بستن تبلیغات

پسرم شکوفه بهاری من
پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" 

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا...

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:06 | يکشنبه 25 اسفند 1392 توسط مامان

يا حق....

روزا دارن پشت هم و با سرعت ميگذرن...ديگه لباساي سه ماهگي پسرک اينقدر کوچيک شده که بهشون به چشم لباس ادم کوچولوها نگاه ميکنم...!

گاهي که دلم غنج ميره از حرفاي قلنبه سلنبه اش يهو فلش بک ميزنم...واي هدي ببين اين هموني بود که فکر ميکردي رسيدن بهش جزو روياهاته!....حالا داريش...يکي از خودت..شبيه ت..يکي که کامل ترينه برات تو دنياي قياس هاي يواشکي مادرانه ات...

نميدونم چرا کسي از شگفتيِ زندگي با يه کوچولوي در شُرف سه سالگي چيزي نگفته بود....يا شايدم گفته بودن و من غرقِ لحظه لحظه ي بزرگ شدنش بودم...

خلاصه که دنيا برام پُررنگ تر شده...پله برقي که ميبينم تو دلم ذوق ميکنم...زود به مبين نگاه ميکنم..تا برقِ چشامونو رد و بدل کنيم...بعد بدون خجالت اينقدر بريم بالا و پايين تا يکم فقط يکم دلش اروم بگيره....

چشمام شده چشماي مبين...کيوسک روزنامه فروشي که ميبينم بنظرم هايپر استار...چون ابنبات چوبي داره...اب معدني کوچيک داره...يه عالمه بازي پلاستيکي بچه گول زن داره...نبات کوچولو داره...

تو پارک که قدم ميزنم ،حتي اگر مبين باهام نباشه هر کفشدوزک و گلِ خوشرنگ و مجسمه اي که ميبينم...هر حوض اب و گربه اي که ميبينم...چشام ميخنده...از مبين ياد گرفتم ،پارک که فقط تاب و سرسره نيست..ميشه بريم لاي سرسره ها و بگيم اينحا خونه مونه..ميتونيم الاکلنگ رو هي بکوبيم زمين و بگيم بچه ها سفت بگيريد....ميشه اصلا رو يه صندلي بشينيم و بازي دوستامونو نگاه کنيم! اصن میشه دنبالِ شکوفه ها بگردیم...بعد باهاشو حرف بزنیم...

اره کوچولو ترين عزيز دنيا...من از تو يه عالمه چيز ياد گرفتم اونم چيزاي خوب...چيزايي که شايد بلد بودم ولي اين بزرگ شدن باعث شده بود يادم بره...تو برام تلنگری!

میدونی چطوری بهم یاد میدی؟ وقتایی که تو خیابون میگی مامان بیا مسابقه بدیم...بُدویم! اونوقت من یه نگا به دور و برم میندازم و میگم نمیشه مامان زشته! میگی : چرا نمیشه..خیلی هم خوشگله..ببین من چه قشنگ میدوم..تو هم بدو...

اونوقتِ که میدوم..چشمای خجالتم رو میبندم و میدوم باهات...بعد که تو برنده میشی میگی: دیدی چه قشنگ دویدی!

تو بهم ياد ميدي مثل وقتايي که بدون هيچ خواسته و نيازي مياي ميگي مامانِ خوشمزه ي من بغلم کن...بعد منو تو بوسه هاي بي مثالت خيس ميکني..فشارم ميدي...بهم ميگي مامان خيلي دوست داوم خيلي عاشقتم يه دونه و هشت تا!

اونوقتي که نازمو مي کشي..ازم دفاع ميکني...مراقبمي...اخ که نميدوني حمايت يه پسر کوچولو رو داشتن يعني چي..وقتي دستاتو دور بدنم حلقه ميکني و ميگي بابا شوخي نکن من ناراحت ميشم اين مامان منه زن تو نيست اذيتش نکن... يا وقتايي که ميگي:مامان ناراحتي ميگم نه عزيز دلم ميگي پس بخند..

تو از من چي ياد گرفتي ها؟

اينکه گاهي بخاطر روزمرگي هايي که گذراست صدامو بلند کردم! اينکه سختيِ زندگي رو سر شيطنت هاي بجات خالی کردم؟ اينکه گاهي حواسم نبود ولي تو حواست جمعِ جمع بود...

مبين ؛ گل قشنگم

بدون بي منت تا جايي که در توان داشتم...تا جايي که عقل و دل و احساس و شرايط ياري کرد...خواستم برات مادر باشم...که بخدا قسم هيچ وقت نخواستم بيشتر و يا کمتر باشم....که ايمان دارم به قدرت مادري...که ميدونستم برات خُـــــدام و هي خدايِ احد رو نگاه کردم تا ازش ياد بگيرم...هی نگام به اون بالا بود...هی یواشکی وقتِ درموندگی صداش کردم...هی ازش خواست مراقبم باشه تا مراقبِ هدیه اش باشم!

هي چک کردم ببينم وقتي من ناراحتش ميکنم اون با من چه ميکنه و من با مبينم چه!

ببخش انسان بودنم رو...و گواراي وجودت مادرانه هاي عاشقانه و خالصِ بي چشم داشتي که ارزاني ات داشتم..

سي روز ديگه تا سه سالگيت مونده و من مستاصل ..که سه سالگي درست مثلِ چهل روزگي برات بلوغِ و پايه ي دنياي فردات...اين روزا دارم خودم ُ درست تر ميکنم..بايد بيشتر مراقب خودم باشم..یادم باشه مبين همينجاست!

دوستت دارم نفس بالنده ي من....بي نظير من...بماني تا دنيا دنياست...روحِ زندگی من.

سي و پنج ماهگيت مبارک جانِ من.

*امسال بهار

فهمیدم وقتی کنار هم راه می رویم

بارانی از

شکوفه های شکوه

بر سرمان می بارد.

خداي رحمن...من نگاهم به اسمان است..و دل خوشم به تو...توکلت علی الله.

*عباس معروفی..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:49 | شنبه 23 فروردين 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید... همان رمز قبلی!..ندارید..یا گم کردید...در خدمتتان هستم بگویید تقدیم کنم...




موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 9:55 | جمعه 22 فروردين 1393 توسط مامان

یا قاضی...

طلاییِ من...

بس که خوش سفر و همراهی...دو روز استراحت و تهرانِ خلوت گردی بس بود تا دوباره راهی شویم...سمتِ دیار مادری...

تا هم فروردین هایش را از دست ندهیم؛ مثلِ هرسال و هم دلتنگِ خاله بازی شده بودیم...

رفتیم...پرسیدی : کجا میخوایم بریم؟

گفتم : پیش مامانی زهرا..دایی شهاب , خاله ها و آقا جون...

رفتیم و رفتیم و رفتیم....و تو در عجب که چرا نمی رسیم! گفتی : خونه ی مامان زهرا خیلی نزدیکه...چرا شب شد پس؟

گفتم: میریم پیشِ خاله باجی...مامان زهرا اونجاس!

رسیدیم و باز شاه شدی...باز فرمانروایی کردی...باز ناز کردی و خریدارت بودند...می دانی برای هرکس چطور شیرین بازی کنی...مومِ دلشان دستت است...

دویدی...خندیدی...نگاهت به شهاب بود....هرچه می کرد درست بود..هر چه می خورد....هرچه می گفت...هر کجا می رفت...

آنقدر حواست به داییِ کوچکت بود که اگر از پشتِ شیشه ی ماشین برایش دست تکان میدادی یا لبخند میزدی و جواب نمی گرفتی...نگران می شدی! _مامان دایی شهاب چرا بهم نخندید....چرا باهام دست تکون نداد؟!

آتش و کوه و سبزه و رودخانه....درخت و کفشدوزک و گیاه شناسی....

صبحمان شب میشد آن هم بدونِ اینکه پسرها بگویند حوصله مان سررفت...شبِ شان صبح میشد بی حرفِ پیش!

با خاله ندای عشقت بازی کردی...از بغلِ خاله کوثر مهربان پایین نیامدی...از حسین آدامس گرفتی و گول نخوردی ...گوشی نجو را با نجمه گفتنت صاحب می شدی...حواست به خاله باجیِ عزیز بود..آقای یوسفی را عمو یوسف میگفتی ...و مامانی زهرا را برای وقتِ لوس بازیهایت داشتی..

راستی آقاجون می گفت : یه جوری میگه آقاجــــون که جوابش جوووونِ! 

خوب بود الحمدلله...خاله ی عزیزمان را هم کمی خوب کردیم...و سپردیمش دست خدا...اللهم اشفع کل مریض..

دو روز آخر باز دلتنگ شدی...دلتنگِ تهران...خانه ی عشقمان..خونه ی مامانی زهرا!

گفتی: مامانی زهرا شما خونه دارید؟ پس چرا نمیریم؟

خندیدیم...اما من میدانستم دلت ،طاقتش تمام شده...خانه می خواهد...زندگیِ همیشگی میخواهد...آنقدر که حتی وقتی برای دیدنِ حلمای بیست روزه راهی شدیم، گفتمت : میریم قم خونه ی بی بی...تا نی نیِ عمو ابراهیم رو ببینی...

راضی نشدی...گفتی: بعدا ببینیم..نریم دیگه...بریم خونمون! گفتی: بابا خونمون گم شده! ما دیگه خونه نداریم!

و بابایی قول داد تا برایت پیدایش کند...

امروز که از خواب بیدار شدی...خانه ی عشق را که دیدی...خندیدی...قصه ی ما بسر رسید مبین به خونه ش رسید....

تو چراغِ این خانه ای پسر...باش که من از تاریکی سخت وحشت دارم...

خدایا چراغِ همه خانه ها را روشن کن...الحمدلله برای همه ی لحظه هایی که دلم لرزید و مهربانی ات آرامم کرد...دوستت دارم خداجانم.

شکرالله...ماشاالله.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:42 | يکشنبه 17 فروردين 1393 توسط مامان

ياحق

گرمي تو از من....جان من از تو

حياتم...عزيز دل مادر

ديشب تب لعنتي دست بردار نبود...مي سوختي و هذيون ميگفتي....بيدار بودم نگاهت ميکردم پاشويه و اب و نوازش...هفتاد حمد مهربان روانه ي وجودت کردم ...خواندم بسم الله نورالنور....

بي تکراري برايم و به يقين ميدانم برام هيچ حسي شبيه تو نيست...

اين را بوسه هاي تب دار و تشکرهاي نيمه شبت گواهند...

مامان خيلي دوست دارم

مامان من ميخوابم تو نخواب منو ببين

مامان بازم نازم کن

مامان دستتو بده...و بوسه ي داغت روي دستم مي نشاندي

ماماني بغلم کن خوب شم

راضي به خوردن تب بر نبودي...پاشويه هم دوست نداشتي...دستهايم را خيس ميکردم و گرمي تنت را با خنکاي تنم معاوضه ميکردم...

جاي شياف خالي بود..در راه برگشت به خانه ي عشقمان هستيم و تو مشتاق اتاق نارنجي...

سيزده را با گوش درد بدر کردي جانکم و اين اولين تجربه بود!

خداي جان هواي اين نازدانه ي ما را داري....دل من را هم محکمتر کن..کمي ترسو شده..تو را ميخواهد بيشتر ..توکلت علي الله



ادامه مطلب...
موضوع : مادرانه

نوشته شده در تاريخ 10:47 | شنبه 16 فروردين 1393 توسط مامان

یاهو...

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ..

هفتم فروردین نود و سه است...لباس جدید خریده ام...پیراهنی سفید که شکوفه های بهاری را رویش نقاشی کشیده اند...

فرصتی پیداکردم برای پوشیدنش...

وارد اتاق شدی و...

_به چه قشنگ شدی مامان...بیا کفش بهت بدم...

می روی سراغ کفش هایم...یک طوسی پاشنه دارش را انتخاب کردی برایم...

_مامان اینو بپوش تا شیک بشی!

کفش ها را پا کردم...

براندازم کردی...با لبخندی که چالِ گونه ات گرفتارترم کرد...

_مامان بیا بریم آهنگ بذاریم برقصی!

باشه نفسم..بریم باهم برقصیم...

_نه تو برقص من نگات میکنم!

تو روی مبلِ کوچکت نشستی و سیاهی چشمانت را به سپیدی پیراهنم دوختی...و من برایت رقصیدم....تا دلم آرام گرفت...حالم خوش شد...خوش ترین حال دنیا...یعنی می شود شبِ دامادی تو...همینطور برایت برقصم ...برای تو و عشقت...و حالم خوش شود...خوش ترین حال دنیا!

بلند شدی و کمی دوتایی ، با هم...و مهربان بابایی رو دعوت کردی...سه تایی...

وجودم فدای تویی که وجودت رقصِ زندگی ماست...ممنون از بودنت مبین...از این کامل بودنت برای من...از این همه احساس...از این همه عشق..لاحول و لا قوه الا بالله...

ممنون از رحمن بودنت خدای مبین...شکرالله.ماشاالله.

 



موضوع : عارفانه ، عاشقانه

نوشته شده در تاريخ 0:30 | شنبه 9 فروردين 1393 توسط مامان

هوالمبین...

روزهای پایانی سال..میان همهمه های شور انگیز...سه تایی آتش زدیم بر غم هایمان..دودشان کردیم و پریدیم زردیمان را بخشیدیم به آتش و با کمال ميل سرخی اش را بر گونه هایمان مالیدیم...و چه کودکانه اندیشیدی پس کباب کو؟ و ما را کودک کردی...گوشت های یخ زده را به سیخ کشیدیم و با آهنگ تق و توق نوش جان کردیم....

می بینی پسرِ جان...می بینی چه خوش می کنی حالِ روزگارمان را...

دویدیم و دویدیم...

ساعت های پایانی سال و منی که با ثانیه ها مسابقه گذاشته بودم...تا ساکِ سفر ببندم...خانه را مرتب کنم...نهار بار بگذارم...لباسهای شسته شده را سر و سامان بدهم و...

لحظه های پایانی سال و چشمهایم، که تو را کمتر می دید...که مثلِ جوجه ها دنبالم بودی...پا به پایم کاری کردی...شیطنتی ، کنجکاوی‌ ، مشارکتی..در عوض صدایت را خوب می شنیدم ؛ دقیقا وقتی که باید چیزی میگفتی تا بخندم...نگاهت کنم...قند در دلم آب شود...شگفت زده شوم...سردرد بگیرم!

همسفرهایمان که رسیدند...دویدیم و دویدیم تا کنارِ آبیِ دریا ، ٩٢ را بدرقه کنیم و خودمان را بسپریم به خــــدای سالها....به سالی جدید...به بهاری نیک....به دعاهایی از جنسِ دل...

١٦ نفره خواندیم...ای خـــــدای قلب ها... حـــول حالنا الی احسن الحال...

و دعا کردیم ...

عیدی گرفتیم...عیدی گرفتی..

دویدیم و دویدیم...پا به پایت...روی شن های خیس و سرد...روی برگ های خشک و زیر درختانِ سبز...

دویدیم و دویدیم تا به قطار شادي برسیم...پارکمان دیر نشود....حیواناتِ باغِ وحش نخوابند...

دویدیم و دویدیم زیر باران...مثلِ تو...و باکمان نبود ازخیس شدن!

 حلزون های بی لاک...لاک های بی حلزون...کاج های نقلی...کفشدوزک های پروازی...کرم های درختی...صدف های ریز...همه برایمان ارزشمند شده بودند...

دویدیم و دویدیم...دنبالِ کایت های فراری...دلشان آسمان میخواست..فکر دلِ کوچکِ تو نبودند...

خندیدیم و خندیدیم...به شیرین زبانی های تو و زهرا سادات که گویی میدان رقابت بود...و ما ١٣ نفر شده بودیم ناقل...تا مبادا کسی نشنیده بماند!

دستت جدا نشد از دست بی بی مهربانت...نفس دادی...زندگی دادی...شادش کردی...سیرابش کردی...بس که بی نظیر و پُر مهری...

و زهرا سادات و الهامی که پسرانه های با انرژی ات را دخترانه میخریدند و همبازیت بودند...چه ناز با مریم ساداته اردیبهشتیِ یکساله نشده حرف میزدی...در مقابلش بزرگ بودی و مرد!

همه مان فهمیدیم...زندگی  به شیرینی و سادگی همین لبخند های شماست...به خدا قسم!

پسرم...عزیزترینِ قلبم...نفسم..

تو که کنارم باشی..آرامش داشته باشی..گریه ات از سرشوق...خنده ات از ته دل..سلامت روح و جسمت برقرار...من آرام ترین هدای دنیا میشوم...

و دعا کردم در این سال و سالهای آتی... شادی و عاقبت بخیری و نیک بختی و سلامت برایت..روزگارت فاطمی..راهت علی وار...زیر سایه ی صاحب الزمان..الهی آمین.

خـــــدایا شکرت...شکرت...شکرت



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:05 | جمعه 8 فروردين 1393 توسط مامان

یا لطیف..

مردونه ، زنونه...دخترونه ، پسرونه!

آقا ، خانوم ، دختر ، پسر...

این روزا که خوب معنی این کلمات رو درک کردی....رفتی عضوِ حزبِ باد شدی...تا جایی که امکان داره روی جنسیتت تعصب داری ولی کافیه پای یه چیزایی بیاد وسط!

مثلا تا می بینی من لاک میزنم...بدو بدو میای و میگی : من دخترم، مامان برام لاک بزن! بهت میگم نه تو پسری عزیزم..میگی باشه من پسرم ولی لاک دخترونه بزن برام باشه؟

و البته رژ لب...میگی: بیا باهم لوژ لب بزنیم بعد همدیگه رو ببوسیم جلو آینه بخندیم!

ولی وقتی میخوام برات دمپایی بنفش بخرم زود میگی: من پسرم بنفش دخترونه اس!

یا وقتی همه ی مردا یه جا جمعن، به دخترِ توی جمع میگی من پسرم؛ اینجا مردونه اس!

ولی وقتی پای عروسی و رقص میاد وسط زود جبهه ات عوض میشه : من پسرم ولی دخترونه میام پیش زنونه...

بهم میگی: مامان من پسرم...دایی شهابم پسره! یسنا دختره...زهراساداتم دختره...

میدونی من دخترم و بابایی پسر...اما کافیه از دست بابا ناراحت باشی..._ بابا منم میرم پیش مامان دخترش بشم...تو پسر باش!

استدلالت هم از دختر و پسر...همین رنگ شناسی قویته! چون رنگای دخترونه رو میشناسی دخترا رو از روی رنگ لباسا...لاک زدناشون...دامن و گل سرشون تشخیص میدی!

یه بحثی داری با دخترای دور و برت سرِ کارتون های دورا و کیتی و توت فرنگی! درسته شخصیت اصلی دخترِ...ولی تو عاشقشونی...و حاضری بخاطرِ دیدنشون بگی باشه من دخترم بذار ببینم!خنده

راستی پلنگ صورتی! خیلی دوسش داری و نمیدونی که پلنگ صورتی چرا صورتیه...برای همین اصرار داری تولدِ پلنگ صورتی بگیریم برات...فک کن یه تولد صورتیِ پسرونهنیشخند

خیلی وقت بود داداش میخواستی...چند شب پیش بهم گفتی مامان من داداش دارم دختر میخوام..

میگم خواهر میخوای؟ میگی آره دخترِ خواهر.

خــــــدای عزیزم...به دلِ من و مبین نگاه کن..صلاح و استجابتش با تو...

دوستت دارم پسرکوچولوی مامان هدی.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 15:01 | چهارشنبه 6 فروردين 1393 توسط مامان

یا لطیف...

عروسکم خوابت بهم ریخته...یادش بخیر اون دوسال و دوماهی که اراده میکردم میخوابیدی....یعنی واقعا در حدِ اراده!!!..بوی شیر که به مشامت میخورد نصف راه رو رفته بودی...:)

درست تا یکماه بعد، واقعا نمیدونستی چطور بخوابی...انگار یه چیزی گم کرده بودی...

تا اینکه با همکاری همدیگه تونستی نظم پیدا کنی...

بــــــاز دوماهی میشه که خوابت بهم ریخته ...یعنی تا تنظیم میشه دلیلی جور میشه...که ساعتت بهم بخوره..آدم دقیقی نیستم..اما نگرانِ آرامش تو هستم...

توی این هاگیر و واگیر....یبار که نمی خوابیدی...گفتم: بخواب، آقای خواب الان میاد...دیدم ترسیدی قربون چشمای بی نظیرت....

سریع جبهه رو عوض کردم و گفتم: آقای خواب میاد تا ببینه کی خوابه کی بیدار...بعد هر بچه ای که خواب باشه زیر بالشتش...یه جایزه میذاره که صبح بیدار شد برداره...

و تو سوالاتت از اون شب شروع شد...

آقای خواب الان کجاس؟ منو داره میبینه..؟ بهش بگو من خوابم تا ببینمش... بگو جایزه منو الان بیاره ولی فردا میخورم...اقای خواب الان من نخوابیدم ناراحته؟ اقای خواب خیلی مهربونه...

و...

حالا دو هفته ای میشه صبح که بیدار میشی...زودی میپری زیر بالشتت رو نگاه میکنی..یعنی ذوقی تو صورتته اول صبحی، که روز و روزگارم رو میسازه...

برات مهم نیست جایزه چی باشه...یه شکلات ، یه لواشک لقمه ای ، چندتا دونه چوب شور یا حتی پودر ژله ی آماده.....

_مامان ببین آقای خواب شی گذاشته برام! ممنون.

ایشالا دلیل ها بذارن تا تو سر وقت خودت بخوابی...و اجرای برنامه ی قاطع در سال جدید حتی در برابر...!!!

مامان فدات بشه که هنوز تو اتاق خودم رو تخت خودت هستی..صدای نفس هات رو که گوش میکنم شبم بخیر میشه...به امید سه سالگیت و خواب مستقل و منظمت ان شاالله.

دوستت دارم فرشته ی من.

خــــدا جونم خوابهاش آرامِ آرامِ آرام...تا همیشه...الحمدلله.

*تا به حال کسي را
به اندازه ي تو
دوست داشته اي
که نخواهي خوابش را بياشوبي با صداي نفس؟



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 10:09 | يکشنبه 25 اسفند 1392 توسط مامان

السلام علیک یا فاطمه الزهرا...

شکوفه ی بهارم...

گوش کن..صدای پای بهار می آید...

تب و تاب این روزها را دوست دارم...برایم نوستالژی کودکی ست...روزهایی پُر از شوق و انتظار...بوی نو شدن....روزهای آخر مدرسه ، پیک و ماهی قرمز و سَفَر...

خریدهای عیدانه ای که انصافا هنوز مزه ی آنها که در خاطرم مانده ، زیر دندانِ احساسم است...

و این بهار ، چهارمین نوروزیست که تو با منی..با هم شستیم و ریختیم بیرون و مرتب کردیم...با هم سبزه ی عدس گذاشتیم و هر روز چِک میکنیم ببینیم چقدر بزرگ شده!

تخم مرغ ها را رنگ زدیم...به روشی نوین حتی! ظرف های سفره ی هفت سین را با آبرنگ نقاشی کردیم...چقدر کیف کردی...چقدر از این همکاری ها حسِ خوبت را حس می کردم!

روی کمکت حساب باز میکردم...اینجا رو تمیز کن تا من برم اینا رو بشورم...اسپری سبزِ از آب پر شده ات را با دستمالِ نارنجی دستت می گرفتی و پیس پیس!

کافی بود روی زمین دراز بکشم...وزنِ دوازده کیلویی ات را روی کمرم حس میکردم..._مامان الان رو کمرت را میرم تا دردش خوب بشه!

اینکه حواست بود ، به حرفهایم..به کارهایم..به من! اینکه به بابایی میگفتی برای مامان بخارشور کنرود بخر

امسالی که بزرگ تر شدی...توانستم برایت از خیلی چیزها بگویم....و تو چه شنونده ی دقیقی هستی...خوب گوش میدهی و خوب سوال می پرسی...و درکِ مطلبت را آن وقت نشان می دهی که بازگو میکنی دانسته هایت را برای کسی دیگر!

_بهار که میاد همه جا سبز میشه...درختا بیدار میشن...گل میدن...

و...

این چهارسال در کنار همه ی آن اشتیاق ها و بدو بدو ها...خرید کردن برای تو مثلِ همیشه جورِ خاصی به جانم می چسبد...

بهارِ آن سالی که لباسهای نپوشیده ات را هزار بار تا میکردم و میچیدم توی کمد و باز دوباره و دوباره...و هر بار تو را توی هر کدام تجسم میکردم...

سالِ اولی که خواستم پیش بندی لی با یقه سه سانت قرمز و کفش و کلاه ست را تنت ببینم...و دیدم.

پارسالی که مردانه تر میخواستمت....کت لی و کفشِ کالج...و دلم برایت رفت.

و امسالی که دلم یک جور دیگر میخواستت....خریدم...همه ی آنهایی را که میخواستم...الویت با تو! دلم که آرام شد...رفتم سراغِ عیدانه های خودم...برایم مهم نیست لیست خریدم کامل خط نخورَد...مثلِ همه ی مادران دنیا...

تو را که توی آن لباسها دیدم به حق ، نفسم بند آمد....ترسیدم از چشمِ مادرانه ام....هیچ نگفتم فقط تُند و تُند آیت الکرسی خواندم برایت.

نوبتِ خرید کفش که شد...همان که میخواستم را برایت خریدم...و تو برای اولین بار همان که میخواستی را انتخاب کردی..و پایش ایستادی...آنقدر که ترفند های مادرانه ام برای پرت کردنِ حواسِ کودک دوساله به کار نیامد...که اشک هایت ، خواستنت دلم را کُشت...طاقتم را طاق کرد...گفتمت: اینا برای وقتی سه ساله شدیِ...باید نگهشون داری اون وقت پا کنی...و تو چه شیرین قبول کردی...برایت خریدم....نگاهت کردم تا رضایت را توی چشمانت ببینم...نگاهم کردی تا رضایت را توی چشمانم ببینی...وقتی خیالمان راحت شد گفتی چون کارتونشو دیدم دوسش دارم...خرس کوچولوی منه...

مبارکت باشد جگر گوشه.

آنقدر این انتخاب و رسیدن به خواسته ات برایت شیرین بود که کفش به دست خوابیدی....تا فردا!

و برای منی که نشانه بود...نشان از رشدت...و نشان از خدایی که هزار بار شاکرم...

این روزها که کفش های خرسی ات را پا می کنی و می دوی توی خانه ... حس می کنم بالندگی ات صدا دار شده...درست مثلِ صدای کفشِ پایت...باید بیشتر مراقب باشم.

مبین عزیزترینم...بزرگ که شدی..مرد که شدی...اگر ایمان داشتی به انتخابت ، اگر حرفهای دیگران مجابت نکرد...بایست و محکم بخواه...و تا همیشه پای حرفت بمان.

خـــــدایا چقدر خوب کنارم هستی...دلم گرم است...کمکم کن...توکلت علی الله.

 الحمدلله شکرالله ماشاالله.



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:56 | شنبه 24 اسفند 1392 توسط مامان

یا حق...

کوچولوی بامزه...

امشب ظرف ماکارونیت قبل از اینکه بخوری از دستت افتاد زمین و همش ریخت...

بلند و با ناراحتی گفتی: خـــــدایا حالا چکار کنم دیگه غذا ندارم از گرسنگی می میرم!

بابایی برای دلداریت گفت : چـــرا عزیزم؟

گفتی: چرا داره!؟

خنده

خداجونم ممنون.نگهدارش باش.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 16:36 | جمعه 23 اسفند 1392 توسط مامان

هوالمبیـــــــن

عزیزترینم، نفسم

داشتی میچرخیدی و میخوندی چرخ چرخ عباسی...

یهو وایسادی...تو همون حالت سرگیجه ای بهم میگی:

_مامان من خــــدای مهربون دارم...خدای منِ...خدای تو ام هست...خیلی مهربونه...میخوای بریم با هم خونشون؟ اینقد خوش میگذره...با هم بازی می کنیم...من دزد می شم خــــدا پلیس میشه...میدوه دنبالم...همش میخندیم.

تو هم بیا مامان...خونش تو آسمونه...خیلی دوسم داره...تو رَم دوس داره...باشه؟

و باز چرخیدی....

فقط نگات کردم و لبخند زدم...

حرفی برای گفتن نداشتم...برات همونجا دعا کردم....خـــدات رو صدا زدم..گفتم وقتی دلش میاد خونتون...مراقبش باش که تو بهترین حافظی....

ولله حافظُ  و هو ارحم الرحمین...



ادامه مطلب...
موضوع : برای فرشته هایم...

نوشته شده در تاريخ 8:52 | چهارشنبه 21 اسفند 1392 توسط مامان

یا لطیف...

20 اسفند 89 ...اهواز...با شکمی بالا امده.....نفسهایی تند و گرم...تکانهایی شیرین...حالت تهوع...دردِ آمپولهایی که برای نگه داشتنت میزدم...کمر درد...سکسکه های ناب ات...لحظه های بی تکرارِ بارداری با تمام مشقت اش!

پشت مانیتور...روی صندلی سفیدِ بزرگ...توی همان اتاقِ پُر کتاب....گوشه ی همان خانه ی بزرگ و باصفا.....که از پشت پنجره حیاطِ  پُر گل و الاچیقِ هنرِ پدر را می توانستم ببینم...

تصمیم گرفتم برایت بنویسم..تویی که رویا می پنداشتمت! و شاید برای خودم...

هرچه هست امروز حس خوبی دارم....هرچند گاهی فکر میکنم شاید نخوانی...نخواهی که بخوانی...برایت جالب نباشد...شاید هم باید بدانم چه روزی تقدیمت کنم.....

کلبه ی آبیی را که با عشـــق ساختم...برای حفظِ خاطرات بالندگیِ جانکم، خاطراتی که هرثانیه با تولد ِ هر کودکی تکرار می شود...اما برای هر مادر و پدری حلاوتِ بهشتیِ منحصر به فردی دارد...و برای منی که عطش داشتم سیراب کننده است...

اینجا را ساختم ، با عشقِ وبلاگِ پسرکی بهاری درست مثل تو! که مادرش آقای کوچک ، گل گندم و ....خطابش میکرد و عاشقانه هایش..مادرانه هایش...قلب هایش...مرا عاشق تر کرد...

آهنگش را از وب دخترکی بهاری درست مثل تو! که هر وقت باز میکردم جادو میشدم..گویی حرفهای دل من بود....و هست.

و تک تک ایده هایش را از مادرانی که برای فرشته های بی نظیرشان خطِ عشقی ،مشق میکردند....

چقدر اینجا را دوست دارم...اینجایی که حالا مختصِ خودمان شده...کاملا مخصوص...اینجا دلتنگی هایم کمرنگ تر میشود...و امیدم به روزهای آتی بیشتر....

اینجا می فهمم که خـــــــــــــــــــــــــــــدایم همین نزدیکی است و چقدر لطفش بی کران است...چقدر ناتوانم در سپاسگزاری.

اینجا یادم می ماند....چه بودم...چه میخواستم...چه شد...چه دارم...چه باید بکنم........

همین اولین های با ارزش ...همین تمام شدن ها...همین شروع ها..و همین تکرار های بی تکرار...معجزه های بزرگی که هر لحظه اتفاق می افتد....و گاه در روزمرگی ها گم می شود...در تکرار ها کمرنگ می شود...در قیاس ها بی ارزش!!!!

اینجا یادم می ماند آرزوهای دیروزم را..که چه مهربان آفریدگاری دارم...چه بی منت عطا می کند و من چه آسان بنام خودم سَند می زنمش....

اینجا یادم می ماند قول و قرار هایی را که دیروز  با خود می بستم و حالا که وقتش است پایِ زمین و زمان و روزگار را وسط نکشم...

اینجا یادم می ماند کودکم فرشته اس...از بهشت امده...رسالتی دارد..و من رسالتی سنگین تر!

 اینجــــــــا یادم می ماند مادری مسئولیت است نه فقط احساس!

ان شاالله به سر منزل مقصودم هدایت شود...ان شاالله پخته تر شوم...ان شاالله بدانم چه میکنم و چه می نویسم...نمی دانم این نوشتن تا کی ادامه دارد...دلم ؛ دلم میخواهد تا جایی که دلی دارم که برایت بتپد...ان شاالله.

راستی...می بینی بیستِ هر ماه چه دل انگیز است برایم....دو سال و ده ماهگی ات مبارک و سه سالگی این کلبه ی آبی.

فقط بدان...اینجا ، تو و عشق حرف اول را می زنید...درست مثلِ دنیای واقعی.

خـــــــــدای همیشگی من...چقدر دوستت دارم.شکرالله



ادامه مطلب...
موضوع : دل نوشته برای تو

نوشته شده در تاريخ 12:43 | سه شنبه 20 اسفند 1392 توسط مامان

یا لطیف...

روی زمین به شکم دراز کشیده ای...کنارِ شوفاژ، خانه ی همخانه های جدیدمان...سرت سه سانتی زمین است...

ساکتی...داری با مورچه ها بازی می کنی...حرف می زنی..

بعد از چند دقیقه...می آیی کنارم می گویی: مامان دستتو بیار...خیلی نازه..کوچیکه..نترس...میخوام بذارم رو دستت باهات دوس بشه!

من و مورچه؟!! آبمان توی یک جوی نمی رود! انگار تو هم بو برده ای...

دستم را جلو می آورم...میگذاریش روی دستم..._برو عزیزم این مامانِ منه!

خــــدا؛ مورچه روی دستم جولان می دهد...فوووتش می کنم! جلوی چشمِ تو...

با اخم نگاهم می کنی ..._چرا فوتش کردی؟ داشت باهات دوس میشد، خیلی کارِ بدی کردی..از دستت ناراحتم ولی دوستت دارم!

میخندم ؛ فسقلی حرفِ خودم را پسم می دهد...

_ببخشید عزیزم آخه داشت میرفت تو لباسم قلقلکم شد!

راستی عاشقِ صدای وقتِ ناراحتیتم!

باز می روی کنارِ لانه شان...یکی دیگر می آوری..._باشه بیا این یکی دیگه!

_نه مبین دوست ندارم بذار همونجا بمونن...

_وا مامان چرا دوسش نداری...این داداشمه!

قورتت بدم بری توی دلم دوباره؟

 خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
چقدر از نداشتنت می‌ترسم

خـــــدای مورچه ها مراقبِ این مورچه ی طلایی من باش.

الحمدلله.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 10:58 | پنجشنبه 15 اسفند 1392 توسط مامان

یا ناظر...

پسرک دوربین را چنان در دست میگیری گویی حرفه ای ترین عکاس زمانه ای...

نگاهت...زاویه ی دیدت...برایم جالب است...

یک سال و نیم بیشتر است که دوربین در اختیارت توست...

گاه خود طلب می کنی..گاه فرصت را غنیمت می شماری...هرچه هست عکسهایت ...نوع نگاهت برایمان جالب است...

این دیدِ هنری کودکانه ات.

این عکسها بهترین ها از آرشیوِ عکسهای شش ماهه ی اخیرت است....باقی تکرار است...از زاویه های مختلف...و عکسهایی که سوژه هایش من و بابایی هستیم...با لبخند هایی که فقط به روی تو می زنیم و ثبتشان کردی...



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:57 | پنجشنبه 15 اسفند 1392 توسط مامان

هوالمبیــــــــــــن....

عزیزِ دل

دنیات قشنگه!

کافیه ابنبات چوبیِ رنگی رنگیِ بزرگت که هنوز یه لیس هم بهش نزدی از دستت بیافته زمین! اشکات گوله گوله میریزن رو صورتِ ابریشمیت...

چشات برق میزنه وقتی بهت می گم جایزه ی امروزت یه آدامس خرسی!

یه سوزن ته گرد می تونه تو و قالی رو ساعتی به بازی بگیره...

حلزونِ وسطِ گل کلم شاید برای من فقط یه حلرزون باشه...برای تو میشه دوستم حلزونِ عزیز و یار غارت میشه...

دنیات قشنگه که دنیامونو قشنگ میکنی...وسط برف، ماشین لاستیک می ترکونه و ما نگران ...خیلی جدی می گی...بابا اگه حرکت کنی شپه میشیم می میریم! (شپه : چپه!)

اینکه از مگس و مورچه می ترسی و با یه ترس بانمک توی صورتت بهم میگی..پشره اینجاس(حشره)...مورچه داشت نگام میکرد...من به مگس ، هاااا کردم ترسوندمش !

 همین که تا گوشیم زنگ میخوره میگی مامان مووایلت رو بذار رو ساکت!

دنیات قشنگه پسرم

وقتی بهت میگم بدو برو ببین بابا چی داره می بینیه تو لپ تاپ تا بفرستمت پی نخود سیاه ، بدو بدو میای میگی چیزی نیست فیلم قرقانیه....(قرآن)

بهم میگی مامان قُرقان ُ چه جوری بخونم؟

این گُنگیشک گفتنت...اونم با اطمینان از درستیش!

همین سفارش دادنت : مامان زهرا برام سیپس بخر...فلفلی نباشه هاااا...(چیپس)

دنیات قشنگه قشنگترینم...

وقتی منو شریک خودت میدونی...مامان دوس داری الان ابنبات داشته باشی؟

همین جیگر گفتنت....وقتی از مغازه ی پرنده فروشی با بابایی میای بیرون و میگی : مامان اون مرغ جیگرا خیلی قشنگ بودن...بعد میفهمم که منظورت مرغِ عشق بوده!

وقتی خیابون شیبش به طرف پایینِ و میگی: مامان خیابون سُرمون داد!

وقتی یادی از کرج می کنی و میگی: بریم کرژ یه سر بزنیم!

دنیات قشنگه شیرین زبونم...

همین دنیای که توش قاعده و قانوناش بانمکه...دل آدمو آب میکنه...که سر آسمون داد میزنی : چرا هوا رو تاریک کردی هاااا زود هوشنش کن....ما میخواستیم بریم پارک....

همین دنیای قشنگی که نمیدونم از کجا ...نمی دونی معنیشو ولی میگی ای خـــدا از این زنگدی!

 دنیای قهر و آشتی های چند ثانیه ای...مامان من مهربونم تو هم مهربونی؟ پس بیا با هم دوس باشیم.

 دنیای چرخیدن و گفتنِ وای سَرَم گیجم داد!

دنیای غلط غلوط و خوشمزگی...وقتی از بالای سرسره میگی: سُرسُر عباسی...

دوست داشتنیِ من دنیات قشنگه حفظش کن...همه ی ما ادم بزرگا همین دنیا رو داشتیم...تو مراقب باش عزیزم، این کودکِ امروزت رو فردا محترم بشمر...بذار همیشه تو وجودت بمونه...باهاش زندگی کن..حتی وقتی یه مـــــــــــرد شدی...پسر کوچولوی شاد و پاکِ امروزت میتونه فردای مردونگیت همراهت باشه، کمکت کنه...

و منِ مامان تا ابد لحظه لحظه ی بالندگیت برام بی تکرار و ناب میمونه...چقدر خوشحالم از اینکه میدونم ثانیه ای رو از دست ندادم..بمون برام.

خــــداچقدر باید شاکرت باشم...اگر گاهی انسان بودنم دل خداییت رو می لرزونه...ببخشم...چون من تمام امیدم به خدا بودن توئه...

و مبینی که به خودت می سپارمش.

شکرالله.



موضوع : دل نوشته برای تو

نوشته شده در تاريخ 12:52 | سه شنبه 20 اسفند 1392 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 31 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

خیلی خوشحالم-محمد علیزاده

مرجع کد آهنگ


height=533 >