه ميتپد؟ 
گوشٓ ت له شد! 
ديدم گوش ت است ، ديدم خوني نيست، ديدم بلند شدي و ايستادي...حالا نوبت من بود ...اشكهايم مجال ندادند...مرا خوب كردند، مرا گفتند آرام باش مبين خوب است...
مبين!!! تو بايد باشي..همينطور با همين قد و بالا جلوي چشمم بالنده تر شوي...من به خدا گفته ام، مبين نفسسسسِ من است ..من را نكُش!
تنت سلامت جان دل...
هديه امسال را تو به بي بي و ماماني زهرا دادي از طرف خودت و با دست خودت...آخر مهربانيت مرزي ندارد عزيزم...خدايا حافظش باش به تو ميسپارمش...راستي از روزي كه تو بدنيا آمدي تا هروقت نفس هاي جاودانه ات در اين هوا جاريست ، روز مادر برايم مقدس است...ولي روز من روزِ تولد توست...من آن روز مادر شدم .خدايا شكرت.  
 
 
 
 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:58 | پنجشنبه 27 فروردين 1394 توسط مامان

يا عالم....

دعوت شديم تولد...تولد مهربان ترين آراد دنيا؛ پسرِ مهربان ترين صدف دنيا...
رفتيم و چهارمين بهار را به وجود يكي يدونه اش تبريك گفتيم...
تولدي داييناسوري و شاد!
سام و نيكا هم بودند، كيك دايناسوري سبزي كه دلش خواست همچنان نسلش منقرض بماند...

هزارساله شوي پسر يكي يكدونه ....

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:36 | چهارشنبه 26 فروردين 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز اخري كه داريد اخرش ٩😅




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:36 | 9 فروردين 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط خودمون!😘




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:42 | 2 فروردين 1394 توسط مامان

يا مقلب القلوب و الابصار....

مبين،  بهار ِ جانم
 
تا هميشه ي مادرانه ام بهار، يعني تو...
روزهاي آخر اسفندِ امسال پُر از توست...نگاههايِ جستجوگرت...حالا ديگر خوب ميداني بهار يعني نو شدن! 
لمس كردي، ديدي، فهميدي برگهاي سبزِ كمرنگ يعني بهار.
فهميدي شاخه ي تٓر درختان يعني بهار...
فهميدي قاصدك ها بهار را زيباتر ميكنند..
فهميدي شكوفه يعني گلِ كوچك ، يعني بهار...
فهميدي ماهي گلي و سبزه ي خانگي يعني عيد...
فهميدي سين يعني هفت سين...
فهميدي سال نو ميشود، تولدت نزديك است...
فهميدي بهشتِ بهار از آنِ توست...
فهميدي عيد و سفر و نو شدن از بهار است...
و من فهميدم جانم به تو بند است...
فهميدم بهار كه ميشود تو بايد باشي...وگرنه فصل است ديگر، مي رود و مي آيد! حالا يكي تٓر و تازه تر، يكي خشك تر...
اما ...
تو كه باشي، فصل و ماه و روز و ثانيه برايمان خوش است ...
شكوفه ي بهاريِ مادر عيدت مبارك.
 
سالت نيك و سلامت عزيز دل مادر...

الحمدلله الحمدلله الحمدلله.....



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:56 | شنبه 1 فروردين 1394 توسط مامان

يا محبوب...

مبين عزيزترينم...

يسنا تنها همبازي ِ دوست داشتنيِ توئه...
چقدر خوبه كه منتظر هم ميمونيد...مشتاقيد... زمانتون فقط به بازي ميگذره...
اينقدر مشغول ميشيد كه من و خاله سميه زمان كافي براي حرفاي دلمون داريم....
گاهي من و خاله سميه يادمون ميافته ساعتي گذشته و شما هنوز سراغمون نيومديد....
از همه چيز بازي ميسازيد
بي دعوا
بي كشمكش
بي رقابت
هدفتون يكيه ! استفاده بهينه از وقت براي بازي.....
يكم تو كوتاه مياي، يكم يسنا....
ياسين هم اين وسط گاهي مياد كه صداتون رو دربياره😃 اگرم دلش بخواد هدايتتون كنه و قهقهه هاتون بره بالا...
دو روز زمان زيادي نيست برا اين دوست بازي...
كاش نزديك هم بوديم.
دوستتون داريم ٤نفره ي دوست داشتني ما😍😍😍😍.
 
خدايا تنشون سلامت...دوستيمون پايدار❤️الهي آمين.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:18 | جمعه 29 اسفند 1393 توسط مامان

يا عالم...

عزيز دردونه...
تويي و يه ماماني زهرا و يه دنيا عشق.
با همه ي غمي كه داره مراقبه حال و هواي عيد شما هست ولي...براتون لاكپشت خريد، تنگ خريد، ماهي خريد...
تو و شهاب، آرومش ميكنيد.
لاكپشتاتون، باهم مسابقه ميدادن به خواست شما...
مال تو گم شد، كاراگاه شدي..
برديش بيرون، پارك...
خوشحالي از اين داراييِ زنده...
منم خوشحالم از داشتن شماها...تمام دارايي من.
😍
خدايا حافظشون باش.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:18 | جمعه 29 اسفند 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 39 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ