پسرم شکوفه بهاری من

 

 

ماشاالله 

 "لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:57 | چهارشنبه 15 مرداد 1393 توسط مامان

سبحان المبین...

پسر آب و آیینه...

باز مهمانِ طبیعت شدیم...همان باغِ بی انتهای کرج...

دو روز دویدی...با کفش و بی کفش...شکار کردید و خوردید...گلابی های سفت را دندان زدی ...جوری بازی میکردی انگار زمان کم داشتی و می دانستی باید از تمام لحظه ها استفاده کنی.

مبین؛ من این شور و انرژی را دوست دارم....این تصویرهایی که برایم میسازی.

اینکه فقط کافی بود چشم برگردانم تا تو را سراپا خاک و گِل ببینم با جیبی که با گوجه ای که همراه آقا جون چیدی، باد کرده و پاهای برهنه و دسته ای گُل و برگ دستت، برای من! ...آخ کیف میده....

اینکه می دویدی طرفم و از دور فریاد می زدی مامان آب داریم؟ می نوشیدی و باز می دویدی و دور می شدی...

اینکه برای بوی غذا عشق میکردی و صبرت تمام می شد!

و همه ی اینها پا به پای دایی شهاب بود...مثل جوجه دنبالش بودی عزیزم.

برایتان دعا میکنم...روزگاری آرام...

خدایا صحت جان و روان ارزانیشان بدار و زیر سایه ی امن خودت و امام حق(عج) بالنده ترشان کن.

شکرالله ماشاالله ....



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 6:12 | شنبه 5 مهر 1393 توسط مامان

یا حق...

جانم...یکی از لذت هام خریدِ لباس برای توئه....خوشحالم که تا بحال همه ی آرزوهایِ لباسیم رو تنت کردم....ان شاالله همیشه لباس عافیت به تن کنی مادر.

پارسال برات دوتا کاپشن خریدم و دلیلش خوش قیمتی بود...یکی پارسال و یکی امسال....

به دلیلی خواستم ببینم سایزِ کاپشنِ امسالت خوبه یا نه....همین شد که  روزهایِ آخرِ مرداد، ساک لباس رو اوردم پایین و بهت پیشنهادِ پرو دادم و تو استقبال کردی...پوشیدی و خیلی خوشت اومد حتی حاضر به عوض کردن نشدی! یکساعتی تنت بود...زیرِ کولر با کاپشن!

شده بودی آقای پلیس....

باید بیرون می رفتیم...باید! تو حاضر نبودی به هیچ وجهی و قانع نشدی با هیچ دلیلی، که کاپشن رو از تنت در بیاری...هرچه می گفتم جوابت همان بود...نه خوبه دوسش دارم بذار تنم باشه تروخدا.

من فقط می خندیدم...دلیلش علاوه بر اصرار و قاطع بودنت...یاد آوریِ خاطره ی  شهاب سه ساله با کفشهای آقاجون بود که  تا نیمی از راه هم با همون ها اومد....با همین قاطعیتِ امروزِ تو!

الحق که حلال زاده به داییش میره...و تو هم مثل شهاب تجربه کردی...

تا انتهای کوچه ی همیشه آراممان رفتیم...و عکس العمل من در مقابل نگاه متعجب و کنجکاو دیگران لبخند بود....

اقایی نزدیکت شد و با خنده گفت تابستونه بچه تو زمستون آوری؟

برگشتی و با اخم نگاهم کردی...فرصت رو مناسب دیدم و گفتم : مبین اون پسرای سر کوچه رو می بینی شاید بهت بخندن!

مغرورِ سه ساله ام؛ به سرعتِ باد کاپشن رو در آوردی و گفتی : نمیخوام هیچکس بهم بخنده!

عرق کرده بودی جانکم...خیس خیس! اما خوشحال بودی...من بیشتر.

ممنون برای این همه لحظه های ناب...لحظه هایی که فقط تو می تونی بسازی و بهم هدیه بدی...ممنون مبین برای این همه بچگی!

خدایا شکرت...الحمدلله ماشاالله شکرالله.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:57 | شنبه 5 مهر 1393 توسط مامان

یا لطیف...

عزیزک دلم....چقدر از عشقت به این خودپردازها بگم تا بدونی محــــــــــــــــــــــاله از کنارشون رد بشیم و این مکالمه رو نداشته باشیم!!!

_ مامان کارت آوردی؟

_نه پول نمیخوام

_حالا یه نگاه کن تو کیفت! شاید پول نداری...

_نه کارت نیاوردم اصلا

و خوشبحالت میشه وقتی من پول میخوام و میرم سمتشون...تو زودتر از من اونجایی...و اصرار داری که بلندت کنم

میری بالا و خیلی حرفه ای تمام مراحل رو انجام میدی.....فقط رمز رو من میزنم ....پول رو میگیری و رسید و کارت رو....

یه حس رضایتی تو چهره ت می شینه که منم عشق میکنم.

راستی یه چیزی....اگر دو سه روز پشت سر هم از کنار عابربانک های محبوبت رد بشیم و کارت نکشیم....باید حتما حتما بازیشو انجام بدیم...یعنی کارت مترو رو میذاری توش....بعد به صورت فرمالیته مراحل رو انجام میدی و یه قبض رسید از روی زمین برای خودت پیدا میکنی و باز با همون حس رضایت میای پایین.

خیلی دوستت دارم مبین....تو برای من یه عشق خاصی، مثل بابات.

خدایا به تو میسپارمشون.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 23:21 | جمعه 4 مهر 1393 توسط مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای مبین فقط!




موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 23:17 | جمعه 4 مهر 1393 توسط مامان

هو المبین...

دل من

كه به اندازه ي يك عشق است

به بهانه ها ي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي....

 الحمدلله الحمدلله الحمدلله....

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:22 | شنبه 22 شهريور 1393 توسط مامان

یا حق...

روشن ترین فرشته...خواندی و آرامم کردی...

هر بار برایت *قرقان می خواندم...به خواست خودت! می گفتی :مامان برام قرقان می خونی...

و یاد گرفتی...

بسم الله الرحمن الرحیم

قل ُ ولله ُ احد

قل ُ ولله صمد

لم یلید و یم یویَد

و یَم یکُ کفوبَن احد

خدا از این شیرین تر چه می خواهد؟

بنده ی سه ساله اش او را رحمن و رحیم بخواند ....و گواهی دهد بر واحدانیتش!

معنی اش را با هم مرور می کنیم....می دانی خدا یکی ست....

بخوان پسر که قلبِ قرآن نگهدارت است...بخوان و قلبت را روشن کن.

ان هو الا ذکرُ و قـــــــــــرآنُ مبین.



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:39 | جمعه 21 شهريور 1393 توسط مامان

یا لطیف...

خبرِ کلوچه دارچینی به گوشم رسیده بود....

قرار برقرار شد و رفتیم...

مبین . رها . رادمهر . رادین . شهاب ....

تمام طول نمایش را سکوت کردی....لذت بردیم بهترین نمایشی بود که تا بحال رفتیم....

آنقدر که تمام فکر و ذکرت کلوچه دارچینی شد....بازی هایمان....موضوع پانتومیم...قصه های شبمان... و تمام دغدغه ات عکس نگرفتن با خانوم فلفل بود!

دوباره خواستی و رفتیم...باز قرار برقرار کردیم....

کیمیا . امیرعلی . تینا . مبین . گلسا . رها . نیکا .پندار.

و  این بار خانوم فلفل را توی قابمان جا دادیم...

خاطره ی خوبی شد...هنوز کلوچه دارچینی برایت خوشمزه است...

ممنون خانوم مریم کاظمی عزیز.

الحمدلله برای لحظه های شادمان.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 11:24 | جمعه 21 شهريور 1393 توسط مامان

 سبحان المبين..

این روزها سه ساله ها را میشناسم..تشخیص میدهم..میان همهمه ی کودکانه ی بچه های قد و نیم قد!

آخر سه سالگی فرق دارد! بلوغ است! شیرین است...

یکسالگی را خوب بخاطر دارم...دورانِ شیرینِ بشکن زدن و شنیدنِ قهقهه ...دورانِ شیر و مستی و آرامش....دورانِ اولین و اولین و اولین!

مزه ی دوسالگی هم هنوز زیر دندانم است...دوساله های کاشف! دوساله هایِ طالبِ استقلال...دوساله های دنیا ندیده...دو ساله های تجربه!

و سه ساله هــــــــــــــا....یک متر نشده هایِ بزرگ! بزرگ های ِ کوچک! آدم کوچولوهایِ سایز بزرگ! 

قدمهایشان محکم است...نگاهشان آگاهانه است...فکر میکنند و حرف میزنند...جوابهایشان منطق دارد! منطقشان سه ساله است! آنچه می دانند و می توانند را به بهترین نحو ارائه می دهند....مهربانند برای تمامِ کائنات...

و آدمها....چه آدم شناسیِ قوی یی دارند...به حسِ شان ایمان دارم...لبخند هایشان، گریه هایشان، بی میلی شان حتی!

سه ساله هایی که دنیا را بر مدارِ دانسته هایشان می چرخاننـــــــــــــــد...

سه ساله هایی که مادر را خدا می دانند...و خدا بودن چه سخت است...

خدایی که باید بذرِ سبزه هایی که سه ساله ی جان کاشته را دو روزه سبز کند! خدایی که باید بتواند ...و باید بتواند! خدایی که معجزه اش را هر لحظه باید نمایش دهد...خواه این معجزه به هم چسباندنِ بادکنکِ ترکیده باشد...و خواه خشک کردنِ جورابِ خیسی که هوس کرده همان لحظه پا کند! 

مادرِ سه ساله ها که باشی باید بتوانی...اشک ها را مهار کنی...غزه را نجات دهی...کودکانِ مریضِ بی مو را مو دار کنی...برای گربه های ولگرد مادر پیدا کنی...!

مادر سه ساله ها که باشی باید دکتر...دانشمند...گوگل..سوپر مام...شهردار...جادوگر و حتی خــــــــــدا باشی!!!

و سخت ترين قسمت خدا بودن ان وقت است که دوستش داري و بايد بخاطر خودش حد و حدود را محکم کني...اخم کني همراه با لرزش دل و قلبت....منع کني در حالي که ميتواني...و فکر کني بهترين کار ممکن را انجام می دهی...سخت ترينش همين است که او نميداند تو قلبت را شش دانگ قباله ي وجودش کرده اي...منطقش نمی پذیرد گاهی...و تو می مانی و دل و مسئولیت و فهم سه ساله اش!!!

سخت ترين قسمتش اين است که او پاره ی تن است و خالصانه اميدش را به تو بند کرده...که کم و زياد امروزت فرداي او را ميسازد...و او درکی از فردا ندارد....ندارد و امروز و همین دم را می بیند....سخت ترینش همین است که نمیتوانی گاه بفهمانیش دلیل و چند و چون را !

و شگفت انگیزت میکند همین کوچکِ بزرگ! آن وقت که انتظار نداری و چونان در آغوشت می کشد و آرامت می کند...آن وقت که درک می کند و به تو اطمینان می دهد من خوبم تو مراقبِ خودت باش...آن وقت که سختش است ولی سعی میکند برای بزرگی!  

سه سالگي را دوست دارم اين نيمه ي راه کودکي را ...اينکه ميدانم سه سال ديگر براي پسرِجانم، اسطوره ام...

اینکه برای جانِ کوچولویش خدا ..مادر...و همه چیز هستم.

خدای بزرگ....چقدر برایت سه ساله بازی در آورده ام؟ چقدر نگاهت مادرانه بود ای مهربان تر از مادر....و من نفهميدم..

چقدر خواستم و به صلاحم نبود...چقدر خواستي و کودکانه پس زدم؟

و حالا تو امیدِ مادر....تن و روحت سلامت.

این روزها در تغییرم...شاید کوچک و نرم باشد...ولی لازم است..خیلی لازم...بخاطر خودم و تویی که تمام منی.

ممنون که هستی...خدایا سپاسگزارم.

*حالا می‌فهمم زورم، زورم به همه چی می‌رسه، الا دلم!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:50 | يکشنبه 16 شهريور 1393 توسط مامان

يا لطيف...

عزيزترينم..مثل بابايي حسِ بويايي شگفت انگيز و قوي داري....و اين بويايي برات خيلي مهمه!

هرجايي که براي اولين بار وارد ميشي..بوي محيط برات موندگار ميشه...

براي همينه که عاشق طبيعتي و بوي سبزه و گل....براي همينه که عاشق عطر زدني...براي همينه که بو؛ اولين خصوصيت هر چيز و هرکس و هرجاييه برات...

و اولین عکس العملت به خوردنیِ جدید، بو کردنشِِ....

_مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟

_بوي چي مياد؟

_چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم.

بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي مامان صورتت بوي خوبي نميده کرمت چيه؟

_ مامان بوي خوبي ميدي چه عطري زدي؟

_ بوي چي مياد؟

_ چي ميپزي مامان بوشو دوس دارم.

بوسم ميکني بعد از ارايش ميگي مامان صورتت بوي خوبي نميده کرمت چيه؟

_ یه بویی میاد؟!

و...

براي همينه بهت ميگم آقاي بو!!!

و اين تو تميزيت تاثير زيادي داشته...راستی گاهی میگی بویِ مهربون میاد مامان...یه وقتای خاص..یه لحظه های خوب.

دوستت دارم عشق کوچولو...مبين هنوز بوي تنت مستم ميکنه...

خدايا به تو ميسپارمش که بهترين حافظي..



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:23 | پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط مامان

يا حق...

فرشته کوچولوي مامان و بابا

عاشق قصه اي...عاشق کتابي...عاشق شنيدن نقل قول بزرگترايي حتي!

اين خوب شنيدن و توجه ت جاي هزارررررر سجده ي شکر داره قطعا...خدايا شکرت.

منم شدم شهرزاد قصه گوي تو...

خودم بهت خط دادم....غير از قصه هاي شبمون که اونم داستانيه...بنا به حوصله ام انتخاب موضوع رو ميدم به تو و من قصه شو ميسازم...

وقت غذا بجاي ديدن کارتون که بهترين زمان بود تا بتونم بين خوردن مستقلت قاشق هاي قاچاقيم رو وارد دهانت کنم...چندماهيه برات قصه ميگم...

که هيچ کدومم شبيه اون يکي نيست و غذاي بشقابت هم تمام ميشه...

حالا ديگه اين قصه گفتن هاي في البداهه ي من براي تو جزو سرگرمي هاي محبوبت حساب ميشه....

کافيه يه تايمي رو پيدا کني که خاليه حتي به اندازه ي يه قصه! زود پيشنهادت رو ميدي و موضوع رو انتخاب ميکني و منتظر ميشيني....منم واقعا خلاق شدم! ذهنم رو يه چنگي ميزنم و سلول هاشو به کار ميگيرم..

روزهاي قشنگي رو داري برام ميسازي مبين مثل هميشه...

وقت اشپزي ...مامان بيام کمکت؟ نه ممنون ...پس برام يه قصه ميگي؟ قصه ي پياز چشم ميسوزوند!!!

وقت اماده شدن براي بيرون رفتن..مامان قصه ي پيرهن سبز برام ميگي؟

وقت دستشويي...مامان قصه ي اسپري دستشويي برام ميگي؟

وقتي تو صف نانوايي منتظريم..مامان قصه کره و نون رو ميگي؟

وقتي قدم ميزنيم..مامان قصه ي سطل اشغال برام ميگي؟

وقتي به بابايي ميگم لپ تاپم کي کارش تموم ميشه....مامان قصه ي لپ تاپ خراب برام ميگي؟

و...

گاهي يه وقتايي قصه ميخواي با يه موضوعي که صداي قهقهه ام تا هفت تا خونه اون طرف ترم ميره.. :)

خدايا ممنون براي اين خندوانه ي کوچکم براي معجزه اي به اسم مبين.شکرالله.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:12 | چهارشنبه 29 مرداد 1393 توسط مامان

دلم برایت همه ی چیزهایی که لبخندت را می سازد می خواهد...

همه را با هم!...دلم میخواهد حیاطی داشته باشیم درست وسطِ روستا...که تو را با دستهایِ قرمز ببینم و شاه توت  و آلبالوهایی که نَشُسته می اندازی گوشه ی لُپ ت....

چند روزی هوایِ آرامِ روستا را نفس کشیدیم....و تو شورِ پسرانه ات را میانِ درخت و آب و خاک رها کردی...انقدر که فقط دو ساعت سیاهیِ چشمانت را منت دارِ شب می کردی و باقی را می گذاشتی برای ما...می خوابیدی که صبحی دیگر را بِدَوی...

به همبازی هایت غبطه می خوردم...به شهاب و زهرا سادات و مریم و زینب سادات! ترجیحا مثلِ مریم سادات و مَها و سید حسین نظاره گر بودم...

دلم به مهربانی ت گرم است پسر...آن وقت که بشقابِ غذایت را برمی داشتی و سفره را دور میزدی و جایی کنارم باز میکردی...که لقمه هایِ دیگران سیرت نمی کرد....

پاهایت روایتگرِ روزهایِ روستایی هستند...زخم و خراشیدگی هایی که برایِ من دوست داشتنی اند...که تو فقط برایِ یکی شان اشک ریختی و من به یقین می دانم آن هم گریه ی عقب ماندن از غافله بود...

چقدر خوب که فهمیدی دِرو کردن چیست...قاصدک و پوووووف پووووفی به میزانِ لازم در دسترس! الاغِ سفیدِ مثلِ گوسفند هم دیدیم به قولِ مریم....و تا دلت خواست میوه ی درختی!

روستای خوبی بود....هر کس را که صدا می زدی به سرعت جواب می شنیدی...دیگر دو بار و سه بار صدا زدن نمی خواست! دیگر لازم نبود بگویی با شُمام!!! همه زود به هم توجه می کردند...حرف میزدند....دیگر خبری از شبکه هایِ حسودِ اجتماعی نبود...موبایل ها هم به زور آنتن می دادند.....همه شان جایی میانِ کیف ها حسابی آن چند روز را استراحت کردند!

آب چشمه خوردی....هوایِ سالم...عشق و عشق و عشق.

هنوز حال و هوایِ رمضان داشته باشیم...روستا باشد و آرامش...من، تو، بابایی....و همـــــــــــــــــه ی آنها که دوستشان داریم....و خدایی که نگهبانمان است....حالِ آدم خوش می شود دیگر.

_ مامان داریم میریم ؟ نریم نریم یکم دیگه بازی کنم بعد!

و به زوووووور سوارِ ماشین شدی و برگشتیم به تهران...

باز دلمان را خوش کردیم به مهربانیِ خورشیدی که به صدایِ پایِ پسرکِ سیزده کیلویی مان خرده نمی گیرد...به گلدان هایِ آپارتمانی یی که عیدی خریدیم برای خودمان و و تو شدی مسئولِ آب دادنشان...به پارکِ پله ای مان و به شهرِ کتابِ دوست داشتنی..الحمدلله.

روستا را...آن همه آرامش را گذاشتیم سر جایش....

راستی مبین،حتی میانِ هیاهویِ پایتخت که باشم...تو باشی من آرامم.

خدایا ...یادت آرام دل است....شکرت...هزارن سپاس برای تمام لحظه هایمان.



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 0:18 | يکشنبه 26 مرداد 1393 توسط مامان

یا حق...

یادته مبین...فردیس رو؟

اون تنهایی هایِ دو نفره مون رو...اینکه هرجایی با هم بودیم...من و تو! چه نیاز بود به حضور هم و چه نیاز نبود.....چه منعی بود و چه نبود...

راهِ دیگه ای نداشتیم...ما باید تمامِ روز رو با هم می بودیم....چون کسی رو جز خدا نداشتیم...و بابایی که شبهامون رو سه نفره می کرد!

یادش بخیر...آرایشگاهِ مه رز، که میدونست کسی رو ندارم و تنها کوچولویی که قانونِ سفت و سختِ آرایشگاه رو زیر پا میذاشت تو بودی و کالسکه ت!!!

از همون سه ماهگی ت با هم رفتیم تـــــــا آخرین باری که دو سال و نیمه بودی....

اینجا فرق کرده همه چیز...خرید هام بی تو...دندون پزشکی بی تو...و آرایشگاه!

بعد از مدتها باز دلم خواست برم زیرِ دستِ کاربلدها...باید پیشِ بابایی می موندی تا من و خاله ندا بریم....

بهت توضیح دادم که می خوام برم آرایشگاه و....

_ مامان برای چی میری ؟ اگه بری من دیگه مامان ندارم!

_برم ابرو بردارم

_منم ببر ببینم چجوری برمیداری

_ نمیشه، گفتن ورود بچه ها ممنوعه!

_ چرا میری آرایشگاه مامان نرو دیگه...

_می خوام خوشگل بشم

_ مامان تو خودت خوشگلی...خیلی خوشگلی...نرو.

برای من لذتِ مادری همون فاصله ی بینِ دستاتِ مرد کوچولو....همون که گردنمو سفت می چسبی و اشکات گوله گوله شالم رو خیس می کنه و برای اینکه منصرفم کنی میگی یه لحظه صَب کن کارت دارم ! و هزار لحظه هم بگذره صدایِ نفسهاته که تو گوشم می پیچه...و خبری از کار نیست!

صدایِ گریه هاتو شنیدم...اینکه اصرار داشتی مامان بیا یه لحظه کارت دارم باز!

پا روی دلم گذاشتم و رفتم...تا با بابایی سه ساعتی رو تنها باشید...

این لحظه ها سخته...ولی بایدی!

نمیدونی لذتِ برگشت و شوقِ دیدنت و دستایِ بازت چه بی مثالِ...

دوستت دارم کوچولوی نازم.گل قشنگم.

خــــــــــدایا ممنون. برای مِهرش...

الحمدلله....ماشاالله...شکرالله.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 3:05 | شنبه 18 مرداد 1393 توسط مامان

یا علیم...

مدتی است قبل از اینکه بخواهیم خاطره ای تعریف کنیم، مزه مزه اش می کنیم...نکند بویِ پارک و بادام و بستنی بدهد!

نکند بشنوی و دلت بخواهد و منطقِ کودکانه ت زمان و مکان را درک نکند....

_رفته بودیم شمال تو راه برگشت تمشک خریدیم...

_مامان من تمشک میخوام...

خندونک

باید مراقبِ گفتگوهایمان هم باشیم!

_مبین خیلی جیگر دوست داره..

_مامان شام جیگر داریم؟

چشمک

و حتی توصیه هایی که لا به لایِ حرف هایمان میگوییم...

_فرنی خیلی مفیده حتما بهش بده....

_مامان فرنی برام درس میکنی؟

زیبا

_ پفیلای تولدِ مبین رو خودمون درست کردیم...

_مامان خیلی خوبه بیا بازم درست کنیم!

خوشمزه

و حتی توضیحاتی که در برابرِ پرسشهایِ ذهنِ کوچکت می دهیم...

_این کِرمِ  سیبِ....وقتی سیب خراب میشه کرم میزنه....کرمش سفید و نرمه ببین...

_من سیب میخوام...سیبِ کرم دار!متفکر

بی حوصله

کتاب می خوانیم...

_ چارلی به لولا گفت شیرِ صورتی ت رو بخور...

_مامان منم شیرِ صورتی میخوام!

دلغک

تلفن حرف میزنیم...

_خواستی کَف و حباب درست کنی باید....

_ من من ..من میخوام کف و حباب درست کنم..مامان بیا بریم برام درست کن...آفرین دیگه...بیاااااا

و...

حالا راضی کردنِ دلِ سه ساله ت هم داستانی ست...قربون چشمای بادومیت برم مادر....

_مامان بادوم داری الان؟گیج

دوستت دارم فسقلی...دوستت دارم که وسط بازی هم که باشی و دلت بخواهد، گوش َت می شنود! 

خدایا به تو می سپارمش...این قندکِ زندگی مان را.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 18:37 | چهارشنبه 15 مرداد 1393 توسط مامان

یا حق...

نفسِ مادر....نوبتِ بعدیِ دندان پزشکی که رسید...

با ذوقِ بیشتری آماده شدی...آقایِ دکترِ کاربلد، دلیل بود!

رفتیم...با داییِ کوچک و مامانیِ مشترکمان....اول دایی شهاب...با پانسمان که بیرون آمد، نوبتِ تو شد...این بار شهاب هم اشکی نریخت!

عکسی که بارِ اول گرفتیم را بردیم و به آقایِ دکتر نشان دادیم...تو رو برد توی اتاق و ازم خواست که برم بیرون...گفت من و این مرد میخوایم تنها باشیم...بعد از 5-6 دقیقه امد بیرون ..و نظرشان : دندون مبین نیاز به ترمیم داره...و میزانِ کاری که میشه براش کرد به صبر و تحملش برمی گرده....طبق تجربه ی من خیلی تحمل کنه...اون آخر می بره و ما می مونیم و یه دندونِ نصفه نیمه! و باید برای باقی کار بریم اتاق عمل و یه بیهوشیِ خفیف....نظر من اینه که بیهوشی رو فعلا می ذاریم کنار...برای جلوگیری از پوسیدگیِ بیشتر دندون...هر چندوقت یکبار یه فلورایدتراپی انجام بشه تا هم مبین به فضایِ دندون پزشکی عادت کنه و هم هربار ما تایمِ کار رو عمدا طولانی میکنیم و از ابزار دیگه به صورت فرمالیته استفاده میکنیم..تا ترسش بریزه، ایشالا بشه که بشه! و این پروسه تا نزدیکی 4 سالگیش طول میکشه احتمالا...که اگه زودتر حس کردم آماده اس اقدام میکنیم.

و...ببینید این بار ترسِ بارِ اول توی چهره ش نیست..بدون شما توی اتاق تنهاست..حتی بدونِ من..و منتظرِ ادامه ی فلوراید تراپیه...حالا برید یه سر بهش بزنید تا من بیام...

دیدنِ توئه سه ساله روی یونیت برای من خیلی لذت بخشه..اینکه با اون به قولِ خودت جاروبرقیِ توی دهانت بهم لبخند زدی..گفتم خوبی؟ با سر اشاره کردی که آره!

تمام شد...جایزه ت رو گرفتی و آمدیم بیرون...رویِ دوتا زانوم نشستم...چشم تو چشمِ تو...دستامو روی شانهایِ کوچیکت گذاشتم...شانه هایی که هنوزِ کفِ دستام براشون بزرگه! شانه هایی که من برای بزرگی و استقامتِ فرداهاش دعا میکنم...گفتم: مبین بهت افتخار میکنم...میدونم استرس داری و یکم ترسیدی..چون منم ترسیده بودم ولی بهت افتخار میکنم که از پسش براومدی...

نگاهم کردی با یه لبخند که اونم ثبت کردم تو عکاسخونه ی قلبِ مادرانه م....

رفتیم 4 نفری...وعده ی لیوان هایِ فانتزیِ نی دار دوتاییتون رو ذوق زده کرده....اینکه پایانِ کارِ دندوناتون قراره بهش برسید....

.

رفتیم و برات یه صندوق گرفتم...صندوقی برای مهربونیِ دلِ فرشته وارت و برایِ سخاوتِ دستایِ پاکت...یرای فرشته هایی از جنسِ خودت که میجنگن تا پیروز بشن..تا دوباره موهاشونو شونه کنن....تا بمونن بخاطرِ دل پدر و مادراشون...برات گرفتم تا بدونم و بتونم؛ که یه دندون اینقدر دل لرزیدن نداره....که محکم تر باشم...که بدونم هستن، در همین نزدیکی...هست! نزدیک تر از رگِ گردن، یه کسی که امیدِ دلِ همــــــــــه است....

اللهم اشفع کل مریض...الهی آمین.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 18:42 | دوشنبه 6 مرداد 1393 توسط مامان

یا لطیف...

با شُمـــــام!

این روزا با شُمـــام گفتنات مثال شده برای همه...

تو هر شرایطی...به هر کسی، کوچیک و بزرگ میگی : با شُمام! 

با شُمام منو ببین! با شُمام بیا نقاشی بکشیم! با شُمـــام، میشه آب بدی بهم! و....

یادته اولین بار رو؟! من یادمه...به بابایی گفتی: با دومام!

مبین، با شمــــام...دوستت دارم عزیزِ مامان....

خـــــــــــدایِ خوبم، با شُمـــــــــام ...الحمدلله الحمدلله الحمدلله.



موضوع : خاطرات بیاد ماندنی

نوشته شده در تاريخ 3:01 | دوشنبه 6 مرداد 1393 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








دریافت کد قفل کلیک راست چت روم

خیلی خوشحالم-محمد علیزاده

مرجع کد آهنگ


height=533 >