پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى 😘



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:07 | سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط مامان

يا عالم...

عزيز دردونه...
تويي و يه ماماني زهرا و يه دنيا عشق.
با همه ي غمي كه داره مراقبه حال و هواي عيد شما هست ولي...براتون لاكپشت خريد، تنگ خريد، ماهي خريد...
تو و شهاب، آرومش ميكنيد.
لاكپشتاتون، باهم مسابقه ميدادن به خواست شما...
مال تو گم شد، كاراگاه شدي..
برديش بيرون، پارك...
خوشحالي از اين داراييِ زنده...
منم خوشحالم از داشتن شماها...تمام دارايي من.
😍
خدايا حافظشون باش.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:18 | جمعه 29 اسفند 1393 توسط مامان

يا رحمن...

با تئاتر حالمان را خوش ميكنيم...
من هم كنار تو لذت ميبرم از اين حجم كودكي!
با مهرسام و رها رفتيم تئاتر...مترسك خودت باش... خوب بود فقط ما بوديم و دوقلوهايي كه حسابي به بازي دعوتتان كردند... 
يك سالن اختصاصي، يك اجراي خصوصي.☺️ بعد از نمايش، پارك! مدتها بود نرفته بوديم. بعد از پارك به پيشنهاد مصرانه ي تو، سه نفري فست فود و سه تكه سوخاري...😋
دلت كه سير شد، چشمت باز شد...
گفتي: ميخوام ببرمتون گردش! 
گفتم: كجا؟
گفتي: مثلا قدم بزنيم گردش كنيم بستني بخوريم...
گفتم: ما خسته ايم.
گفتي: گردش بايد سه تايي باشه من ميخوام ببرمتون گردش قدم بزنيم...بچه هاي خوبي باشيد.
گفتيم چشمممم 
و رفتيم گردش...بابايي ما رو برد جايي كه بستني بخوريم و شما ما رو برده باشي گردش. 😄ممنون خيلي خوش گذشت فسقل خان مهربونم.
تو خوب تر از آني كه در تصورم ميگنجيد...
خدايا شكرت شكرت شكرت.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:10 | جمعه 29 اسفند 1393 توسط مامان

يا رئوف...

پسر قشنگم
يادش بخير مسجد رفتن هايمان...من و تو و شهدا و مسجد!
اين يكسال سعادت نداشتم قدم به خانه ي خدا بگذارم، اما تو داشتي...
خدا تو را دعوت كرد، و من نميدانستم تو با دايي شهاب مسجد ميروي.
تا اينكه شبي كه از بيرون برگشتم برگه ي كوچكي را نشانم دادي و گفتي: مامان اين برگ جايزه ي مسجدمه اگه شيش تا بشه بهم جايزه ميدن.
دايي شهاب خنديد و گفت: تو پنج تا، من ده تا.
خيلي خوشحال شدم، باليدم از اين دعوت خودجوش، از دايي شهاب پرسيدم: واقعا كنارت نماز ميخونه؟ حرف نميزنه؟ 
دايي شهاب گفت: نه آجي از اول بهش گفتم نه اين ور نه اون ور رو نگاه نكن فقط روبرو ، وقت نماز حرف نزن، هركار من ميكنم تو هم بكن. 
تازه يبارم بهش گفتم هرچي حاج اقا پرسيد ازت تو فقط يا صلوات بفرست يا الله اكبر بگو. بعد حاج اقا ازش پرسيد اولين ذكر تسبيحات اربعه چيه كي بلده؟ مبين گفت الله اكبر! جايزه گرفت.
من:😍😂😄😘
بهتون جايزه ميدن و خوش ميگذره اين مسجد رفتنها...
تا جايي كه دايي شهاب خيليييي از همراهي تو اعتماد به نفس ميگيره😊.
تو خوشبخت ترين مبين دنيايي، براي داشتن دايي شهابت!
كنار دايي به اين كاملي قد كشيدن نعمت است... الگويي چون شهاب داشتن....
خدا را شاكرم براي اين روزها...
الحمدلله شكرالله ماشاالله.


ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:10 | سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط مامان

 

يا لطيف...
آهاي پسر! من فهميدم تو بعد از فرشته بودن، بعد از نور بودن، بعد از مبين بودن چه هستي!
تو بـــاراني...
بي اغراق، تو باراني...
مگر ميشود باران ببارد و تو خيس نشوي؟ محال است!
هرجا باشي، هرچه " نه " هم كه بشنوي.... خيس ميشوي!
باران كه ميبارد عقل و دلت باراني ميشود...
ميدانستم اما يقين نداشتم..ديدم شيشه ي پنجره ي ماشين را هربار پايين ميدهي تا همان چند قطره خيست كند ...
ديدم باران كه ميبارد هربار كلاهت را در مي اوري!
ديدم چتر را براي بازيهاي خانگي دوست داشتي كه هربار زير باران بستي!
ديدم چطور براي ضد اب بودن كاپشنت گريه كردي كه چرا اين ضد ابه من ميخوام با اب باشه خيس بشم...!
و امروز ؛ بارانيي كه برايت مدتها قبل خريده بودم را نشانت دادم و كاربردش را گفتم....اشكهايت گواه بود؛ گواه اين عشق! 
_مامان من باروني رو دوس ندارم ! من ميخوام وقتي بارون مياد خيس بشم.
مبين پسر باران 
باران تویی به خاکِ من بزن بازا ببین که بی‌ مه‌ِ تو من هوای پر زدن ندارم باران تویی به خاکِ من ....
 
خدايا به بركت بارانت، به وسعت زمينت 
دردانه ام در پناه امنت... آمين.
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:10 | سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط مامان

يا حق....

من: حسين ميشه اين فيلما رو نذاري؟ 
بابايي:😊
من: اين بچه ميترسه شب و نصفه شب خوابشو ميبينه!
بابايي:☺️
من: من به اين بزرگي والا ميترسم اينا رو ببينم .
تو: مامان نترس اينا همش فيلمه الكيه ترس نداره😉.
من:😳
بابايي:😎


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:04 | سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط مامان

يا صديق....

بهونه ي قشنگم
تو دليلي براي متر كردن دنيا... براي ديدن جاهايي كه خيلي ساده از كنارشون ميگذريم...
يه سوال پرسيدي!
مامان اون ماشين اتش نشانيه؟ پس شلنگش كو؟
بهونه شد و رفتيم.
دو روز در هفته رو به گردش علمي اتش نشاني اختصاص داديم.
اطلاعاتت كامل شد، روز دوم ماموران اتشنشاني مهربون تازه از ماموريت اومده بودن و تو تونستي تمام اجزاي ماشينشون رو همراه يه لبخند ببيني!
شماره شون رو هم ياد گرفتي.
راستي؛ پرسيدي مامان خطر يعني چي😆
خيلي سخت بود خدايي جديدا سوالايي ميكني كه مصداق واقعي نداره براي مثال زدن!
 
ميگي: مامان من اتشنشانا رو خيلي دوست دارم خيليييي قوين نميترسن خوشبحالشون😍
 
خدايا به تو ميسپارمش.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:57 | دوشنبه 25 اسفند 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:38 | دوشنبه 25 اسفند 1393 توسط مامان

يا حبيب...

جانِ جان...
سركلاس بودم كه آقاجون زنگ زدن: سايز مبين چنده؟ ٤٥ يا ٥٠؟ 
جواب دادم ٤٥ فكر ميكنم.
آقا جون گفتن: چه رنگي؟ سفيد يا رنگي؟ 
گفتم: رنگي!
كلاس تمام شد و طبق سه شنبه هاي معمول برگشتم خانه ي ماماني زهرا...
تو در را باز كردي با بلوز شورتِ سرخابي سرمه اي شماره ١٠ messi !!
چشمانت برق ميزد، مامان ببين آقاجوو برام چي خريده...لباس فوبالي مسي شماره ام دهه!
ماااادر فدات پسر كوچولو😍
اين لباس سه روز از تنت در نيامد كه نيامد😄خوشبحالش بابت اين همه عشق.
ممنون آقاجون جونمان.
 
خدايا عمر باعزت و سلامتي به پدرم عطا كن..الحمدلله ماشاالله شكرالله.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:24 | يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان

يا حق

پسر عزيزم
پنجشنبه و جمعه، بابايي كاملا به تو اختصاص دارد..هرچه تو بگويي همان است.
پنجشنبه به پيشنهاد بابايي ساكِ استخر را جمع كرديد و برنامه اي براي خودتان رديف كرديد.
يك برنامه ي پدر و پسري...
يكساعت شركت، تا بابايي كار عقب مانده اش را انجام بده....
خريدِ خورده ريز و ليست خانه....
استخر دوتايي...
مي گويي:مامان كاش تو هم ميامدي استخر ولي نميشه اونجا همه مردونه پسرونه س. نميشه بياي. فردا ميبرمت استخر زنونه دخترونه❤️
اين زمانها براي من هم عاليست...كمي براي خودم باشم ارام و بي دغدغه.
از ساعت ٢تا ١٠شب زمان زيادي بود...كم اوردم از اين حجم تنهايي...
مبين چقدر خوب است كه تو هر روز كنارمي😍
١٠شب خسته و بي انرژي برگشتيد، ٤ساعت استخر روباز آن هم توي زمستان حسابي سرخوشتان كرده بود❤️ عالي شنا ميكني..عالي تر از هم سن و سال هايت...از اي نميترسي...شيرجه ميزني...بازوبند ميبندي با باد كم! عشق ميكني براي تايم استخر.....و اين همان بود كه ميخواستم.الحمدلله.
خداروشكر براي بودن هايتان
براي پدر و پسريتان
براي عشق بي نظيرتان❤️❤️مانا باشيد.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:55 | يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان

 

يا كافي...
صداي تو صداي زندگيمونه...
توي دستشويي موقع انجام كارت و دستش شستن بعدش، توي حمام موقع اب بازي تا وقتي من بيام، وقت مسواك زدن... 
صدات مياد!
صداي ناز و عشقت...
يا شعر ميخوني، يا اهنگ ميزني با دهنت، يا قصه ميگي، يا ميزني تو خط من درآوردي!
خيلياشون رو ضبط كردم يواشكي😍
ديشب ميخوندي...
خدا به ما چي داده؟ چشم داده گوش داده لب داده دهن داده خداي خوب و مهربون چي داده؟ دست داده پا داده و...
نميدونم از كجا ياد گرفتي. نميدونم ازجايي شنيدي يا از خودت ساختي...
حس خوبي بهم داد ممنون عزيزترينم.
 
خدايا براي داده ها و نداده هات شكر❤️


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:37 | يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:36 | يکشنبه 24 اسفند 1393 توسط مامان

يا عالم...

باران مي باريد...
هوا سرد بود...
اما رفتيم، كارتمان را بابايي جان پر كرد، ليستمان را هم خاله مونايي تكميل كرد.
راه افتاديم سمت نمايشگاه...
تو و كتاب دوستيد...عشق ميكني...كتابها برايت مقدسند...
و من در برابر اين همه فهم سكوت ميكنم...خوشحالم از تو.
كيسه هاي كتاب را من پُر ميكردم و ليست را خط ميزدم.
تو غرفه ها را زير و رو ميكردي كتاب انتخاب شده را مي نشستي و ورق ميزدي...
ميداني قانون يكي ست...
كاري به كيسه هاي دستم نداشتي! همان يكيِ خودت را برداشتي، راضي و خوشحال بي حرف...مادر فدات.
عزم برگشت داشتيم كه بابايي زنگ زد و مژده ي يك دعوت را داد، دعوتي از طرف مهربانترين.
تا خانه دويديم، من و تو و كتابها😍😍😍
 
خدايا شكر براي همه چيز❤️



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:12 | شنبه 23 اسفند 1393 توسط مامان

سبحان المبين...

سلام خانه ي مجازي ما! 
ميان همهمه ي پست ها، لا به لاي بزرگ شدن پسرك...
آمدم بگويم تولدت مبارك!
ممنون از دلِ بزرگت... ممنون از اينكه دل به حرفهايم ميدهي...ممنون از اينكه نگهبان و حافظ روزگار بي تكرار و خاص مايي...
پاداشت تمــام اعتماديست كه به تو دارم....
روزي كه تو را باز كردم....ساختم و رنگت زدم و شروع كردم نميدانستم دوماه بعد همان روز مبين در آغوشم است...
گواراي وجودت اين عشق...
كلبه ي امين ما...دوستت دارم.


ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:55 | چهارشنبه 20 اسفند 1393 توسط مامان

هوالمبين...

جشنواره ي فيلم فجر امسال را در كنارت گذرانديم...بس كه خوب و همراهي...
برجِ ميلاد محبوبت...من و تو و خاله ندا...ديدار با بازيگران....دوناتِ شكلاتي و هواي سرد😍
پرديس سينمايي ملت...من و تو و خاله ندا...سه ساعت صف!...هات داگ پنيري...خانه ي دختر.
سينما آزادي...من و تو و عمو احمد و بابايي و خاله ندا...پفك هندي ...ابنبات...كوچه ي بي نام.
رأي تماشاگر را تو مي انداختي...
تمام طول فيلم ساكت بودي با گوشي بازي كردي، راه رفتي، عشق بودي.
سانس هايمان از وقت خوابت ميگرفت اما تو عشقي و همراه.
خوشحالم از داشتنت...ازاسان گير بودن خودم ..از نتيجه...
كودكي كن مبين...دنيا بر مدار سرعت ميچرخد! بي خيال قانون! وقت زياد است و قانون فراوان...
 
خدايا دوستت دارم زياد.


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:40 | چهارشنبه 20 اسفند 1393 توسط مامان

يا حق....
چشم جانم...
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم.....
سه شب تبِ تو!
برايم كافي بود تا وزنم به ايده الي كه ميخواهم برسم!!!
داغ داغ داغ...بوسه هايت...
من و بابايي سه شب ميزبانت بوديم و تختمان مأمنِ آمنِ تو.
ارام تر بودي و ما هم...
خداروشكر گذشت...
عافيتي هميشگي برايت ارزو ميكنم گل عمرم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:15 | دوشنبه 18 اسفند 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 38 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ