پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظیم"

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:45 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان

یا لطیف...

پاییزِ قشنگ هم آمد ...

با هم روی برگا راه می ریم و نفــــــــس می کشیم این هوایِ تازه رو...

همون روزایِ اول بود که با هم خوندیم...پاییزِ پاییزِ برگِ درخت می ریزه      هوا شده کمی سرد روی زمین پر از برگ

_مامان شعرت اشتباهه....میخوای من درستش رو بخونم؟

_بخون جونم.

_ پاییزِ پاییزِ اشکِ درخت می ریزه    هوا  شده کمی سرد روی زمین پر از اشک

مامان اینا اشکایِ درختاس..ناراحت می شن لباسشون رو باید در بیارن...

_الهی مامان فدات بشه...خیلی قشنگ گفتی...ولی من فکر کنم بعدش که ببینن چقدر آدما از دیدنِ این برگا و صداشون کیف میکنن خوشحال میشن....بعدم می خوابن تو زمستون و بهار میاد و لباسِ قشنگ میپوشن دوباره.

_اوهوم...پس اشکشون مهربونه...

با هم مسابقه میذاریم...هرکی صدایِ خش خشِ بیشتری در آورد..میپریم رو برگایِ خشک و میخندیم.

مبین خیلی لطیفی...خیلی خوبی...خیلی عشقی.

دوستت دارم. 

پاییزت هزار رنگ پسرم.

ده ساله شد این زندگی کنارِ تو، الحمدلله.

خـــــــــــدایا از اینکه هوامونو داری ممنون. خیلی بهت بدهکارم.



موضوع : عارفانه ، عاشقانه

نوشته شده در تاريخ 20:15 | چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط مامان

یا علیم...

اینقدر مزه میده مامان یه فسقلِ سه سال و چهارماه و خورده ای باشی...هر بار بخوای بری بیرون هی ازت بپرسه با آرجانس (آژانس) می ریم؟

بعد بشینی تو ماشین و آقا کوچولوت گیر بده که چرا سبز و زرد نیست..این آرجانس نیست این تاکسیه! 

حالا فرقشون تو چیه نمیدونم....

بعد تازه آدرس هم بده....دقیق و با اعتماد به نفس....

اینقدر مزه داره از همون اول فسقلت هی بلند بگه....به آقای راننده بگو بندازه از کردستان!خندونک

یا زود بگه بیستم رو رد نکنه مامان حواسش باشه...چشمک

بعد تو هی تو دلت قند آب کنی و کمپوت فروشی راه بندازی و اینا و یهو فسقلت بگه دستِ چپ لطفا ...و آدرسِ درست بده به راننده.عینک

این وسط خدا نکنه بلوک رو اشتباه بگی و جلوی 3 وایسی بجایِ 4 ! و با اعتماد به نفس، ماشینِ مهمونِ مامانت رو هم راهنمایی کنی تو پارکینگ و اون فسقلت با اون صدای نازش هی بلند بگه مامان اشتباه اومدیم...مامان اینجا خونه ی مامانی زهرا نیست....اشتباهه...

بعد ببینی...فسقلت راست میگفته و خجالت زده بشی جلو مهموناخندونکخطا

ولی ته دلت کمپوتا رو دسته دسته بذاری کنار برای صادرات....یه چشم ابرو هم بیای برای اون فسقل که آقا کوچولو میرم خونه میچلونمت بس که خوشمزه ایمحبتخوشمزه

آقا فسقل....خیلی دوستت دارم...

عاشق اون کله ی پُر فکر و تازه تم...

خدایا مراقبش باش...آدرس ِ زندگیش رو اشتباه نره...خیلی عزیزه....تو عزیزترش کن....توکلت علی الله.

 



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 1:43 | دوشنبه 28 مهر 1393 توسط مامان

سبحان المبین

تابستان را تمام کردیم جانکم...با هم و پا به پای هم....نمی دانم من کودکی هایم را میانِ خنده هایت طلب می کنم یا تو دنیا را وادار به تماشایِ خود!

هرچه هست پاکیِ حضورت کِرشمه ی زمان است و بس.

تابستان را خجل کردی بس که دویدی و موهایت، باد را به بازی گرفت...

پایمان را فارغ از هر کفش و جورابی روی سبزه ها گذاشتیم...دویدیم و قِل خوردیم.

راه را کوتاه کردیم با رویاهایمان...گاه مسیر را اتوبان میپنداشتیم و با سرعت به دنبالِ راننده ی خاطی و گاه همان مسیر برایمان خیابان و چهارراه و پلیس راهنمایی رانندگی! از تاریکیِ غروب استفاده می کردیم و تونلِ وحشت برای خودمان درست می کردیم...و با چراغی به دنبالِ مارمولکِ سبالین! برگهای روی زمین بمب بودند و گربه ها جاسوس های دو جانبه! کلاغ ها را می ترساندیم و جویِ آب را به دنبالِ موش های بزرگ می گشتیم! گُلِ پَری می چیدیم و چوب جادو پیدا می کردیم...

می دویدم دست در دست هم و خیال می کردیم پرواز می کنیم حتما! زمین را دسته بندی می کردیم و سنگ فرش ها را قانونمند! مراقبِ پایمان بودیم قانون شکنی نکند مبادا صدایِ آژیر خطر بلند شود...

پله ها راه نجات بود از سیلابِ خیالمان....و سیب هایِ گلابمان را جوری گاز می زدیم تا همه هوس کنند...

گاه آرامش می خواستیم...تمام مسیر را من قصه می گفتم و تو می شنیدی....

اتوبوس هایمان را انتخاب می کردیم و انقدر منتظر می ماندیم تا همان رنگِ توافقیمان برسد! دربند و تجریش و امام زاده صالح عزیز کمکمان کرد تا تابستان را هل دهیم!

فلوراید تراپی برای بارِ سوم انجام شد و شهرِ موشها را با اشتیاق دیدیم....شهرِ کتابمان همچنان محبوب است و کتابخانه مان محبوب تر! پیک نیک های سه نفره و خانوادگیِ تابستانه کوکمان می کردند ...

برجِ میلاد و تو و علاقه ات برایمان شیرین است...و همین انگیزه یست برای رفتن به هر بهانه!

نقاشی هایت استادانه شده اند....و شگفت زده ام می کنی وقتی آقایِ هشت پا می کشی!

آب و آب بازی را دوست داشتیم...مراقب بودیم تمام نشود این مایه ی حیات....بادکنکِ پُر آب و وانِ آبی رنگ و نی و سبد و حیوانات پلاستیکی بس بود برای گذراندنِ یک ظهرِ خنک!

بعد از ظهر های کـــــــــــــشدار را نقش بازی کردیم...مثلا مثلا بازیگر شدیم...سناریو را آزادانه انتخاب می کردیم...گاه شهرموشها و گاه کلوچه دارچینی...گاه چارلی و لولا و گاه فی لبداهه! خانه مان دریا شد....خیابان شد..مغازه شد...کوه شد...صحنه ی تئاتر شد....و..خوشبحال خانه مان!

دستهایمان را با فکر مان هماهنگ کردیم...گاه چیزی درست می کردیم که نتیجه ی سرچ در دنیایِ مجازی بود...و گاه می ساختیم و به چیزی می رسیدیم...و می شد وقتهایی هدف چیزی باشد و اخرِ کار چیزِ دیگر از آب در اید...

باغِ کوچکی، گوشه ی خانه مان برپا کردیم...رنگِ گلدانها را عوض کردیم و قلمه زدیم...جوانه ها را بوسیدیم و کاشتیم و برداشتیم...

درکت از انتظار و نوبت و صف بالاتر رفت...وقتی عصرهایمان را با بویِ خوشِ نانِ سنگکِ کنجدی پُر کردیم...

میزبان بودیم و مهمان شدیم...و این صله ی رحم ها چقدر لازم است ...این جهش هایِ کوچکِ تربیتی وقتِ حضور آنها که دوستت دارند ولی فقط دوستت دارند! و این سکوت هایی که نمی دانی درست است یا نه....هرچه باشد برای تو خوبش بیشتر است...کامل ترت می کند.

تولد عمه بشرا را جشن گرفتیم و با تفنگ و شمشیرِ سوغاتِ مامانی زهرا پسرانه بازی کردی...

آشپزی کردیم، مثل همیشه هایمان و این بار تو هم با قابلمه های زرد و نارنجیِ نیم وجبی ت برایم غذا می پختی!

شهاب را چند روزی میزبان بودیم و تو چقدر لذت بردی...صبح تا شب فقط بازی! فقط بازی!

اسکیت را تجربه کردی ولی فقط برای تجربه و گذاشتیم تا پاهایت استوار تر شود...شبهایِ کوتاهش را قدم زدیم سربالایی دوچرخه را هل دادیم و سر پایینی ولش کردیم....سربالایی را آرام رفتیم و سرپایینی را دویدیم! 

مردانه استخر رفتید چهارتایی و من شدم شنونده! و گاه اصرار برای اینکه مامان بیا بریم استخر یواشکی!

میوه هایِ تابستانی را لواشک کردیم و به انتظارِ خشک شدنش دلت آب شد!

الهه ی عشق مادر...تابستان را برایم خوش گذراندی...گرچه دلم بی تابِ پاییز شده بود...

امـــــــــــــــا نفس کشیدمت دم به دم...تابستانی و گرم...

تو خوبی....خوب و بی نقص...بکر و تازه...کاش تو بودم! مثلِ تو ...همینقدر مهربان و خالص!

خدا...ممنون عزیزم...کاش می توانستم به حق شکرانه ی این روزها را ادا کنم....در پناهت، آمین.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:17 | يکشنبه 27 مهر 1393 توسط مامان

آبی ترین مهد را انتخاب کردیم...برای  کلاس هایمان...برای مادرانه هایم و کودکی هایت...

هنوز خیالِ مهد ندارم عزیزک....و ایمان دارم به تصمیمَ م!

کلاس ها را شروع کردیم تا محک بزنیم خودمان را...

راهی شدیم...راهی پیاده و فرصتی بکر برایِ قدم زدن....برای دیدنِ دنیا بدونِ ماشین!

این سی دقیقه های رفت و برگشت برایمان لذت بخش بود...

شهریور را اینطور آغاز کردیم....

مهد بوستانِ آبی...کلاس مادر و کودک...3تا4 سال...مفاهیمِ اولیه ی علوم.



ادامه مطلب...
موضوع : بالندگی تو....

نوشته شده در تاريخ 20:40 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان

یاحق...

تو برایِ بودنِ با آقاجون حاضری از پیشنهاداتِ پررنگ و لعاب هم بگذری...

فقط تنها باشید..تو و آقا جون و دایی شهاب....بروید بگردید...بچرخید...حتی راضی هستی بروی و آشغال ها را بگذاری دم در!

چون بهت خوش میگذره....

_آقاجون کُشتی بگیریم؟ 

با داییِ کوچکت چنان می پری روی سر و کولِ آقاجون که انگار مسابقاتِ بین المللی در راه است...جدیه جدی!

می دانی همیشه آقاجون برایت وقت دارد...همیشه زمانی فقط برای بازی با شما...حتی میانِ هیاهویِ بزرگترهایِ جدی! گوشیِ آقاجون را با اجازه برمیداری و با افکت هاش از همه عکس می گیری...فیلم ضبط میکنید....می خندید...

و آن خواب که بعد از یک هفته ندیدنِ آقا جون دیدی..

از خواب پریدی و با گریه گفتی مامان من آقاجونو دوست دارم نمیره...و گریه کردی...

هرچه میکردم آرام نمی شدی...

بعدش هم درباره ش حرفی نزدی...حتی حاضر به صحبتِ تلفنی هم نبودی.

این روزها می خواهی از من که دقیقا! مثلِ آقاجون باهات کُشتی بگیرم......هرچه میکنم....میگویی نه اینجوری نه مثلِ آقاجون باش.

عمرتان با عزت و سلامتی بابای خوبم...آقاجونِ مبین...افتخار میکنم به داشتنتان..به بابایِ من بودنتان...

مبین عزیزم تو بهترین ها را در کنارت داری...عشق کن...بزرگ شو...ببین....

دوستت دارم بندِ دلِ من.

خدایا حافظِ عزیزانم باش...آمین



موضوع : دل نوشته برای تو

نوشته شده در تاريخ 20:16 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فکر میکنم رمز رو دارید....نداشتید در خدمتم!




موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 7:18 | شنبه 5 مهر 1393 توسط مامان

سبحان المبین...

پسر آب و آیینه...

باز مهمانِ طبیعت شدیم...همان باغِ بی انتهای کرج...

دو روز دویدی...با کفش و بی کفش...شکار کردید و خوردید...گلابی های سفت را دندان زدی ...جوری بازی میکردی انگار زمان کم داشتی و می دانستی باید از تمام لحظه ها استفاده کنی.

مبین؛ من این شور و انرژی را دوست دارم....این تصویرهایی که برایم میسازی.

اینکه فقط کافی بود چشم برگردانم تا تو را سراپا خاک و گِل ببینم با جیبی که با گوجه ای که همراه آقا جون چیدی، باد کرده و پاهای برهنه و دسته ای گُل و برگ دستت، برای من! ...آخ کیف میده....

اینکه می دویدی طرفم و از دور فریاد می زدی مامان آب داریم؟ می نوشیدی و باز می دویدی و دور می شدی...

اینکه برای بوی غذا عشق میکردی و صبرت تمام می شد!

و همه ی اینها پا به پای دایی شهاب بود...مثل جوجه دنبالش بودی عزیزم.

برایتان دعا میکنم...روزگاری آرام...

خدایا صحت جان و روان ارزانیشان بدار و زیر سایه ی امن خودت و امام حق(عج) بالنده ترشان کن.

شکرالله ماشاالله ....



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 6:12 | شنبه 5 مهر 1393 توسط مامان

یا حق...

جانم...یکی از لذت هام خریدِ لباس برای توئه....خوشحالم که تا بحال همه ی آرزوهایِ لباسیم رو تنت کردم....ان شاالله همیشه لباس عافیت به تن کنی مادر.

پارسال برات دوتا کاپشن خریدم و دلیلش خوش قیمتی بود...یکی پارسال و یکی امسال....

به دلیلی خواستم ببینم سایزِ کاپشنِ امسالت خوبه یا نه....همین شد که  روزهایِ آخرِ مرداد، ساک لباس رو اوردم پایین و بهت پیشنهادِ پرو دادم و تو استقبال کردی...پوشیدی و خیلی خوشت اومد حتی حاضر به عوض کردن نشدی! یکساعتی تنت بود...زیرِ کولر با کاپشن!

شده بودی آقای پلیس....

باید بیرون می رفتیم...باید! تو حاضر نبودی به هیچ وجهی و قانع نشدی با هیچ دلیلی، که کاپشن رو از تنت در بیاری...هرچه می گفتم جوابت همان بود...نه خوبه دوسش دارم بذار تنم باشه تروخدا.

من فقط می خندیدم...دلیلش علاوه بر اصرار و قاطع بودنت...یاد آوریِ خاطره ی  شهاب سه ساله با کفشهای آقاجون بود که  تا نیمی از راه هم با همون ها اومد....با همین قاطعیتِ امروزِ تو!

الحق که حلال زاده به داییش میره...و تو هم مثل شهاب تجربه کردی...

تا انتهای کوچه ی همیشه آراممان رفتیم...و عکس العمل من در مقابل نگاه متعجب و کنجکاو دیگران لبخند بود....

اقایی نزدیکت شد و با خنده گفت تابستونه بچه تو زمستون آوری؟

برگشتی و با اخم نگاهم کردی...فرصت رو مناسب دیدم و گفتم : مبین اون پسرای سر کوچه رو می بینی شاید بهت بخندن!

مغرورِ سه ساله ام؛ به سرعتِ باد کاپشن رو در آوردی و گفتی : نمیخوام هیچکس بهم بخنده!

عرق کرده بودی جانکم...خیس خیس! اما خوشحال بودی...من بیشتر.

ممنون برای این همه لحظه های ناب...لحظه هایی که فقط تو می تونی بسازی و بهم هدیه بدی...ممنون مبین برای این همه بچگی!

خدایا شکرت...الحمدلله ماشاالله شکرالله.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:57 | شنبه 5 مهر 1393 توسط مامان

یا لطیف...

عزیزک دلم....چقدر از عشقت به این خودپردازها بگم تا بدونی محــــــــــــــــــــــاله از کنارشون رد بشیم و این مکالمه رو نداشته باشیم!!!

_ مامان کارت آوردی؟

_نه پول نمیخوام

_حالا یه نگاه کن تو کیفت! شاید پول نداری...

_نه کارت نیاوردم اصلا

و خوشبحالت میشه وقتی من پول میخوام و میرم سمتشون...تو زودتر از من اونجایی...و اصرار داری که بلندت کنم

میری بالا و خیلی حرفه ای تمام مراحل رو انجام میدی.....فقط رمز رو من میزنم ....پول رو میگیری و رسید و کارت رو....

یه حس رضایتی تو چهره ت می شینه که منم عشق میکنم.

راستی یه چیزی....اگر دو سه روز پشت سر هم از کنار عابربانک های محبوبت رد بشیم و کارت نکشیم....باید حتما حتما بازیشو انجام بدیم...یعنی کارت مترو رو میذاری توش....بعد به صورت فرمالیته مراحل رو انجام میدی و یه قبض رسید از روی زمین برای خودت پیدا میکنی و باز با همون حس رضایت میای پایین.

خیلی دوستت دارم مبین....تو برای من یه عشق خاصی، مثل بابات.

خدایا به تو میسپارمشون.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 23:21 | جمعه 4 مهر 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای مبین فقط!




موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 23:17 | جمعه 4 مهر 1393 توسط مامان

هو المبین...

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه ها ي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي....

 الحمدلله الحمدلله الحمدلله....

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:22 | شنبه 22 شهريور 1393 توسط مامان

یا حق...

روشن ترین فرشته...خواندی و آرامم کردی...

هر بار برایت *قرقان می خواندم...به خواست خودت! می گفتی :مامان برام قرقان می خونی...

و یاد گرفتی...

بسم الله الرحمن الرحیم

قل ُ ولله ُ احد

قل ُ ولله صمد

لم یلید و یم یویَد

و یَم یکُ کفوبَن احد

خدا از این شیرین تر چه می خواهد؟

بنده ی سه ساله اش او را رحمن و رحیم بخواند ....و گواهی دهد بر واحدانیتش!

معنی اش را با هم مرور می کنیم....می دانی خدا یکی ست....

بخوان پسر که قلبِ قرآن نگهدارت است...بخوان و قلبت را روشن کن.

ان هو الا ذکرُ و قـــــــــــرآنُ مبین.



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:39 | جمعه 21 شهريور 1393 توسط مامان

یا لطیف...

خبرِ کلوچه دارچینی به گوشم رسیده بود....

قرار برقرار شد و رفتیم...

مبین . رها . رادمهر . رادین . شهاب ....

تمام طول نمایش را سکوت کردی....لذت بردیم بهترین نمایشی بود که تا بحال رفتیم....

آنقدر که تمام فکر و ذکرت کلوچه دارچینی شد....بازی هایمان....موضوع پانتومیم...قصه های شبمان... و تمام دغدغه ات عکس نگرفتن با خانوم فلفل بود!

دوباره خواستی و رفتیم...باز قرار برقرار کردیم....

کیمیا . امیرعلی . تینا . مبین . گلسا . رها . نیکا .پندار.

و  این بار خانوم فلفل را توی قابمان جا دادیم...

خاطره ی خوبی شد...هنوز کلوچه دارچینی برایت خوشمزه است...

ممنون خانوم مریم کاظمی عزیز.

الحمدلله برای لحظه های شادمان.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 11:24 | جمعه 21 شهريور 1393 توسط مامان

 سبحان المبين..

این روزها سه ساله ها را میشناسم..تشخیص میدهم..میان همهمه ی کودکانه ی بچه های قد و نیم قد!

آخر سه سالگی فرق دارد! بلوغ است! شیرین است...

یکسالگی را خوب بخاطر دارم...دورانِ شیرینِ بشکن زدن و شنیدنِ قهقهه ...دورانِ شیر و مستی و آرامش....دورانِ اولین و اولین و اولین!

مزه ی دوسالگی هم هنوز زیر دندانم است...دوساله های کاشف! دوساله هایِ طالبِ استقلال...دوساله های دنیا ندیده...دو ساله های تجربه!

و سه ساله هــــــــــــــا....یک متر نشده هایِ بزرگ! بزرگ های ِ کوچک! آدم کوچولوهایِ سایز بزرگ! 

قدمهایشان محکم است...نگاهشان آگاهانه است...فکر میکنند و حرف میزنند...جوابهایشان منطق دارد! منطقشان سه ساله است! آنچه می دانند و می توانند را به بهترین نحو ارائه می دهند....مهربانند برای تمامِ کائنات...

و آدمها....چه آدم شناسیِ قوی یی دارند...به حسِ شان ایمان دارم...لبخند هایشان، گریه هایشان، بی میلی شان حتی!

سه ساله هایی که دنیا را بر مدارِ دانسته هایشان می چرخاننـــــــــــــــد...

سه ساله هایی که مادر را خدا می دانند...و خدا بودن چه سخت است...

خدایی که باید بذرِ سبزه هایی که سه ساله ی جان کاشته را دو روزه سبز کند! خدایی که باید بتواند ...و باید بتواند! خدایی که معجزه اش را هر لحظه باید نمایش دهد...خواه این معجزه به هم چسباندنِ بادکنکِ ترکیده باشد...و خواه خشک کردنِ جورابِ خیسی که هوس کرده همان لحظه پا کند! 

مادرِ سه ساله ها که باشی باید بتوانی...اشک ها را مهار کنی...غزه را نجات دهی...کودکانِ مریضِ بی مو را مو دار کنی...برای گربه های ولگرد مادر پیدا کنی...!

مادر سه ساله ها که باشی باید دکتر...دانشمند...گوگل..سوپر مام...شهردار...جادوگر و حتی خــــــــــدا باشی!!!

و سخت ترين قسمت خدا بودن ان وقت است که دوستش داري و بايد بخاطر خودش حد و حدود را محکم کني...اخم کني همراه با لرزش دل و قلبت....منع کني در حالي که ميتواني...و فکر کني بهترين کار ممکن را انجام می دهی...سخت ترينش همين است که او نميداند تو قلبت را شش دانگ قباله ي وجودش کرده اي...منطقش نمی پذیرد گاهی...و تو می مانی و دل و مسئولیت و فهم سه ساله اش!!!

سخت ترين قسمتش اين است که او پاره ی تن است و خالصانه اميدش را به تو بند کرده...که کم و زياد امروزت فرداي او را ميسازد...و او درکی از فردا ندارد....ندارد و امروز و همین دم را می بیند....سخت ترینش همین است که نمیتوانی گاه بفهمانیش دلیل و چند و چون را !

و شگفت انگیزت میکند همین کوچکِ بزرگ! آن وقت که انتظار نداری و چونان در آغوشت می کشد و آرامت می کند...آن وقت که درک می کند و به تو اطمینان می دهد من خوبم تو مراقبِ خودت باش...آن وقت که سختش است ولی سعی میکند برای بزرگی!  

سه سالگي را دوست دارم اين نيمه ي راه کودکي را ...اينکه ميدانم سه سال ديگر براي پسرِجانم، اسطوره ام...

اینکه برای جانِ کوچولویش خدا ..مادر...و همه چیز هستم.

خدای بزرگ....چقدر برایت سه ساله بازی در آورده ام؟ چقدر نگاهت مادرانه بود ای مهربان تر از مادر....و من نفهميدم..

چقدر خواستم و به صلاحم نبود...چقدر خواستي و کودکانه پس زدم؟

و حالا تو امیدِ مادر....تن و روحت سلامت.

این روزها در تغییرم...شاید کوچک و نرم باشد...ولی لازم است..خیلی لازم...بخاطر خودم و تویی که تمام منی.

ممنون که هستی...خدایا سپاسگزارم.

*حالا می‌فهمم زورم، زورم به همه چی می‌رسه، الا دلم!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:50 | يکشنبه 16 شهريور 1393 توسط مامان

يا لطيف...

عزيزترينم..مثل بابايي حسِ بويايي شگفت انگيز و قوي داري....و اين بويايي برات خيلي مهمه!

هرجايي که براي اولين بار وارد ميشي..بوي محيط برات موندگار ميشه...

براي همينه که عاشق طبيعتي و بوي سبزه و گل....براي همينه که عاشق عطر زدني...براي همينه که بو؛ اولين خصوصيت هر چيز و هرکس و هرجاييه برات...

و اولین عکس العملت به خوردنیِ جدید، بو کردنشِِ....

_مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟

_بوي چي مياد؟

_چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم.

بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي مامان صورتت بوي خوبي نميده کرمت چيه؟

_ مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟

_ بوي چي مياد؟

_ چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم.

بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي مامان صورتت بوي خوبي نميده کرمت چيه؟

_ یه بویی میاد؟!

و...

براي همينه بهت ميگم آقاي بو!!!

و اين تو تميزيت تاثير زيادي داشته...راستی گاهی میگی بویِ مهربون میاد مامان...یه وقتای خاص..یه لحظه های خوب.

دوستت دارم عشق کوچولو...مبين هنوز بوي تنت مستم ميکنه...

خدايا به تو ميسپارمش که بهترين حافظي..



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:23 | پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

خیلی خوشحالم-محمد علیزاده

مرجع کد آهنگ


height=533 >