پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى 😘

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:41 | شنبه 13 تير 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جديد




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:3 | جمعه 18 ارديبهشت 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جديد




ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:23 | پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جديد




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:39 | چهارشنبه 16 ارديبهشت 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جديد❤️




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:20 | سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جديد...اونايي ك ميخوان شماره همراه بذارن در خدمتشونم❤️




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:19 | دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

كاملا خصوصي🌹❤️




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:40 | پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز جديد




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:24 | چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394 توسط مامان

يا رئوف

يك سه نفره ي عالي...درياچه ي تهران.
بساط عيش و نوشت هم براه بود...سيخ و كباب و هيزم و آتش...
كباب ها را تو به سيخ كشيدي...باد زدي و براي گوجه، سيخِ چوبي درست كردي...آرّه كردي ...فوتبال پدر و پسري ، تجربه ي هيجان انگيز قايق پدالي ، بستني و پشمك و بلال ...
شام هم ماهي تنوري ...
ميبيني مبين
تو حال همه چيز را خوب ميكني....اسمان ، زمين، من ، بابا، كائنات!
تو بخندي و راه بروي و نفس بكشي كافيست... همين كه حرف بزني و شيرين زباني كني و صدايت در گوش زمان بپيچد كافيست...
خدايا هزاران سجده ي شكر...براي مهربانيت.❤️


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:20 | سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 توسط مامان

يا رزاق...

دستت، خطت، هنرت براي من ستودني ست... كم نقاشي ميكشي اما اكثرا به جا و با موضوعِ خاص!
نقاشي را من يادت ندادم...زاده ي ذهنت است
يكي از نقاشي هاي با موضوعت همان بود كه با ماژيك روي درِ كمدِ خونه ي ماماني زهرا كشيدي. گفتي ناراحته! داره گريه ميكنه....( و اين درست در اوج غمِ نبودن خاله باجي بود)
بعدتر خودت و يسنا را كشيدي ...گفتي مثل اونروز رفتيم پارك من ميدويدم يسنا ميگفت مبين ندو، صبر كن من باهات بيام.
اسبت جادويي بود! من را هم شگفت زده كرد! سكوت و ناگهان اسبي كه نشانم دادي...و من بلاگردونِ دستهايت شدم.
نقاشي نقاشي را دوست داري...ورق و خودكاري مي اوري و ميگويي اسمم ُ اينجا بنويس بالاش ، ميخوام بفرستم نقاشي نقاشي بعذ بخونن اسممُ مبين! 
دستها و پاهايت گاهي حكمِ ورق پيدا ميكنند..چيزي نميگويمت، دوست داري و ميكشي.
اين نقش هاي ناگهاني ت را دوست دارم ، اين ميلت به هرجا كشيدن، اين خطهايي كه ميگويند تو اينجايي...اينها را دوست دارم
حتي اگر روي دستگاه تصفيه هوا باشد! يا برگه ي تخفيف، يا حتي پول!
خداجانم نقش وجودمان را در اين جهان به نيك ماندگار كن...الحمدلله.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:28 | 30 فروردين 1394 توسط مامان

يا خدا...

حالم نياز به عوض شدن داشت...رفتيم تئاتر...بعد از كلوچه دارچيني، اين دومين تئاتر قويي بود كه رفتيم . 
تئاترِ " جادوگر كوچولو " 
من و تو و سپهر و خاله نرگس و ارشيا.
تو نترسيدي...
خوشحال بودي از اين تئاتر و تكرارش را خواستي...

من كنار تو به هر آرامشي ميرسم...شكرالله براي وجودت.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:42 | يکشنبه 30 فروردين 1394 توسط مامان

يا رحيم..

لعنت به آلرژي!
هربار كوچك و تكه اي سراغت مي آمد و رفع ميشد، اين بار مثلِ يكسالگي ت بود! از دستها و گردنت شروع شد تا تمااااااام بدنت ...
بميرم برات مادر؛ خارش و سوزش امانٓ ت را بريده بوده...كلافه بودي...
آنقدر كه اجازه ي لباس پوشيدنت را نميدادي! منتظر مانديم تا بابايي بيايد و من بروم پيِ دارو...
كِرِم و عرق شاطره و كاسني و شامپو؛ توانست آرامت كند...
دو روز تنت درگير بود و الحمدلله روز سوم تمام شد...
شكرالله، خدايا مراقبش باش.
 
+ دليلش شايد شوينده هاي قوي بود يا پفك هندي!

.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:33 | يکشنبه 30 فروردين 1394 توسط مامان

يا حق...

تو جز صبور بودن! منطقي و شجاع هم هستي! حداقل در قياسِ سه سال و ده ماهه هايِ دور و برم!
خاله سميه زحمت وقت گرفتن رو بعهده گرفت و قرارمان شد ...روز كلينيك دندان پزشكي!
اول يسنا...شجاع ترين دختر فرفري دنيا...عصب كشي كه كرد، ما منتظر مانديم تا نوبتمان شود.مكالمه ي تو و يسنا...
تو: خورشيد خانوم برام هديه آورد( همسايه ي عزيزِ طبقه ي زيرين)
يسنا: ماه خانومم براي من هديه مياره😄(به تلافيِ خورشيد گفتنت!)
عكس دندان گرفتيم و نشان داديم.
دكترت به دليل عدم حضور در ايران ، عوض شد...
روي يونيت خوابيدي و با شجاعتِ تمام آمپول زدي...
خودت نميدانستي كه آمپولي در كار است...به گفته ي خانوم دكتر: آخ مبين ببخشيد من ناخونم بلنده ميخوام دندونت رو چك كنم ولي ممكنه ناخونم بره توي لثه ت و يكم دردت بگيره! و كارش را شروع كرد...
نيازي به حضور من نبود..بعد از ده دقيقه تو آمدي با دندان آهني!
گفتي من قوي ترين پسرِ دندون آهني هستم.
جايزه ي شجاعتتان براي عصب كشي،  كتاب و بستني بود...با خاله سميه راهيِ فرديس شديم به ياد گذشته...
چند روز قبل عكسها را با هم مرور ميكرديم به عكسِ خانه ي فرديسمان رسيديم؛ تو گفتي: مامان  من اين خونمون رو خيلي دوس دارم.تاشكي بريم توش دوباره خونمون بشه...
فرديس خوب است...براي ما انرژي مثبت بود و هست.
مهمانِ خانه ي خاله سميه شديم شما دوتا بازيهايتان را شروع كرديد...بي سر و صدا، بي كشمكش...اين كوچكِ فرفري؛ دوستِ واقعي ست براي تو.
دو روز در كنار هم بوديم، همان جمعِ دوستانه ي صميمي...خدايا شكرت.
مبين دوستِ خوب نعمت است..برايت از خدا ميخواهمش.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:20 | شنبه 29 فروردين 1394 توسط مامان

يا حبيب...

وقتي خوابي...وقتي تو را بغل ميكنم تا سرجايت بگذارم با چشمان بسته دست دور گردنم حلقه ميكني و لبخندي نصف و نيم روي لبانت  مينشيند
سفت مرا ميچسبي و موقع گذاشتن و سر بلند كردنم دستت  را ب صورتم ميكشي...
و همين كافيست تا  وادارم كند چند دقيقه اي كنارت بمانم ، تا خوابت سنگين شود! تو خوابي! اما آنقدر ايمانت قوي ست ...كه يقين داري توي اين دنياي چند ميلياردي فقط من بغلت ميكنم...
آنقدر ب قدرت عشق معتقدي كه لبخند و نوازشت را اهرم ميكني براي بيمه بودن فردايت...
خدايا مرا درياب...كه ايمانم به تو قوي باشد...كه دلت را بدست اورم...كه توكل مطلق داشته باشم و به اين يقين برسم كه فقط تو ، توي اين دنياي بزرگ مرا بغل ميكني،..
توكلت علي الله.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:59 | جمعه 28 فروردين 1394 توسط مامان

يا باقي...

صفحه ي موبايلم را روشن كردم و وارد شبكه اجتماعي شدم ...خانه ي مجازيِ اُردي بهشتيها دويست و خورده اي پيامِ نخوانده! بازٓش كردم...😭😞 آخ مادر...نمي فهميدم!!! 
پرهامِ بهشتي مان؛ زمين برايش تنگ بود! كم بود! فكرِ دلِ مادرش را نكرد و پٓر كشيد...
مادر كه ميشوي بي منطق ترين آدم روي زمين ميشوي! 
و ما به تك تك بهاري هايِ كوچك تعصب مادرانه داريم! اين را به يقين ميگويم!
جمع شديم😞مادرهايِ بي بچه براي همدرديِ دل دوست مان.
هيچ نمي گويم...كه وصف شدني نيست😞😞شمع ٤سالگي ت حسرتِ فوووووتِ پاك ت را داغدار شد پرهام😞
پرهام خاله ! هميشه بهشتي ماندنت مبارك. جايت روي زمين تا آبٓد خاليست.
سلام مرا به اميررضاي هميشه فرشته ام برسان❤️.
براي آرامش و صبر مادرش دعا كنيد😔.
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:11 | جمعه 28 فروردين 1394 توسط مامان

يا شافي و يا كافي....

سه روز و سه شب تب! اين تب دست بردار نيست؟؟؟؟؟!!!
روز دوم گفتي: مامان وقتي راه ميرم سرم تكون ميخوره! 
مادر فدات.
دو روز خواب بودي؛ درازكش و بي حال كه مبادا سرت درد بگيرد...
سه روز توي بغلم بودي❤️هنوز كوچكي و جا ميشوي... سه روز كنارت خوابيدم، كنارمان خوابيدي... 
و تمام شد! خداروشكر...


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:12 | جمعه 28 فروردين 1394 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 39 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

آمار وبلاگ