پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" 

 

 

می خوایم لینک تکونی کنیم..یه سری حذف و اضافه...وبلاگهایی که بعد از عید دیگه آپ نشدن...از لینکدونیمون حذف میشن...با عرض معذرت...آپ شدید دوباره میذاریم....چون به لینک هام سر میزنم همیشه وگرنه دلیل دیگه ای نداره...همتون رو دوست دارم.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:09 | دوشنبه 23 تير 1393 توسط مامان

یا حق...

وقتی آمدیم این خانه...سکوتش دل انگیز بود....صاحبخانه گفت که همه اینجا سن و سالی دارند و دلیل سکوت همین است...

همسایه ی طبقه ی پایین...شد تمـــــام دغدغه ام...پیرزنی مسن و تنها که فقط تعریفش را شنیده بودم....مواظب بودم تو هم مراعات کنی...تا اینکه چند باری تویِ راه پله روبرو شدیم....

_سلام من خورشید هستم...اسم گل پسرتون چیه؟

_مبین

_به به مبین خان برات یه هدیه دارم دفعه ی بعد یادم باشه بیارم برات.

شبِ مبعث بود...با یک جعبه شکلات و یک ماشینِ زرد برای خوش آمد گویی، آمد...

_خوش اومدید به این ساختمون...

_ببخشید مبین میدوه و سر و صدا داره...خیلی بهش تذکر میدم.

_نه خانوم....وقتی مبین میدوه حس خوبی بهم دست میده...روحِ زندگی جریان پیدا میکنه...می فهمم یکی بالا سرم هست...اونم یه بچه..تروخدا بذار راحت باشه..

و اینطوری بود که هربار تو رو به سکوت دعوت میکردیم..می گفتی: خورشید خانوم گفت راحت باشم! خیلی هم مهربونه.

سقفشان که نم داد...با بابایی که رفتی پایین، با یک قورباغه ی بانمک برگشتی...گفتی: خورشید خانوم بهم داد، گفت هدیه تولد برای مبین خان .

مهمانی دادیم و مهمانی گرفتیم...قرارِ اردیبهشتی و تولدت....و خورشید خانومِ بزرگوار...در مقابل عذرخواهی ما گفت: نه بخــــدا اصلا ناراحت نمیشم...تا باشه از این صداها..صدای بچه یعنی زندگی!

تا چند شب پیش و سگِ خال خالیی که عاشقش شدی....خورشید خانوم مهربان از سفرِ خارج از کشورش برایت اختصاصا آورده ...

مبین م می بینی هنوز خورشید مهربان می تابد...

چقدر داشتنِ این همسایه ها خوب است....آدم را آرام میکنند، دلگرم میکنند...به مهربانی...به اینکه هنوز هستند کسانی که صدایِ پایِ بچه را نعمت می دانند...آهنگ می دانند...زندگی می دانند...

ممنون همسایه ی خوب و محترمم....ممنون از این همه لطف...از این درک.

خــــــدایا شکرت...نصیب همه بفرما....الحمدلله..ماشاالله...شکرالله.

 



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 18:04 | سه شنبه 24 تير 1393 توسط مامان

هوالمبین...

عشقِ کوچولوم

رفتیم دندون پزشکی، اینبار با دایی شهاب و مامانی زهرا...دکترت رو عوض کردم و این بار آقای دکتر رو انتخاب کردم...

آقایِ دکترِ کاربلدی که نخِ بچه ها دستش بود...اول ارتباط برقرا می کرد و مراقبِ روحیه ی شما هم بود و با زبونِ خودتون باهاتون حرف زد....جوری که تو داوطلبانه زودتر از دایی برای معاینه رفتی و روی یونیت نشستی...

و قرار شد دایی عکس بگیره از دندوناش و تو هم فلوراید تراپی بشی برای جلسه اول که ترست کامل بریزه...

باید بگم که تمــــــام مدتِ عکسِ دایی شهاب گریه کردی...و می گفتی منم میخوام عکس بگیرم! 

نوبتمون که شد..بازم آقای دکتر پیشنهاد داد اول داداش کوچیکه...و بعد متوجه شد که دایی و خواهر زاده هستید و دلش غش کرد براتون...

تو خوابیدی رو یونیت...منم به دستور اقای دکتر جلوی چشمات دور از یونیت با یه لبخند بزرگ و چشمای شاد!

شروع که شد....یکم ترسیدی...دهنتو محکم بستی و به هیچ قیمتی باز نمیکردی..دکتر شروع کرد باهات حرف زدن...

منم از اون طرف تایید میکردم که، دکتر گفت: شما فقط لبخندت رو حفظ کن مامان..من کارمو بلدم:)

نتیجه این شد که خیلی راحت فلوراید تراپی انجام شد و یه کتاب داستان هدیه گرفتی و اومدیم بیرون منتظر دایی.

شهاب هم با چشمای گریون اومد...یه دندونِ شیری رو کشید و خودش خبر نداشت!.... زود بهت توضیح دادم که ممکنه ادم دردش بگیره و اشکالی نداره مثل دایی گریه کنی...مهم اینه که میدونیم دندونمون سالم میشه و دیگه میکروب نداریم توش...

هردوتون عالی بودید...عالی!

براتون وقت تعیین کرد برای جلسه ی بعد....که کارِ اصلی رو روی دندونات انجام بده...

دعای این روزام دندوناته مبین...کاش همکاری کنی...میدونم خیلی سخته...ایشالا که زود تموم بشه ....

خــــــــــــــــدا از دلم خبر داری که چه آشوبیِ....خودت آرومم کن...خودت صبرشو بهش بده...

شکرت شکرت شکرت.

 



ادامه مطلب...
موضوع : بزرگ شدی پسر!

نوشته شده در تاريخ 3:38 | شنبه 21 تير 1393 توسط مامان

یا حق..

عزیز دلم...

یک قدم دیگه هم برداشتی...نیازت روز به روز کم تر می شود و استقلالت بیشتر....

دیگه لباسهاتو کاملا خودت در میاری و می پوشی...

میری تو اتاق و میای بیرون یه لباسِ جدید تنتِ...شلوار رو خودت پا میکردی ولی تو پوشیدن بلوز و تی شرت هنوز مشکل داشتی...اما این روزها به راحتی در میاری و تنت می کنی...دکمه بستنِ ت یکمی طول می کشه و داری براش تلاش میکنی...

درسته که، وقتایی که خودت لباس می پوشی..شاید بلوزت برعکس باشه...یا عکسِ شلوارکت پشتش باشه...جورابات کج و کوله باشه و کفشاتو  تا به تا پا کنی...

ولی همینکه با یه حسِ فوق العاده میای جلوم وای میستی و میگی: مامان من آماده ام! برای من یعنی خیلی چیزا...

یعنی دیگه نمی تونم رنگِ لباسا و جورابتو ست کنم...شاید خودت دلت بخواد که جورابِ رنگین کمونیِ خوشگلت رو با بلوزِ نارنجی و شلوارِ سبز بپوشی...یا ترجیح بدی با لباسِ شنا بیای مهمونی...دمپایی بجای کفش پات کنی چون راحت تره...تازه قرمزم هست...یا یه ژاکت گرم از ناکجا اباد پیدا کنی و دلت برای پوشیدنش تنگ شده باشه...خندونک

یعنی دیگه نمی تونم بگم دالی موشه کجایی؟ دستای مبین گم شده؟ سرش تو تونلِ تا بیاد بیرون .....یعنی باید دم درِ اتاق وایسم و تو رو ببینم که داری خودت لباس می پوشی...با یه لبخند!

یعنی باید دلم به همین دکمه هات خوش باشه که هنوز نمیتونی ببندی و باز کنی..به ساس بندت که هنوز نمی تونی وصل کنی..و صدام میزنی مامان بیا اینا رو ببند.

باید دلمو به خودت گرم کنم...به بزرگ شدنت...به استقلالت که هم دلمو تنگ می کنه و هم آرزوی دیروزم بوده....

باید خداروشکر کنم که پسرم تواناست...قدرتِ انتخاب داره..قدرتِ نه گفتن داره...قدرتِ اصرار کردن داره....

خدایا شکرت...هزار هزار بار شکر...برای وجودش..برای لحظه لحظه بالندگیش..برای لباس پوشیدنش..برای همه چیز...دوستت دارم خدا.

الحمدلله..شکرالله...ماشالله.



موضوع : بالندگی تو....

نوشته شده در تاريخ 16:41 | جمعه 20 تير 1393 توسط مامان

یا علیم..

از همان روزهای نخست بودنت....خودم را آماده ی هیجاناتِ شیرین و خاصِ کودکی کرده بودم..

آنهایی که خودم نشد و نتوانستم انجام بدهم را منتظرم تو انجام بدهی...و آنها که انجام دادم و شیرینی ش زیر دندانِ دلم باقی مانده را منتظرم باز با تو دوباره تجربه کنم

فکرش را نمی کردم به این زودی...

چند روز پیش...تصمیم گرفتیم لگوهایت را بشوریم...200 تکه لگویی که دوسال بازی کردی....ریختیم شان توی حمام و شروع کردیم به شستن...تو زودتر از من خسته شدی و رفتی بیرون...کارم که تمام شد...آمدم بیرون...داشتم می رختمشان روی ملافه تا خشک شوند...

از اتاق آمدی بیرون. قیچیِ ابروی من  به دست!...موهایت هم به طرزِ غیر معمولی به یک طرف شانه شده بود...

خوب نگاهت کردم و چنان قهقهه ای زدم که با تعجب نگاهم میکردی...خنده ام بند نمی آمد! خنده

_ چکار کردی مامانی ؟

_هیشکار، موهامو کوتاه کردم همین.

_ببینمت؟ خندونک (وای خدا خنده ام جمع نمیشد!) دفعه ی دیگه خواستی موهاتو کوتاه کنی یا به مامان بگو من برات بزنم یا ببرمت آرایشگاه...چون قیچی خطرناکه یه وقت گوشت رو یا پیشونیت رو زخمی میکنی...یا ممکنه بره تو چشمت...باشه؟

_تَشم

_حالا بریم موهاتو ببینم...

بله رفتیم و دسته ی خرمن طلایی دِرو شده ات رو دیدم...موهاتو شونه کردم....دیدم همون طوری یه طرفه باشه اونم غیر معمول خیلی بهترهچشمک

سه ساله ای دیگر....منتظر بودم...خوانده بودم...میدانستم که کوتاه کردن مو با قیچی هم جزو بالندگیت است ولی فکرش رو نمی کردم به این زودی!

خیلی بهم چسبید...موهاتم بلند میشه ...فعلا کج باشه!:)

راستی،لطفا تکرار نشه بچه جانزیبا

خدایا شکرت ...شکرت...شکرت...در پناه خودت نگهدارش باش.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 18:25 | پنجشنبه 19 تير 1393 توسط مامان

یا لطیف...

اولین بار مهر ماهِ سالِ گذشته بود...همراهِ شهاب با اردی بهشتیهای کوچک قرار گذاشتیم و رفتیم *کرم های آوازه خوان* را دیدیم....برایت جالب بود...با تعجب نگاه می کردی و دست میزدی...

دیگر می دانستی تئاتر چیست....خوشت آمده بود...مدام می گفتی بریم تئاتر، بهترِ...نریم سینماخندونک

بارِ دیگر با دایی شهاب و مائده و سپهرِ بهاری همراه شدیم...اجرایِ نمایش متفاوت با قبلی بود..این بار عروسک بود و عروسک گردان....*رازِ کوه مهربان* 

و سومین تئاتری که با دایی شهاب رفتیم * قندک*

داستانِ شـــــــاد و قابلِ فهم برای گروه سنیَ ت....انقدر خوشت آمد، که هر روز داستانش را با هم بازی میکنیم..نقش می دهیم...می خندیم....نتیجه می گیریم...

این آخری خیلی عالی بود...شادِ شادِ شاد...

به بهانه ی وجودت من هم کودکی می کنم...می خندم و روزگار را از دریچه ی چشمهای قشنگت می بینم...شکرالله.

خـــــداجانم ممنون.

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 17:22 | سه شنبه 17 تير 1393 توسط مامان

سبحان المبین..

از وقتی تو هستی رمضان هم جوری دیگر است...خوب تر از خوب است...

همینکه روزه هایم را کامل گرفتم و بعد فهمیدم فرشته ام توی دلم جا خوش کرده...همینکه ولعِ روزه گرفتن داشتم و توئه سه ماه و اندی شیره ی جانم را می خواستی...همین که آنقدر به شیره ی جانم؛ جانت بسته بود که سالِ بعدش هم نشد روزه بگیرم....اینکه سال دیگر که آمد روزه هایمان را با هم شروع کردیم، تو روزه ی شیرم را گرفتی و من روزه ی جان...

و امسال...

مبیــــــــن تو که باشی همه چیز بهتر است...

حتی رمضان هایِ مهربان ...

توئه تازه از بهشت آمده که باشی و مثلِ فرشته ها توی خانه مان وقتِ سحر و افطار شیرین زبانی کنی بَزم مان را کامل می کنی....خدا را می آوری پایین....سر سفره مان!

اینکه اصرار داری *سحری بپزم نه مرغ و گوشت و پلو...اینکه اصرار داری سحری که خورشتِ سبزی نیست..سحریه!!! اونو بپز!

اینکه اصرار داری *افطار که صبحانه نیست! صبحانه نون پنیره..افطار بیار!

اینکه می خندی و می دوی دنبالِ منِِ روزه دار که بخور هیچی نمیشه..بخور خدا خوشحال میشه...اینکه میگویی من روزه ام هی بهم نگو غذا بخور ....

اینکه با مناجات هایِ رمضان ادای گریه در می آوری ... قرآن می خوانی به رسم خودت...

اینکه دیشب وقتِ سحر بیدار شدی و باهم بازی کردیم...گفتم وقتِ سحر شده باید سحری بخوریم و گفتی بعدش روزه میشی؟

اینکه هستی همه چیز خوب است...

فرشته ی منی....پاک و صاف و صادق! اینقدر گفتار و رفتارت صداقت دارد که در مقابلت کم می آورم!

راستی امسال دیگر تنها نیستیم....برنامه داریم....دور و برمان شلوغ است...هستند آنهایی که نبودند و چقدر حضورشان را می خواستیم! امسال هستند...سر سفره شان می نشینیم...بیرون میرویم....خدایا شکرت

دوستت دارم بهشتِ زمینی من...احساسِ خوبم....مبینم.

خـــــداجانم حلاوتِ رمضان را به آنها که چشم انتظار هستند بچشان...دلشان را با فرشته ای روشن کن...الهی آمین.

الحمدلله..شکرالله...ماشاالله.



موضوع : عارفانه ، عاشقانه

نوشته شده در تاريخ 2:50 | سه شنبه 17 تير 1393 توسط مامان

یاحق...

خوبِ عزیزم

انگار بعد از سه سالگی ورق برگشت..تو و شهاب شدید همبازی و رفیقِ هم...

قبل تر هم بودید اما نه به این شکل....

یک چیزهایی این وسط بود...بزرگتر بودنِ شهاب...خیلی کوچکتر بودنِ تو...ناتوانی در درکِ بعضی بازی ها و انجامشان برای تو...حسِ مسئولیت شهاب...

هر دقعه فروشگاه می رفتید...اجبارا لیستِ خریدی از مامانی زهرا می گرفتید و دوتایی با هم راهی می شدید...باران بود..برف بود..آفتاب بود..سرد بود...باد بود.. باز هم می رفتید...چند باری شهاب گفت آجی خیلی مسئولیت داره..خیلی مواظبشم!

سه ساله که شدی...بالغ که شدی...شهاب هم کم کم متوجه شد می تواند رویت حساب باز کند...این روزها اسمِ خانه ی مامانی زهرا که می آید یک ذوقِ تازه هم توی چشمانت است...ذوقِ بازی و بازی و بازی با دایی شهاب!

این روزها خانه ی مامانی زهرا که هستیم شهاب هی می پرسد: آجی کی میرید؟ تا کی هستید؟ 

باهم کارتون می بینید...سی دی را با هم انتخاب می کنید....شهاب توجیه ت میکند که این مناسبِ تو نیست..ترسناکه یکم! دوتا بالش و دوتا ملافه و دوتا ظرف میوه...و دوتا پسر!

با هم جنگل بازی می کنید...بازیِ محبوبِ هردو...سناریو می نویسید..نقش میدهید به هم...تو تابعی...او مراعاتت را می کند...

با هم خانه می سازید...مهمانی می روید...پذیرایی می کنید از هم...

بازیِ فکری می کنید..شهاب می داند که تو کوچکی و بعضی قوانین برایت بزرگ است...مدارا می کند...

حمام میروید...با هزار ترفند دایی موهایت را می شورد...آب بازی و کف بازی و ....

کتاب می خوانید...نبات کوچولو حل می کنید..هرکس مناسبِ سنِ خودش را...برای هم می خوانید..شهاب برای تو...تو برای من...من برای هردویتان!

و بازیِ محبوبـــــــــــــــتان....کشتی با آقا جون...از راه رسیده و نرسیده می پرید سرش و یکساعتی صدایِ جیغ و دادتان هواست...

و یک دنیا بازیِ شیرین...

این وسط ناراحتی هم دارید..تو قهر می کنی و شهاب نازت را می کشد...شهاب خسته می شود و تو اصرارش می کنی..هردو سرِ یخمکِ زرشکی بحث می کنید و شهاب کوتاه می آید...ناراحت می شود اما کوتاه می اید...

الگوپذیری و تقلیدتان هم قشنگ است...دوستش داریم همگی...اینکه پسرها قبل از مهمانی موهایشان را خیس می کنند و به یک طرف شانه می زنند...مثلِ هم! اینکه هردو همزمان از یک خوراکی خوشتان می آید و لقبِ عشق میدهید بهش و برعکس!اینکه عینک آفتابی را تا وقتی آن یکی روی چشمش دارد این یکی هم میزند! اینکه می پرسید دایی شهاب چی می خواد بپوشه؟ مبین شلوار لیِ کمرنگ داره؟ اینکه نظر می دهید برای هم.._ این رنگ به مبین نمیاد یکم! _دایی این شورتت رنگش زشتهخنده

خوشحالیِ شهاب را حس می کنم این روزها..از اینکه همبازی دارد...تو هم مثل همیشه خوشحالی..از اینکه دایی شهاب همبازیت است..

دوستتان دارم پسرها...به اندازه ی بلندایِ سقفِ دوست داشتنِ یک خواهر به برادر و به انتهایِ دوست داشتنِ یک مادر به فرزند...

بمانید برای هم...برادرانه...پشت هم...ان شاالله...ما هم دعایِ خیرمان را بدرقه ی راهتان می کنیم...

عاقبت بخیریتان آرزوی ماست.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 15:34 | پنجشنبه 12 تير 1393 توسط مامان

یا علیم...

قندِ دلم...بعد از چشم پزشکی...که قبل از عید رفتیم و حسابی گریه کردی...ولی نتیجه سالم بودنِ چشمای بی تکرارت بود...

برای دندون پزشکی با برنامه تر عمل کردم...

کتابِ *نی نی دخملی ِ * محبوبت خیلی تاثیر گذار بود...با هم دکتر بازی می کردیم..دندونای همو چک می کردیم...من مریض می شدم و تو دکتر...گریه می کردم و تو منو تشویق می کردی که دندون پزشکی که درد نداره عزیزم!

خیلی وقت بود خمیرِ بازی می خواستی..بهانه ای شد که جایزه ی دندون پزشکی باشه...

بالاخره رفتیم..2ساعتی تو نوبت بودیم با هم نهار خوردیم...پاساژ گردی کردیم...منتظر موندیم.... خیلی خوب شد..با فضا هم آشنا شدی.. استرست کم شد...گرچه صدای جیغ و گریه های بچه ها رو هم شنیدی...بالاخره نوبتمون شد..._مبین کوچولو!

داخل شدیم...تو فقط نگاه می کردی...

_به به اسمت چیه عزیزم..چه کفشای قشنگی داری...میدی به من؟

نشستی رو یونیت...دهنتو باز کردی....اجازه دادی خانوم دکتر دندونات رو با دقت معاینه کنه...

_4تا دندونِ خراب داره...سه تاش زیاد جدی نیست...ولی یکیش خیلی حالش خوب نیست...بنظرتون میذاره عکس بگیریم؟

با اطمینان گفتم: بله حتما...

و با تشویق خانوم دکتر رفتیم که عکس بگیریم...

برات توضیح دادم که اینجا آتلیه ی دندوناس..باید ازش عکس تکی بگیریم ببینیم میکروبا چکارش کردن!

خیلی خوب نشستی...دهنتو باز کردی و عکس رو نگه داشتی...بارِ اول یه لبخندی زدی که عکس خراب شد و مجبور شدیم تکرارش کنیم...

با ذوق عکستو تحویل گرفتی و رفتیم نشون دادیم به خانوم دکتر..

_به به آقا خوشگله با کفش خوشگلاش...ببینم عکستو...اوه به عصب رسیده...باید عصب کشی کنیم...می شینه؟

بازم با اطمینان گفتم: بله حتما...

دلم پُر از استرس شد...حسِ بی کفایتی اومد سراغم..نمیدونم چرا...وضعیتت از بچه هایی که اومده بودن اونجا خیلی بهتر بود..ولی خوب....از خانوم دکتر پرسیدم علتش چیه؟علاوه بر این همه مراقبت!

گفت: نسلِ امروز دندوناشون داغونه!

دلم گرفت...خیلی....از مطب اومدیم بیرون...روی زانوهام نشستم...اندازه ی تو شدم سه ساله ی جونم...تو چشمای بی نظیرت نگاه کردم و گفتم : بهت افتخار کردم مبین ، میدونم استرس داشتی و یکم ترسیده بودی، دقیقا مثل من..ولی گریه نکردی...ممنون عزیزم.

هیچی نگفتی...فقط نگاهم کردی با یه لبخند..منم فدات شدم با یه عالمه حس خوب!

تو راهِ برگشت تمـــــــــامِ ذهنم درگیرِ عصب کشی بود..باید آماده ات کنم...میدونم درد داره..ولی نباید بذاریم به جاهای باریک بکشه...میدونم تو قهرمان کوچولوی منی.

یک ساعتی هم مهمونِ شهرِ کتاب بودیم...با خمیرِ وعده داده شده برگشتیم خونه...برای همه تعریف کردم که چه کوچولوی قهرمانی دارم..و قراره بازم بره و عصب کشی کنه...میکروبای دندونش اون ته گیر کردن خانوم دکتر باید بیارتشون بیرون...درد داره ولی اینجوری بهتره...

چیزی نمیگی...فقط گوش می دی...

این روزا دارم آماده ات می کنم...آماده شدی میریم...ان شاالله که برات آسون باشه نفسم.

خدا جونم...یادته؟ دندون درآوردنِ مبین خیلی سخت بود...پسرم صبور بود...ولی سخت بود...نذار درست کردنشم سخت باشه...تو خدایی همه چیز رو به تو می سپرم..حتی همین دلهره های دندونیِ مادرانه ام رو....الحمدلله..شکرالله...توکلت علی الله.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 14:15 | چهارشنبه 11 تير 1393 توسط مامان

یا علی...

تب و تابِ این روزهای پُر هیجانِ جام جهانی تو را هم گرفت...

بازیِ فوتبالِ ایران که بود...تمــــــــامِ مدت خواندی 

جینگالی گالی گالی جینگالـــــــــــی

رفتم بچینم آلـــــو   دستمو گزید زالــــــو

الهی بمیری زالـــــو     تا من بچینم آلو

و...

جیغ و صداهای ما را که می شنیدی...تو هم همراهی می کردی...بازی که تمام می شد...تشویقِ ایران  ایران هی هیَ ت فضایِ خانه را پر میکرد...بهت می گفتم فوتبالیست کوچولو...جوابم میدهی...من فوبّال نیستم.

بازی های والیبال را با علاقه ی بیشتر نگاه می کردی..پرسیدی: مامان چرا اینا توپ رو با پا نمی زنن....

و توضیحات مربوطه را خوب گوش دادی...بدو بدو رفتی از *توتاقت توپ برداشتی و آمدی جلوی من چنان پرتابی کردی و گفتی: مامان من والیبالم! توپُ با دست میندازم! ببین چه ورزشم! تشویقم کن...بگو آره اینه....

تشویقت کردم پسرِ والیبال....تصورت کردم با لباسِ ورزشی و دلم برایت رفت....هزار بار قربانِ قد و بالایت رفتم و از حدا برایت خواستم زندگی سالم و شاد را.

پروردگارا...تن و جانش سلامت...دین و ایمانش سلامت....در پناه خودت..آمین.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 13:46 | دوشنبه 9 تير 1393 توسط مامان

سبحان المبین

نورِ چـــشمانم...

برایمان تشمک میزنی...به همین شیرینی...یک تِشم ت را با دست می گیری و آن یکی را تند تند پلک می زنی..

یعنی کیفی می کنی دیدنی...ما هم که قربانِ چشمهایت می رویم و آن دهانِ نیمه بازت که تمرکزت است..

بدونِ دست هایت هردوچشمت پلک میزند آن هم با فشار!

_مامان می خوای برات تشمک بزنم؟ آه ببین!

چشمِ زندگی مایی..روشن باش چون نامت روشنا و آشکار.

ماشاالله..الحمدلله.شکرالله.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 16:05 | دوشنبه 2 تير 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمزِ قبلی...دارید؟ ندارید؟ بگویید خدمتتان تقدیم کنم.




موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 4:35 | جمعه 30 خرداد 1393 توسط مامان

یا عزیز...

بندِ دلم...آن روز صدایم کردی..._ رَفیـــــــق بیا کارت دارم ، رفیق جون بیا اینجا..هی رفیق!

باز این دل را به دلت بند زدی...این رفیق گفتن هایِ بجا و مطمئنت حسی خوب برایم دارد...اینکه می دانی _خوب رفیق یعنی دوستم دیگه ؛ تو دوستمی دیگه یعنی رفیقمی مامان رفیق!

این روزها روشهای دیگر دلبری را نیز امتحان می کنی... _مامان گوشتُ بیار می خوام لواشکی بهت یه چیزی بگم...گوشم را می آورم نزدیکِ نزدیکِ دهانت...صدایت آرام می شود و نفس گرمت به گوشم می خورد...می گویی : وایسا فک کنم چی میخوام بگم! فکر میکنی و آرام و لواشکی می گویی :بعدش بریم بستنی بخوریم رفیق.

قانعم می کنی آن هم به رسمِ خودت..._ آه ببین اینم از این! 

ناراحت که می شوی...از دستِ من...از رسمِ روزگارِ کودکیت...بلند می گویی: ای دردِ بی داد! 

توئه آرامِ پرجنب و جوش...توئه لطیفِ پر انرژی...طالبِ آرامش در عینِ پویایی هستی...آهنگ که می گذارم صدایش را بلند که می کنم...می گویی: واقعا از صدای بلند سرم درد می گیره....راست می گویی!!!

رنگ شناسِ کوچکم باز عاشقِ مداد رنگی هایش شد...نقاشی در همان مرحله ی آدمک متوقف کرده ای...با هم کتاب هایِ بگرد و پیدا کن را رنگ می کنیم...پیشرفت تکاملی ت خوشحالم می کند...می گویی: منم مثل دایی شهاب باید برم مدرسه، آقای معمر مخشامو ببینه !

آقایِ شکار می شوی....همان شکارچیِ خودمان...ولی از نوعِ جنگلبان..حامیِ تمــــام حیواناتی!...آقای آشپزی می شوی  _چه سفارشی دارید خانوم؟

با انگورِ قرمز عشق می کنی...وقتی منعت می کنم از زیاد خوردن جوابم می دهی: مامان تو نمی دونی اگه انگور بخورم حتما قدم بلند میشه! آه دیدی بلند شد!

شربتِ تقویتی را برای دردِ پاهایت که سه ماهیست شروع شده می دهم...وقتی می خوری..توقع داری قوی ترین پسر شوی! و این نتیجه ی افتادنت است _دیدی شربتِ تقویتی خوردم افتادم!

صفت هایِ سه ساله ای نصیبِ دنیا می کنی...می گویی : ببین خورشید پاره شده! مامان ابرا شکستن..داره باد میاد شاید طوفانِ وَشتناک بشه...( خاطره ی آن روزِ طوفانی که من و تو تنها توی پارک بودیم فراموشت نمی شود!)

این من در آوردی هایت هنوز ادامه دارد _هیییم این تفنگمو می خواستی بندازونی؟ این که سالمه!

قایم موشک که بازی می کنیم..می گویی: مامان لواشکی برو قایم بشو من پیدات کنم...وقتی ناامید می شوی از پیدا کردنم میانِ کلماتت این را پیدا کردی..._ مامان کویی؟ من چرا پیدات نمی کنم!

صدایم میکنی.._ عروس دریایی بیا توتاقم کارت دارم! حالِ مرا نمی دانی آن وقت....وصف شدنی نیست!

باز به انگلیسی علاقمند شده ای...مدام با من به زبانِ خودت انگلیسی صحبت می کنی...خیلی جدی!!!! و من واقعا با تو انگلیسی صحبت می کنم و جالب اینجاست که ادامه می دهی..از خودت میسازی..رد میکنی...جایگزین می کنی...خوب است..این علاقه را دوست دارم که خود جوش است..._مامان هلو یعنی سلام..حالا بگو هلو...نه هاورایو نیست..بگو میسانوسز!

با هم که درباره ی یک موضوع حرف می زنیم...سوال پیچت که می کنم...جوابهای خوشمزه ات را که می خورم...وقتی موافقی..می گویی: آره دیگه! 

اینکه بعد از یه روزِ پر مشغله وقتی رو مبل ولو می شم تو بیایی و بگی : مامان بیا ماچت کنم . یعنی خستگی ها کیش و مات! ماچ رو از کجا یاد گرفتی پسر؟ از کارتونِ پویا!

و...

مبین ، حبیبِ مادر دوستت دارم خیلی! این روزهایی که رسمِ زندگی کردن را با هم می آموزیم..من کم و کاست هایِ خودم را می بینم و تو دنیا را تجربه می کنی...گاه مقابلت کم می آورم و تو پسرِ کامل و کوچکم خواستارِ راه درست و خوبی و بهترین هایی...و من اندر خم یک کوچه ام! این روزها مسئول ترم در قبالت...مراقب ترم رفتار و گفتارم را...کاش بشود آنکه باید...توکلت علی الله.

خـــــدا جان این روزها صبر بیشتر به کارم می آید...می شود کمی بیشتر عطا کنی...شکرالله.

 



موضوع : بالندگی تو....

نوشته شده در تاريخ 8:57 | چهارشنبه 28 خرداد 1393 توسط مامان

سبحـــــــــان المبین...

نفسم...

پارسال همین موقع ها که باهم می رفتیم پارک...همان پارکِ سنگی و کوچکِ انتهایِ کوچه ی روبرویمان را می گویم...صبح ها می بردمت....چون عصرها شلوغ بود و تو هنوز کوچک بودی...نوپا بودی...ترسِ هُل دادن و حقت را پایمال کردن و بدو بدو های بچه های بزرگتر، دلم را می لرزاند...

امسال بزرگ شده ای...کودک شده ای...فهیم و شیرین....فکر میکنم اصولِ اولیه را خوب آموختی...از من...از دنیا...از ما...مایی که همه دخیل بودند....و منی که جاده ی ذهنی ات را فقط هموار میکردم..مسیر را نشانت می دادم تا خودت چند و چون را امتحان کنی..

باز برنامه ی پارسالمان تکرار شد..با هم می رویم پارک....این پارکِ پله ای کمی فرق دارد...بزرگ تر است و بزرگ تر...این بار عصر ها می رویم پارک..که تو میانِ بچه ها ؛ روزگار را در ابعادِ کودکانه بچشی!

با سه چرخه می رویم پارک...از همان ورودی پیاده می شوی و سرپایینی را با هم می دویم..سه چرخه هم دنبالمان!

راهروهای باریک و پله های کوتاه را که می گذرانیم بعد از به قولِ خودت آب بازی و فواره بازی به زمین بازی می رسیم...شلوغ و پُر بچه!!! با همه ی گروه سنی...از همه قشر...برایت جالب است...

بگویم چندباری بیشتر نظاره گر بودی...گویی می خواستی فضا را بسنجی....تا خود واردِ میدان شوی...

و من فقط یک بیننده بودم! تصمیم گرفته بودم هیچ نگویم ببینم چه می کنی..

بالاخره رفتی...یعنی تمــــامِ تایمِ بودن در زمینِ بازی را دویدی و بالا رفتی و سر خوردی...

دیگر از تابِ شلوغ و پُرجمعیت نمی ترسی و جایی میانشان برایت باز میکنم و کنارشان می نشینی...

دیگر وقتی کسی هلت بدهد مرا نگاه نمی کنی....چشم در چشمِ طرفِ مقابل می شوی و دستت را به نشانه ی دفاع بالا می آوری...

همچنان می دانی رعایتِ نوبت مهم ترین رکنِ پارک و بازی است....خودت خوب رعایت می کنی...اما آنها که زیرِ پا می گذارند هنوز برایت هضم نشده اند...

از سرسره برعکس سُر می خوری...از سراشیبیِ بالا رفتن ؛ به تقلید پایین می آیی...مثلِ بچه های بزرگتر از میله ها آویزان می شوی...

نمی دانی چه لذتی دارد برایم...پسرکی که خطابش می کنند....به به چه پسر مهربونی...چوب شورت را شریک می شوی و از آبِ قمقمه ات برایِ دخترک تقاضا می کنی...

مراقبِ نی نی کوچولوها هستی به قولِ خودت....

سه چرخه ات را با دلهره اجازه ی سوار شدن می دهی...

هنوز با دعواهایی که بینِ بچه ها رخ می دهد کنار نیامده ای...صورتِ ماهت مثلِ روحت بهم می ریزد...من هم همین بودم و هستم!!!

هنوز باید یاد بگیری...هنوز باید دنیایی با مقیاسِ کوچکتر را لمس کنی...

باید بدانی حقت را بعضی می گیرند...بعضی هلت می دهند تا یکی جلوتر از تو باشند....باید بدانی به طنابِ زیرِ پایت می توانی اعتماد کنی ولی به آدمِ پشتِ سرت نه!

و این بین باید مهربانی ها را ببینی...وقتی مُردد هستی که از آن سرسره ی بلـــــــــــند و پیچ پیچی پایین بیایی یا نه..پسرکی تو را بغلش بنشاند، بی آنکه بگویمش..و بهت اطمینان ببخشد که من مراقبتم!

باید ببینی هستند کسانی که نوبتِ تابشان را به تو می دهند چون اشتیاقِ توئه کوچکتر را توی چشمانت می بینند...

باید ببینی می شود توپ را شریک شد چه مالِ تو باشد چه مالِ دیگری...

باید ببینی..

باید بدانی از مادر کاری برنمی آید....فقط قلبش برای تو می تپد و دعا می کند برایت...خودت باید بزرگ شوی...از اینجا به بعد..من هم هستم مثل همیشه هایی که گفتمت...پشتِ سرت...فاصله مان ، بنا به شرایط است...ولی دلم ...قلبت...آخ نفسم گرفت...سخت است...مبین دعا می کنم برای خودم...تا دلم هم مثلِ ظاهرم محکم شود...ان شاالله.

مبین جانکم...کوچکِ مسیرِ چهارسالگی...خوب دنیا را ببین...خیلی قشنگ است...چون چشمانت زیباست...برایِ منِ مادر زیباترین است...و ایمان دارم می توانی بهترین و آرام ترین دنیا را ببینی..با همین چشمها...مبین دردانه ی مادر...این را بدان خــــدایِ این دنیا یکی است...احد و واحد...می توانی چنان اطمینان و توکلی کنی که خـــدا خودش بغلت کند...می توانی چنان ایمانی داشته باشی که این نشدن ها و نبودن ها و نذاشتن ها اذیتت نکند....

روزگارت خوش پسر....خـــدایِ روزگارِ مبین... خوب است که هستی...همیشه هستی...و منِ مـــادر به تو می سپارمش که تو علیم و قادری...توکلت علی الله.



موضوع : دل نوشته برای تو

نوشته شده در تاريخ 13:28 | شنبه 17 خرداد 1393 توسط مامان

یا ماشاالله

گلِ قشنگم...شعرِ دومت رو هم گفتی...اینبار برای من!

یه ماه دارم خوشگله

میخنده توی جاده

یه ماه دارم نازونی

مثلِ مامان نازونی

ممنون بی تکرارِ دنیای من...ممنون از این همه عشق! نمی دانم چه بگویم...اشک هایم گواه بود؟؟

خـــــدایا فکرش را هم نمی کردم این روزها را توی تقویمِ زندگی ام ثبت کنم..روزی که پسرم برای من شعر بگوید! هر روز و هروقت به من بگوید دوستت دارم زیاد! و بوسه هایش را سخاوتمندانه تقدیمم کند...

خدایا شکرت..خدایا نگهدارش باش....الحمدلله.



موضوع : مادرانه

نوشته شده در تاريخ 15:58 | جمعه 16 خرداد 1393 توسط مامان

یا لطیف..

عشقِ کوچولوی من

مدتی است خوابِ نیمروزی ات را حذف کرده ای و بجایش شبها زودتر می خوابی..و این زود خوابیدن یعنی فرصتی برای من بودنم!

هر روز تایمِ خواب نیمروزی ات که می رسد کِسِل می شوی... برایت شرایط را آرام می کنم تا دراز بکشی و بدنت کمی آرامش داشته باشد...کارتون می بینی ، بازی نشستنی انجام می دهیم ، کتاب می خوانیم...

رَد شدنِ تایمِ خوابت برابر است با مضاعف شدنِ انرژیت...

و باز برنامه داریم هر روز... پارک ،پیاده روی ، خرید با سه چرخه...کلی خوش می گذرد...

این وسط گاهی من کم می آورم عزیزکم....

زودتر بیدار شدن و دیرتر خوابیدن و هم پا و همبازی بودن با تو ، دلیل می شود...

چندباری امتحانی بود...نیم ساعت خودم را به خواب می زدم تا ببینم چه می کنی..حد و حدود و قوانین را از قبل برایت خوب توضیح دادم و تو باز مرا دلگرم کردی بی تکرارم!

هر از گاهی خوابم که بگیرد...با خیالِ راحت چرتکی می زنم...می دانم تو از محدوده ی اتاقی که من تویش هستم بیرون نمیروی...آب و خوراکی برایت آماده می گذارم ... همان حوالیِ من می چرخی و بازی میکنی..آن هم آرام! این بین بوسه هایت، خوابم را شیرین تر می کند...

بیدار که می شوم هرچه که فکرش را بکنی وسطِ اتاق است...و بعد از خوردنِ عصرانه با هم جمع می کنیم..می ارزد به چُرتِ جانانه ام....

مبین خیلی دوست داشتنی و خوبی...برای دنیایم بهترینی.

خــــــــــــــدای عزیزم....شکرت برای نعمتهایی که بی منت عطا می کنی و من به حق شکرگزارشان نیستم...شکرت.

مبین م در پناهت.



موضوع : بزرگ شدی پسر!

نوشته شده در تاريخ 0:37 | چهارشنبه 14 خرداد 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

خیلی خوشحالم-محمد علیزاده

مرجع کد آهنگ


height=533 >